|
روز سمیناری که برگزار نشد.../جلوه جواهريچهار شنبه26 مهر 1385 بعد از سمینار، در جلسه ای می نشینیم و من همش نگرانم که دیر به خونه شون برسم، زن عموی نگار رو می گم. صبح بهش زنگ زدم و اجازه دخترش رو برای حضور در سمیار خواستم و او تشکر کرد که دختر رو به چنین جاهایی می برم و همون موقع بود که من و برای شام دعوت کرد. وقتی رسیدم درباره طرح گفتم . معصومه با شوق به حرفام گوش داد و پس از خواندن بیانیه، امضاش کرد. گفت که علاقمنده امضا جمع کنه و من هم تعدادی برگه بهش دادم. همون شب از همه افراد اون خونه امضا گرفتم و شیرین بود که ناراحت از 16 سالگی اش و اینکه نمی تونه امضا جمع کنه. اولین شب جمع آوری امضا بود و من امیدوار، چون تقریبا به هر کسی که طرح رو گفتم و بیانیه رو نشون دادم، امضا کرد. می دونستم همیشه اینطوری نیست و گاهی خیلی سخته ولی امیدی بود که روز اول خیلی بهش احتیاج داشتم داریم میریم سمت نواب. نزدیک شهرک گلدیس خانمی برامون دست تکون می ده. سوارش می کنیم. نگار زیر چشمی و با اشاره می خواد ازش امضا بگیرم و من که دفترچه همرام نیست، دو به شک ام. بالاخره جوانه بیانیه رو از کیفش در میاره و شروع می کنه به صحبت. بحث جالبی راه میوفته. اینا همش تو اسلام اومده و جلوی اولویت قانونی نوشت: "قانون مساوات!" نتیجه اخلاقی: اگر ماشین خدمتتون هست از سوار کردن خانم ها به هیچ وجه دریغ نکنید، چون در حالیکه در ماشین نشسته اند و منتظر رسیدن به مقصد، توانایی بالایی در شنیدن حرف های شما پیدا می کنند. در ضمن به هیچ وجه نباید با راننده های دیگه دعوا کنید ،باور کنید تاثیر منفی داره |