|
خانم، به خواهر من وصال می ده؟/نفیسه آزادشنبه20 مرداد 1386 زير سايه درختي ايستاديم تا نفسي تازه کنيم که بدون مقدمه پرسيد: خوشبختي ؟ از اين سوال غير متعارف جا خوردم ،فکر مي کنم فهميد تعجب کردم چون فوري رو از من گرداند دسته زنبيل را گرفت و راه افتاديم خرداد 86-ظهر –تهران با هم از اتوبوس پياده شديم و ديدم که از اتفاق با هم هم مسيريم ، فهميدم که کوچه طولاني را با ساک سنگينش مي خواهد پياده برود ، پيشنهاد کردم که سر زنبيلش را بگيرم و با هم برويم ،کمي تعارف کرد و بعد با هم به راه افتاديم . هر چند متر مي ايستاديم تا نفس تازه کنيم ، تا اينکه سکوت را شکست و پرسيد :دانشجويي ؟ گفتم هم دانشجو و هم کارمند . در حاليکه چادرش را روي سر مرتب مي کرد خنديد و گفت بارک الله چه فعال . لبخندي زدم و گفتم چاره اي نيست نمي شه که آدم بيکار بمونه زندگي کردن و درس خوندن خرج داره بالاخره.. گفت مگه ازدواج نکردي ؟ بهت مياد متاهل باشي. گفتم : چرا ،شوهرم هم به قدر خودش تلاش مي کنه ولي خوب اوضاع رو که خودتون بهتر مي دونيد گفت : آره و هر دو خنديديم. زير سايه درختي ايستاديم تا نفسي تازه کنيم ، که بدون مقدمه پرسيد: "خوشبختي ؟" از اين سوال غير متعارف جا خوردم ،فکر مي کنم فهميد تعجب کردم چون فوري رو از من گرداند دسته زنبيل را گرفت و راه افتاديم ،براي اينکه فکر نکند ناراحت شدم ، گفتم: "آره فکر مي کنم شوهرم بهترين کسي است که با توجه به روحياتم مي توانستم با او زندگي کنم." پرسيدم: چطور ؟ دوباره ايستاديم، موهاي حنايي رنگش را زير روسري درست کرد، در حاليکه خريدهايش را که در حال بيرون ريختن از زنبيل بودند درست مي کرد گفت: "چه مي دونم ، ديپلم که گرفت و دانشگاه قبول نشد، شوهرش دادم. به نظرم آدمهاي خوبي مي اومدند، خودش هم ناراضي نبود، مي دوني خيلي مثل شما اهل درس و کتاب نبود. اما شوهرش از اون آدمهاي بدبين و شکاکه ...." رسيده بودم به فرعي ای که ديگر بايد از او جدا مي شدم اما کنجکاو شده بودم براي همين چيزي نگفتم و ادامه داديم. چون سکوت کرده بود گفتم: خوب ؟ لحن صدايش عوض شده بود انگار از ته چاه بيرون پوزخند تلخش را که ديدم جوابم را گرفتم ، گفت: "کي جرات داره همچين حرفي بهش بزنه ما که هرچي ريش سفيد داشتيم واسطه کرديم که حداقل دخترم رو کتک نزنه ، هر بار قول مي ده اما وفاي به قول دريغ از يک هفته !!" و ادامه داد : "من شوهرم مرده ، مرد که نداريم توي خونه اين جرات مي کنه اين کارها رو بکنه، البته فکر نکني بيکار نشستم ، براي دخترم درخواست طلاق کرديم خودم و پسرم پي کارهاش رو گرفتيم ،وقتي فهميد اونقدر کتکش زد که کارش به بيمارستان کشيد بعد هم گفت خودت اگه مي خواي بري برو ، اما بچه ها رو بايد بذاري و بري ،طلاق هم نمي دم، دو تا پسر دسته گل داره آخه.قاضي هم به من گفت به دخترت بگو بشينه بچه هاش رو بزرگ کنه به خاطر اين چيزها که کسي طلاق نمي گيره ..." ديگه داشتيم ميرسيديم . گفتم : "ميدونيد که فقط دختر شما نيست که اين مشکل رو داره؟ اين يه مشکل حقوقي که اجازه نمي ده زنهايي مثل دختر شما بتونند حق خودشون رو بگيرن،چون توي قوانين ما همچين حقي براي اونها در نظر گرفته نشده ؟" گفت :" نمي دونستم قبلاٌ! شوهر خدابيامرزم مرد خوبي بود ، هيچ وقت سروکارم به قانون و دادگاه نيافتاده بود اما چه مي شه کرد از دست ما که کاري بر نمياد".حالا ديگه رسيده بوديم به در خانه اشان، دفترچه کمپين رو درآوردم و گفتم : مي دونيد که خانمها دارن به اين قوانين اعتراض مي کنند، مي تونيد اين دفترچه رو بخونيد ، و بعد اگر موافق بوديد امضا کنيد. با ناباوري نگاهم ميکرد زير لب گفت : ولي فکر نمي کنم از دست ما کاري بر بياد. گفتم: چرا که نه ؟ حداقل تلاشمون رو مي کنيم و توضيحاتي درباره کمپين و مطالب دفترچه برایش دادم. نگاه مشتاق و کنجکاوش باعث شد حرفهايم به درازا بکشد، پسرش هم از راه رسيد و او هم به حرفهايم گوش کرد. تمام که شد، گفت : اگر بدونم که ميشه چرا که نه !! هم خودم امضا مي کنم هم بچه هام، هردو نفر فرم را امضا کردند... داشتم برمي گشتم که پسر دوان دوان دنبالم آمد و گفت :"ميشه فرم رو بديد ، اگر خواهرم رو ديدم بدم اون هم امضا کنه؟" فرم رو بهش دادم . يه کم من من کرد و گفت فکر مي کنيد به خواهر من وصال بده ... نمي دونستم چي بگم . گفتم : اميدوارم،بايد اميدوار باشيم. |