شماره مقاله: 7734

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article7734



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

چند برداشت از دختر خورشید- برای بهاره علوی/ فرناز کمالی

دو شنبه12 اردیبهشت 1390


دیدار اول :

نمی دونم چرا بر خلاف عادت همیشگی سوار اتوبوس شدم. بین اون همه شلوغی دختری با موهای طلایی و پوستی به رنگ برف خیره شده بود به چشم های من. نمی شناختمش. چند دقیقه نگذشته بود که دیدم با اون کوله پشتی سنگین داره میاد سمتم . یه تکه کاغذ دستش بود:
- ببخشید من می خوام برم به این آدرس. شما می دونید کدوم ایستگاه باید پیاده شم؟

آدرسی که دستش بود با آدرسی که من می خواستم برم یکی بود.

- می خوای بری خونه ی آمنه بهرامی ؟

چشمهاش رو ریز کرد و با خنده گفت:

- کمپینی هستی ؟

- تو باید بهاره باشی درسته؟ گفت هیچی نگو بذار خودم بگم کی هستی. تو هم

باید فرناز باشی ؟!

دیدار دوم :

دیر رسیده بود. مراسم ختم شهلا جاهد. با بغض و استرس وارد مسجد شد. تا منو دید گفت:

- چرا بعد از اینهمه سال عذاب کشتنش ؟

- آروم باش

- مادرش کجاست ؟!

شب قبل بازداشتم:

کار نوید زردی و شاهین نجفی رو که برای صانع خونده بودن براش فرستادم گفتم برام ترجمه کن. چند دقیقه بعد با صدای گرفته زنگ زد و گفت حالم رو خراب کردی. خیلی ترجمه ی تلخی داره ... کاش گوش نمی کردم ...

و آخرین ایمیلی که ازش داشتم :

دلتنگت بودم . خوشحالم که آزادی. خیلی خیلی خوشحالم که آزادی. میام تهران با هم بریم خونه ی آمنه. آمنه نباید فکر کنه فراموشش کردیم ... و من نمیدونم دفعه ی بعد که آمنه رو ببینم چطوری بهش بگم که دیگه بهاره رو نداریم ...

و آخرین باری که صداش رو شنیدم:

- دردت به جونم بهاره . چی شدی دختر ؟ نصف عمرم کردی.

- خوبم. اصلا نگران نباش. عمل خوبی داشتم ... از همه تشکر کن. به زودی می بینمتون ...

از یادم نمیری بهاره. دلم برایت تنگ خواهد شد به غایت ... خوش به حالت که همه دوستت دارن!