شماره مقاله: 790

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article790



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

تابستان داغ و سياه/ مازيار سميعي

سه شنبه26 تیر 1386


مرتضي را پريروز گرفته اند، زنگ كه زده بودم گفته بود بيا؛ هنوز داشتم خميازه مي كشيدم و كش و قوس مي آمدم كه زنگ زدند كه نرو، كه همه شان را گرفته اند. ديروز هم اسانلو را برده اند، لباس شخصي ها، به ضرب و زورِ ضرب و شتم، دزديده اندش و معلوم نيست كجا است. امير زنگ مي زند كه عصر برويم براي جمع كردن امضا؟ برويم. كجا؟ پارك انديشه. مي گويد برويم پارك كوروش كه پليس كمتر دارد. مي خندم. همان انديشه شد قرارمان. علي و ياشار هم آمده اند و امير و علي گشنه اند. مي گوييم كمي امضا جمع كنيم بعد شام. علي مي گويد خوب خواهد بود كه امروز هم ما را بگيرند كه بعد از دستگيري دانشجوها و كارگرها، جنبش زنان هم بي نصيب نمانده باشد از اين اوضاع. مرا نشان مي دهد و مي گويد خوب است اين آقا را بگيرند، كه هم دانشجو است و هم كارگر است و هم زن! مي خنديم و مي زنيم به جمعيت...

يك ساعت و نيمي گذشته و بيست امضا گرفته ام. دارم با آقايي صحبت مي كنم كه مي گويد «من خوم به قانون فمينيست اعتقاد دارم» اما از اين كه امضايش را پاي بيانيه بگذارد مي ترسد. زنش كه كمي آن طرف تر نشسته بود مي آيد و برگه امضا شده را مي دهد به من، آقا هم ديگر نمي تواند امضا نكند. مي پرسد «حالا ما هيچي،براي خودتون مشكلي درست نمي كنن؟» موبايلم زنگ مي زند و چون وسط بحثم بي نگاهي به اين كه كيست ريجكتش مي كنم. توضيحي مي دهم و از اين خانواده جدا مي شوم. امير بوده كه زنگ زده و دنبالش كه مي گردم مي فهمم برايمان مشكل درست كرده اند. دستگير مي شود و دستگير نمي شوم و دستگيرم نمي شود كه چرا؟ چرا چنين هولناك است برايشان جمع كردن چند امضا؟ براي بيانيه اي ملايم، براي حركتي آرام.

امير را كه دارند مي برند كه عكس مي گيرم و مي بينند و مي خواهند مرا هم ببرند كه جان به در مي برم. مي رويم كلانتري نيلوفر و چند ساعتي آن جاييم و معلوم است كه شب امير ماندني است. هوا دم كرده، شب داغ و سياهي است. به خانه كه دارم مي روم و از سر رفع تكليف پكي به جوجو مي زنم يك كارگر شهرداري مي پرسد: «ساعت چنده؟»
«يك و ده دقيقه»

«اي بابا... فكر كردم ديگه سه و نيم شده باشه...»

«تا سه و نيم ساعت كارته؟»

«نه...از شيش عصر تا چهار صبح... ماهي صد و بيست تومن... با پنج تا بچه...»

تا ساعت دو درد دل مي كند.

مي بارد برايمان انگار از آسمان، باران مصيبت را سر باز ايستادن نيست. سرم درد مي آيد و در نمي آيد. كه نه فكرم منحرف مي شود از اين همه بدبختي، نه سر در مي آورم كه چرا؟ چرا؟ اين سزاوار ما نيست، بغض هاي بيهوده كنج اتاق هاي زشت، فحش هاي بيهوده زشت، كارهاي بيهوده زيبا...

***
دو سه روزي است كه صفا و مروه مان شده كلانتري نيلوفر و دادگاه انقلاب، هر روز بچه ها را مي بينم، غير از بچه هاي زنان، خانواده تحكيمي ها، مددي، نايب دبير سنديكا و احمد باطبي را هم جلوي دادگاه انقلاب مي بينم. عصر يكشنبه، مشاركت برنامه اي گذاشته و داريم مي رويم. آسفالت داغ و سياه، تابستان داغ و سياه. هستند، همه نه، ولي بسياري. بابك احمدي نازنين، نوشين، پروين و بچه هايي كه تپه هاي سرسبز اوين ترجيحشان داده است! هستيم انگار، انگار كه نه، هستيم، بر اين سياهي و سوزندگي، اين برف را سر باز ايستادن نيست.