شماره مقاله: 7745

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article7745



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

آفتاب سرزمین نابرابریها/ صوفیه عصمت

سه شنبه13 اردیبهشت 1390


بهاره عزیز، خورشیدک غروب کرده ام، امروز خبر تلخ رفتنت را ناباورانه شنیدم. دست و دلم لرزید، نه برای رفتنت، که هرگز در تصورم نمی گنجد خورشیدکمان غروب کرده باشد بلکه برای شکوفه و نرگس و نسرین هایی است که گرمای بخشنده ات نیست تا از سرمای این سرزمین نفرین شده گرمشان بدارد. تازیانه های بی رحم نابرابری را باز بر پیکر زنانمان میکوبند و دختر خورشید ما رفته تا برای همیشه به چشمه اش بپیوندد.

آفتاب سرزمین نابرابری ها! روشنایی دهنده دیار تاریکی ها! می دانم که از آن سوی این زمین از ستم سیاه شده، دوباره می تابی، سرزمینت را نورانی می کنی و دختران و زنان سرزمینت را گرم خواهی کرد. نبودنت فقدانی است برای تمام مبارزان راه آزادی، همانند تو غزال سبک پای کوههای کردستان کم هستند که چنان آزادانه و دلیرانه در مقابل نابرابریها بایستند و چنان بی باکانه همراه با بادهای بهاری زمزمه های عشق ونوع دوستی سر دهند. تو بودی که بی باکانه در جامعه مردسالارانه، قسم به شرف و مردانگی را به سخره میگرفتی و از زبان بدگویان هیچ نهراسیدی.

دختر آفتاب و روشنایی! بهاره عزیز! تو فقط دختر خورشید نبودی. تو مثل باد بی قرار و مثل دریا خروشان بودی. لبهایت همیشه زندگی را زمزمه میکرد و باور کردن واژه مرگ برای آنکه همیشه سرشار از زندگی است در تصورم نمی گنجد.

دختر خورشید آسوده بخواب که دیگر مجبور نیستی به بیدادهای این زمانه فکر کنی. دیگر کسی رویاهای زنانه ات را آشفته نمی کند. حالا می توانی برای همیشه روسری و مانتویی که زنان سرزمینت را اسیر کرده کنار بگذاری و در کنار پدرت برای همیشه موهایت را به دست باد بدهی تا باد دغدغه های آزادی انسانها را در گوش هم دیارانت زمزمه کند.

اولین بار که برایم نوشتی و از من خواستی تا نوشته هایت را بخوانم دغدغه هایت را از جنسی شبیه خودت دیدم. آنروز با اشتیاق تمام، تک تک نوشته هایت را در وبلاگت خواندم و به بودنت افتخار کردم. تو جسورانه از احساسات زنانه ات نوشته بودی تو فروغ مانند زن بودنت را فریاد زدی. نوشته هایت را که با سن کمت مقایسه میکردم به بودنت بیشتر می بالیدم. و آنزمان که فهمیدم برادر زاده دوست عزیزم هستی بیشتر از پیش مجذوبت شدم.

تحلیل های سیاسی ات ، دغدغه های فیلسوفانه ات،کابوسهایت، روراستی هایت، فریادهایت برای شهلاها مجذوبم میکرد. تو از احساسات تحمیل شده و جبر جغرافیای می نوشتی و من همیشه یک آرزو داشتم و آن این بود که از نزدیک ببینمت. اما اکنون دختر خورشید آسوده بخواب،

آسوده....بهاره جان دیدار به قیامت!