شماره مقاله: 807

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article807



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

کم کم دارم می آموزم از روی ظاهر قضاوت نکنم/ نفیسه محمدی

جمعه5 مرداد 1386


هر چه از شروع فعاليتم در کمپين مي گذرد ، بيشتر مي آموزم که از روي ظاهر افراد در مورد برخوردشان با کمپين قضاوت زود هنگام نکنم.

حالا ديگر برايم برخورد با خانمهاي شيک پوشي که بعد از صحبت با آنها متوجه افکار به شدت سنتي و گاه حتي سطحيشان مي شوم ، تعجب برانگيز نيست و مدتهاست که در برقراري ارتباط با خانمهاي چادري کمتر دچار ترس و ترديد مي شوم.

هنگامي که دختر تحصيل کرده اي از قشر مرفه ، تعدد زوجات را نشانه محوريت زن در کانون خانواده مي پندارد يا زني مردان را به دليل قوي تر بودن ، شايسته ي ديه ي بيشتر ميداند و آن ديگري معتقد است که اگر زني خودش خوب باشد هرگز دچار مشکلاتي که ما از آنها نام مي بريم نخواهد شد؛ آنوقت برخورد صميمانه ، بي ريا و دلجويانه ي يک مرد متعجبم مي کند. عجيب از آن نظر که در برخورد با زنان بيشتر با توجيه قوانين از سوي آنان موجه مي شوم تا مردان .
* * * * *

در تاکسي که باز شد از ديدن دختر جواني که قصد سوار شدن داشت خوشحال شدم، در مسيرهاي طولاني فرصت بيشتري دارم تا در باره ي کمپين با همسفرانم صحبت کنم .

دختر قبل از سوار شدن با پسري که همراهش بود با محبت و اندوه خداحافظي کرد.

خيلي جوان و بي تجربه به نظر مي رسيد و من مصمم شدم که حتماً در مورد قوانين مربوط به زنان کمي آگاهش کنم. داشتم خودم را براي شروع صحبت آماده مي کردم که دوباره در تاکسي باز شد و مردي در کنار دختر نشست؛ درشت هيکل و سرا پا سياه پوش بود ، با ته ريشي مرتب و چهره اي سخت و مرموز. انگشتر عقيق در انگشت داشت و يک کيف کارمندي نشان دار در دستش بود. يکباره دچار ترس و ترديد شدم. هيچ برداشتي جز اطلاعاتي بودن از ظاهرش نمي توانستم داشته باشم. بي اختيار انگشتانم که در حال بيرون آوردن برگه ي کمپين از داخل کيفم بود؛سست شد.با خودم گفتم احتياط شرط عقل است.
تاکسي که به راه افتاد مرد سرش را به پشت صندلي تکيه داد و چشمانش را بست.اميدوار شدم.هفت هشت دقيقه اي گذشت و او همچنان در همان حالت بود. ديگر مطمئن شده بودم خوابش برده است. برگه را از درون کيفم بيرون آوردم و به آرامي سر صحبت را با آن دختر باز کردم.بيانيه را خواند و امضا کرد و من هم کمی درباره ي شروط ضمن عقد برايش توضيح دادم. هنگامي که داشت برگه را به من پس ميداد ، صداي مرد را شنيديم که گفت "خانم من ميتوانم برگه شما را ببينم؟" تمام تنم به يکباره يخ کرد. سرم را بلند کردم و ديدم که صاف نشسته است و نگاهش به من و برگه بيانيه است.در تمام مدتي که مشغول صحبت با آن دختر بودم او را فراموش کرده بودم . نميدانستم چه کاري مي توانم انجام دهم. چهره اش کاملا جدي و سخت بود و لحنش از آن هم سخت تر.دستانم شل شده بود و فکرم مختل. با خودم گفتم "تمام شد !حالا بايد دستانت را دراز کني و بگويي بفرماييد دستبند بزنيد." آنقدر ترسيده بودم که فقط داشتم به اين فکر ميکردم که چطوري هرچه زودتر به همسرم خبر بدهم که دستگير شده ام.

صداي او رشته ي افکارم را گسست. " ممکنه ببينمش؟" دستش را براي گرفتن برگه دراز کرده بود. با دستي لرزان برگه را به دستش دادم و هر لحظه منتظر بودم که وقتي مطمئن شد اين همان بيانيه ي معروف کمپين يک ميليون امضاست ، بگويد شما بازداشتيد.

اما او بدون هيچ کلامي مانند کسي که تا به حال اين بيانيه را نديده است ،همچنان مشغول خواندن برگه بود. گاه گاه سرش را به علامت تاييد تکان ميداد.از حالت چهره ي او کم کم آثار تاسف و همدردي را حس مي کردم و در وجود خودم آرامش و اعتماد به نفس را.

به تمامي احساسات متضاد آن چند دقيقه ام تعجب هم اضافه شد ؛ وقتي که پس از خواندن بيانيه گفت " من تا حدودي در جريان اين حرکت خانمهاي ايراني هستم و اخبارمربوط به آنها را پيگيري ميکنم. اما دلم ميخواست ببينم تو اين برگه چي نوشته که سند جرم برای شما می شه؟! ولي اينجا هيچ چيز بدي نوشته نشده . همه ي اين خواسته ها بر حق هستند. راستي دوتا خانمي که چند وقت پيش دستگير شده بودند آزاد شدن يا نه؟ "

با هر جمله اش چشمانم از تعجب گردتر مي شد و از افکار خودم شرمنده تر مي شدم.

اشتياقش هنگام شنيدن گزارشهايي که از روند کمپين و اوضاع بچه ها مي دادم ، جملات همدردانه و محبت آميزش نسبت به آنچه مي شنيد و راهنمايي هايش در مورد اوضاع کنوني جامعه و نحوه ي برخورد مناسب با آن ، قلبم را سرشار از اميد ،شادماني و اطمينان مي کرد.

به انتهاي مسير رسيده بوديم . براي حسن ختام صحبت هايش برايمان آرزوي موفقيت کرد و گفت " مواظب خودتون باشيد ! بايد خيلي احتياط کنيد؛ بايد باشيد تا بتوانيد موثر باشيد.

توصيه هاي دوستانه اش را با خرسندي پذيرفتم و تاييد کردم.

هنگام پياده شدن با خنده گفتم " يادتان رفت امضا کنيد!" او هم خنديد و با لحني پوزش خواهانه گفت " آب از سر ما گذشته خانم! مرا معذور کنيد.
* * * *

به هيچ وجه براي امضا کردن بيانيه به او اصرار نکردم. همان حرفهاي آگاهانه و دلسوزانه اش برايم کافي بود.گرچه هنوز نمي دانم او واقعا که و چه کاره بود . ولي چه فرق ميکند؟ مهم اين است که هر کس و در هر موقعيتي که هستيم منصف و مدافع حق باشيم.