|
قربانی آمنه استسه شنبه27 اردیبهشت 1390 مردمک : لیلا موری، دانشجوی دکترای مطالعات خاورمیانه در دانشگاه کلمبیا، نگاهی دارد به پرونده قصاص اسید پاش توسط قربانی این حادثه، آمنه بهرامی. آمنه بهرامی قرار است اولین حکم قصاص اسید پاشی را اجرا کند. هفت سال پیش او قربانی اسید پاشی شد. مردی که به او علاقهمند بود تصمیم گرفته بود که اگر آمنه نمیخواهد با او باشد پس حق سالم زندگی کردن را باید از دست بدهد. اسید پاشیده شد. آمنه نه تنها صورتش به طور جدی آسیب دید بلکه بیناییش را هم از دست داد. بحثهای زیادی در محافل مختلف به راه افتاد. به محض اینکه داستان قصاص این بار برای اسیدپاشی فراگیر شد، نوشتههای زیادی در باب خشونت و اینکه این اقدام هیچ فرقی با عمل آن جوان اسیدپاش ندارد منتشر شد. گروهی بحث کردند که این عمل به چرخه خشونت کمک میکند و بخشیدن آمنه اقدامی خواهد بود در جهت کاهش چنین خشونتهایی در جامعه. وقتی که دلارام دارابی در آستانه اعدام قرار گرفت و کمپینی برای نجات جانش به راه افتاد، خانواده مقتول نامهای نوشتند و گلایه کردند که در این میان کسی که از یاد رفته است آن است که قربانی شده. که هیچکس در آن مدت نه حالی ازشان پرسید و نه خانواده قاتل به اشتباه بودن عملشان اعتراف کردند بلکه برعکس آنها نقش قربانی را بازی کردند. داستان دلارام بسیار با داستان آمنه متفاوت است. حداقل در این داستان هیچوقت ثابت نشد که دلارام واقعا مرتکب قتل شده است. ولی ظاهرا شکی نیست که مجید موحدی به صورت آمنه اسید ریخته و زندگیش اگر فیزیکی پایان نیافته ولی آینده خوشایندی هم در انتظارش نیست. ولی نقطه مشترک چگونه برخورد بخشی از جامعه با قربانی اصلی یک پرونده است و در مواردی عوض شدن جای قربانی و متهم. آمنه در مصاحبهای گفته است که او [مجید] حتی یک بار از عملش اظهار پشیمانی نکرد. سوال من این است که چه میشود که وقتی به قصاص میرسیم در میان طبقهای که عوام نیست و روشنفکر محسوب میشود (از روزنامه نگاران گرفته تا فعالان حقوق بشر) ظاهرا بیشتر توجهات به سمت متهم قتل و در مورد آمنه کسی که اسید پاشیده متمایل میشود و همه انرژی و توان به سمتی میرود که آمنهها را از انجام قصاص منع کنند؟ طبق قوانین حاکم بر ایران برای کسانی که قربانی جنایت و اسید پاشی شدهاند (که دومی خشونتی با آسیبرسانی مستمر در مقایسه با یکبارگی قتل است) دو راه بیشتر در نظر گرفته نشده است: یا عامل خشونت به همان سبک مجازات شود و یا قربانی او را ببخشد و متهم به چند سال زندان (مثل یک دزد و یا یک کلاهبردار) محکوم شود که هر زمان امکان مورد عفو قرار گرفتن برایش موجود است. قانون عادلانه نیست. سیستم قضایی ایران قربانی را با دو انتخاب غایی مواجه میکند: اشد مجازات و یا سبکترین نوع آن. این قوانین میتواند و باید مورد سوال قرار گیرد و باید از تغییر قوانین صحبت کرد. به عنوان مثال مجازات حبس ابد بدون امکان عفو برای متهم در نظر گرفته شود همانگونه که در کشورهای غربی ممکن است اتفاق بیفتد. در این میان سوال این است تا وقتی که قانون تغییر نکرده و هیچ تلاش سیستماتیکی هم، توسط همان روزنامه نگاران و فعالانی و نویسندگان، در جهت این تغییر ایجاد نشده (و چنین تغییری هم در آیندهای نزدیک بسیار غیر متحمل مینماید) چه راهی برای امثال آمنه میماند به جز اینکه به همین قانون خشن دستاویز شوند تا به اندک عدالتی برسند؟ آمنه میداند که با قصاص مجید تغییری در زندگی او ایجاد نمیشود. ولی خوشحال است که به «حقش» رسیده؛ «حقی» که با اینکه همان سیستم قضایی ناقص برایش در نظر گرفته ولی بعد از ۷ سال هم هنوز اجرایش در هالهای از ابهام است. مورد بعدی اینکه ما سخن از قوانین مترقی کشورهای پیشرفته اروپایی به میان میآوریم فارغ از اینکه شرایط سیاسی، فرهنگی و اقتصادی ایران را با این کشورها مقایسه کنیم. جرم و خشونت با بخشیدن یک قربانی به پایان نمیرسد. افزایش سطح رفاه اقتصادی و ارتقای فرهنگی بود که اروپا را به این نتیجه رساند که مجازات اعدام را لغو کند. لزوما این چنین نبوده است که حذف مجازات اعدام سبب کاهش میزان جرم شده باشد. سخن از کاهش خشونت با این تعبیر که خشونت با بخشش موردی از بین میرود یک توهم خوش بینانه است. برای از بین رفتن خشونت، باید ساختار سیاسی اجتماعی اقتصادی فرهنگی یک جامعه، هماهنگ تغییر کند. بالا بودن میزان خشونت در یک جامعه نتیجه عواملی بسیار فراتر از عامل فردی است. در کشوری مثل ایران که میزان فقر و بیکاری بسیار بالاست صحبت کردن از پایان چرخه خشونت از طریق موردی نشان از بیاعتنایی به پیچیدگی خشونت و چگونگی شیوع آن است. اسیدپاشی در جوامع فقیر و سنتی مثل پاکستان بنگلادش و جدیدا در ایران قربانیهای بسیاری میگیرد. بیشترین قربانیان اسیدپاشی زنان هستند که معمولا توسط همسر، خواستگار و یا مردی که گفته میشود دوستشان دارد، مورد خشونت قرار میگیرند. یعنی در جوامعی که علاوه بر فقر، فرهنگ مردسالارانه و ضد زن حاکم است. در بسیاری از این جوامع زنان بسیار محدودی از حمایتهای مالی و اجتماعی دولتی و یا غیر دولتی برخوردار هستند. در جوامعی که زنان با داشتن زیبایی و توانایی کارکردن همچنان فقیرترین افراد جامعه هستند و ازدواج همچنان برای حفظ پایگاه اجتماعیشان حیاتی است، در نتیجه قربانی شدن به پایینترین طبقه اجتماعی سقوط میکنند، و راهی جز انزوا پیشرویشان نیست و متعاقبا بدون هیچ حمایتی زندگیشان را در بدترین شرایط ممکن ادامه میدهند. در چنین شرایطی چه باید کرد؟ تقبیح کردن انتخاب آمنه و امثال او و درخواست از او که کمترین اختیاری که قانون ناکارآمد برایش گذاشته است را استفاده نکند؟ یا اینکه به او وعده بخشش و در نتیجه قهرمان شدن بدهیم (که هیچ سودی هم برایش ندارد) به این امید که چنین بخششی باعث شود که میزان اسید پاشی کاهش یابد و درسی شود برای آیندگان؟ و یا اینکه منتظر روزی بنشیند که جامعه به آن سطح از رفاه و رشد برسد که قوانین بسیار کارامدتر و انسانیتر را به اجرا بگذارد؟ این نوشته به هیچ عنوان مدافع قانون قصاص نیست ولی هدف نویسنده این است که یادآوری کند که قربانی خشونت همچنان آمنه است و آمنهها که بهای فرهنگ مردسالار و یک نظام اجتماعی- قضایی ناقص را میپردازند ولی انگشت نشانه را به سوی او گرفتن و او را از تنها اختیاری که برایش در نظر گرفته شده محروم کردن هم به نظر منصفانه نمیرسد. |