شماره مقاله: 791

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article791



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

به یاد امیر دوستی که در زندان آزادتر از بسیاری از ما است/آزاد روشني

شنبه30 تیر 1386


- سلام خانم. ممکنه چند دقیقه وقتتون رو بگیرم؟

باز هم از این پیشنهاد دهنده ¬های پررو که تا می آی روی نیمکت پارک لم بدی آرامش ات را به هم می زنن؛ این تیپ مسائل از عوارض زن بودن تو یک کشور عقب افتاده از لحاظ فرهنگی است که تک تک لحظاتت را با لمس عوارض مردسالاری همراه می کنه. این افکار در کمتر از چند ثانیه در حینی که نگاه نیمچه چندش آلودش را به پسر جوان مزاحم دوخته بود، در ذهنش مرور شد. با لحن تکلّف آمیزی گفت:

- بفرمایین

پسر دستش را در جیب پیراهنش برد و یک خودکار در آورد. چه افتضاحی؛ به قیافه اش نمی خورد دیگه اِنقد... باید از دسته متظاهران به تشخص باشه که از اصل هاش هم بیشترن. کاش لااقل کمی از یه شماره تلفن دهنده صرف متشخص تر بود. اینجور مواقع در یک عکس العمل آنیِ ذهنیْ حس بدی نسبت به خودشْ به اش دست می داد: یعنی از بیرون تا این حد زن سطح پایینی به نظر می رسید؟ آن هم با این سر و وضع و قیافه که کاملا نشان می داد هشت ده سالی از دوران تین ایجری اش گذشته. بعد از بروز ناگهانی این دل چرکینی اولیه، با تجسم تصویر خودش از بیرون و مقایسه¬ آن با ظاهر بقیهْ به این نتیجه می رسید که نه؛ نباید اینطوری ها هم باشه. اما باز هم با تفسیری جدیدْ به نحو متفاوتی حرص می خورد: چرا باید هر ننه قمری چون صرفا مَرده، خودش را محق بدونه به هر زنی بدون در نظر گرفتن شخصیت و سن و سال آن زن و در هر سطحی پیشنهاد بده؟ در ادامه پسر از کیفی که به شانه اش آویزان بود، کاغذی را بیرون آورد و به همراه خودکار به دستش داد.

- شما این فرم رو ملاحظه کردین؟

با ناباوری و بهت فرم را گرفت.

- این چیه؟

- درخواست برابری حقوقی زنان و مردان.

شروع کرد به خواندن. هرچی جلوتر می رفت صورتش بازتر می شد. بعد از مدت کوتاهی؛

- اینو باید امضا کنم؟

- بایدی وجود نداره. تا آخرش که خوندین و در نهایت اگه موافق بودین اونوقت. راستی این دفترچه هم هست.

بعد از اینکه فرم را خواند، دفترچه را برداشت و آنرا بطور سطحی تورق کرد.

- خوندن این دفترچه که خیلی طول می کشه...

- شما متن اون بیانیه رو امضا می کنین. این دفترچه هم مال خودتونه و بعدا می تونین سر فرصت بخونینش.

- یه سوال؛ شما که مردین چرا دنبال جمع کردن این امضاها هستی؟

- خُب خیلی ساده است؛ چون باهاش موافقم

از اول به سوالش اعتقادی نداشت. همیشه برایش عجیب بود که مردها چطور با این رابطه دِفرمه دو جنس کنار می آن. با این حال این سوال را کرد چون حسش به اش می گفت جواب این سوال برایش لذت بخش خواهد بود. همینطور هم بود: یک بار برای همیشه تصورش از توده هم شکلی بنام مردان که مثل سدّ نفوذناپذیر ستم در مقابل خود و همه هم جنسانش می نمود، فرو ریخت.

با جدیت شروع کرد به پر کردن فرم. در این لحظه یه عدد پلیس پارک توجه اش را به خود جلب کرد؛ که با کلاه کپی مسخره اش دوان دوان به آنها نزدیک می شد. پسر هم متوجه این قضیه شده بود و در حرکتی ناگهانی دست در جیب کرد و جسم کوچک نخودی شکلی را بیرون آورد.

- خانم تورو خدا بگین من داشتم به شما مواد پیشنهاد می دادم. اون کاغذ رو هم بذارین تو کیفتون و پنهونش کنین

- ...!

پسر که متوجه شد قبل از رسیدن پلیس پارک فرصت نمی کنه با توضیح طرف مقابل رو قانع کنه، به خیال خود در آخرین تلاش مذبوحانه اش گفت:

- لااقل بگین مزاحمتون شدم...

- ...!!!

دیگر مامور داشت می رسید. آخرین چیزی که شنید این جمله بود که پسر زیر لب زمزمه کرد:

- ایدفعه باید یه چاقو ضامن دار همراهم بردارم...

پی نوشت:

برای درک بهتر این نوشته بد نیست به رویدادی واقعی که جلوی دادگاه انقلاب با آن روبرو شدیم، اشاره کنم: یکی از آشنایان خانواده امیر که در دادگاه انقلاب پستی داشت، پیگیر کارهایش بود. بعد از مدتی تماس گرفت و ابراز شرمندگی کرد و گفت "اگر مساله امیر مواد بود تا یک ساعت دیگر می آوردمش بیرون تحولتون می دادم اما...".