شماره مقاله: 786

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article786



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

اندوه بی پایان زنان ؛سرمایه ی گرانقدر کمپین / زهره اسدپور

يكشنبه24 تیر 1386


مرد روی سبزه ها دراز کشیده بود؛ حتی از آن فاصله ی دور می شد حال و روزش را حدس زد. از زیراندازی که رویش چند زن و مرد در سنین مختلف نشسته بودند که احتمالا خانواده اش بودند ) فاصله گرفته بود. سعی کردیم نادیده اش بگیریم. نزدیک خانواده اش شدیم و اجازه خواستیم چند دقیقه ای وقت شان را بگیریم. صمیمانه دعوت مان کردند تا بنشینیم و ما نشستیم.

شروع کردم و از قوانین نابرابر سخن گفتم. از ارث , دیه , شهادت و ....حرفهایم را پسر جوان خانواده تکمیل کرد. بیانیه کمپین را به دست همو داده بودم. درباره ی کمپین گفتم و هنوز حرفهایم را تمام نکرده بودم که پسر جوان هر چند این اقدام را کامل و بی نقص نمی دانست؛ و سر و سامان دادن به اوضاع اقتصادی را مهم تر از برابری قانونی می دانست؛ بیانیه را امضا کرد . بیانیه دست به دست می چرخید و خانواده امضاهای خود را بر آن می گذاشتند.

پسر جوان بیش از همه حرف می زد. به او گفتم بی شک اوضاع اقتصادی برای تغییر اولویت دارد. اما سر و سامان دادن به شرایط نامطلوب اقتصادی با هیچ کمپینی میسر نیست.

مادر بزرگ خانواده هوشمندانه گوش می کرد و چه زن هوشمندی! فراموش نمی کرد بحث کجا قطع شده است و مو شکافانه انحراف از مسیر اصلی بحث را یاد آاوری می کرد. پدربزرگ خانواده که هنوز در چشم های پر از طلب اش سرزندگی می درخشید با دوستم گرم گرفته بود و من با مادر خانواده که زن میان سالی بود. پیرزن با پشتی خمیده بر خاست و جلوتر آامد و کنارم نشست ؛ با دقت به حرفهایم گوش می کرد ؛ برای شان از قانون ارث گفتم و اینکه زن از زمین ارث نمی برد و آنها بیش از من می دانستند که در گیلان و شالیزارهای آن این زنان هستند که عمده ی مسئولیت کشاورزی را بر دوش دارند و خوب می دانستند در روستاها زمین یعنی همه چیز و چه ساده با مرگ همسر ؛ زن از این "همه چیز "بی نصیب می ماند .

سکوت کردم تا آنها سخن بگویند و زن میان سال از خود گفت از سال های سال کارگری کردن اش در کارخانه ای که اکنون مدتی بود ورشکست شده بود.

حالا فهمیده بودم مردی که روی سبزه ها دراز کشیده بود همسر زن بود و ازهمان اوان ازدواج معتاد. زن از تلاشهای اش بیهوده اش برای طلاق گفت و اینکه تنها برای بچه ها مانده بود. به تلخی از تامین هزینه ی اعتیاد همسرش که نام پدر را یدک می کشید حرف زد. از اینکه در دادگاه خانواده به او گفته بودند بچه ها مال پدر هستند و او هیچ حقی بر بچه ها ندارد و او می دانست سپردن کودکانش به پدری که حتی از تامین هزینه ی موادمخدرش هم عاجز است؛ به چه معناست .پس مانده بود و سوخته بود و ساخته بود تا بچه هایش را بزرگ کند. سواد چندانی نداشت و حرارت حرف هایش از داغ هایی که بر دل داشت ناشی می شد. می دانست قانون به او ظلم کرده است و جوانی و زندگی خود را تباه شده می دانست.

پیرزن نیز کم کم لب به سخن گشود. بسیار شکسته تر از همسرش نشان می داد. دختر جوان عقب مانده ی ذهنی اش را که محصول بی تصمیمی اش در بچه دار شدن بود نشانم میداد. با آنکه سالها از جوانی اش گذشته بود به خواست همسرش بچه دار شده بود و حال محکوم بود که تا آخر عمر از کودکی عقب مانده پرستاری کند و نگران آینده ی فرزندش پس از مرگ خود باشد. از مرد بی مسئولیت هوس بازش سخن گفت و اینکه مرد؛ با گشاده دستی از حق ازدواج مجددش استفاده کرده است و علاوه بر پیرزن دو همسر دیگر دارد. از غیبت های طولانی شوهرش سخن گفت و از بی کسی و تنهایی اش در بزرگ کردن بچه ها ...

مبهوت شده بودم ؛ آمده بودم تا برای خانواده ای از حقوق نابرابر زنان و مردان سخن بگویم , که زنان اش بی حقوقی را با گوشت و پوست خود احساس کرده بودند و من به زنان مهجور ناتوان انگاشته ی سرزمین ام می اندیشیدم؛ به خشم و اعتراضی که زیر پوسته ی آرام خانواده ها انبار شده است. قلبم پر از امید است. زنان را در آغوش می گیرم و می بوسمشان ... می دانم دعای خیرشان پشت سرمان است و اندوه زندگی های تلخ شان انگیزه ی تلاش خستگی ناپذیرمان برای تغییر.