|
چند برداشت از دختر خورشید- برای بهاره علوی/ فرناز کمالیدو شنبه12 اردیبهشت 1390 دیدار اول : نمی دونم چرا بر خلاف عادت همیشگی سوار اتوبوس شدم. بین اون همه شلوغی دختری با موهای طلایی و پوستی به رنگ برف خیره شده بود به چشم های من. نمی شناختمش. چند دقیقه نگذشته بود که دیدم با اون کوله پشتی سنگین داره میاد سمتم . یه تکه کاغذ دستش بود:
آدرسی که دستش بود با آدرسی که من می خواستم برم یکی بود.
چشمهاش رو ریز کرد و با خنده گفت:
باید فرناز باشی ؟! دیدار دوم : دیر رسیده بود. مراسم ختم شهلا جاهد. با بغض و استرس وارد مسجد شد. تا منو دید گفت: - چرا بعد از اینهمه سال عذاب کشتنش ؟
شب قبل بازداشتم: کار نوید زردی و شاهین نجفی رو که برای صانع خونده بودن براش فرستادم گفتم برام ترجمه کن. چند دقیقه بعد با صدای گرفته زنگ زد و گفت حالم رو خراب کردی. خیلی ترجمه ی تلخی داره ... کاش گوش نمی کردم ... و آخرین ایمیلی که ازش داشتم : دلتنگت بودم . خوشحالم که آزادی. خیلی خیلی خوشحالم که آزادی. میام تهران با هم بریم خونه ی آمنه. آمنه نباید فکر کنه فراموشش کردیم ... و من نمیدونم دفعه ی بعد که آمنه رو ببینم چطوری بهش بگم که دیگه بهاره رو نداریم ... و آخرین باری که صداش رو شنیدم:
از یادم نمیری بهاره. دلم برایت تنگ خواهد شد به غایت ... خوش به حالت که همه دوستت دارن! |