|
جنگی خونین در لباس صلح- برای بهاره علوی/ زهره اسدپورپنج شنبه8 اردیبهشت 1390 می خواهم بخوابم! شاید خواب بتواند اندکی...و دریغا خواب.......مهره های گردنم که به بالش می رسند وحشت زده بر می خیزم، مهره های گردنت، مهره های پشت و کمرت، ته وحشت ما، این بود که قطع نخاع شده باشی و می شنویم که انگشت های پایت را توانسته ای تکان دهی. می توانی می دانم می توانی، حتی داغ پدر را تاب خواهی آورد. مگر تو فرزند آن سرزمینی نیستی که بیش از همه ی جهان به زنانش داغدار بودن را آموخته است. می توانی تردید ندارم دختر قدرتمند کورد. مگر تو نبودی که در قحط سال انگیزه و ایمان و عمل، "در بدترین دقایق این شام مرگزای" قامت تمام قد مقاومت بودی و امید و ایمان . دخترک بیست ساله ی کورد، آن گاه که ما گاه با همه ی ادعایمان ترجیح می دادیم تا در رختخواب هایمان بمانیم بی خستگی و تردید از پشت کوهها و دشت ها، می آمدی تا شاید راهی بیابیم بر گره ی فروبسته ی جنبش. می آمدی و آرام و شمرده سخت میگفتی و جذبه ی هیچ اسمی سکوتت را در پی نداشت، می دانستی که جنبش جز به انتقاد و انتقاد و انتقاد زنده نخواهد ماند. می گویم دختر مراقب باش، و تو می خندی می گویم عکس های اعتصاب کردستان را نگذار بدانند که تو گرفته ای و باز می خندی به نگرانی های مادرانه ام...و من در می یابم که جسارتت ناشی از ناآگاهی نیست که ایمان ناب است...ناب ناب! آرام و شمرده سخن می گویی، دعوتت کرده ام به شمال و تو برای بار اول است که دریا را می بینی، دلت نمی آید بخوابی، دوست داری بیدار بمانی و صدای آب را بشنوی...و حال خوبیده ای دور از همه ی دریاهای جهان ...من مهره های گردنم درد می کند، اما چشمهایم را می بندم،باید بخوابم باید بخوابم شاید خواب... و تو می آیی، می بینمت، شهلا جاهد اعدام شده است و تو از من می خواهی که برای مراسم ختمش با تو بیایم و من نمی آیم ...می گویم نمی توانم، اما تو می توانستی. تو در چند قدمی خروارها ادعا، بی ادعا آمده بودی تا شاید "بتوانیم کاری کنیم" و بعد می رفتی تا خواهران شهلا را تسلی دهی.... آمده ام کردستان و تو را ندیده ام و تو کامنت می دهی که باز میایی شمال، حتی اگر من باز نروم به دیدنت ....و من می خندم، اما نه زیاد ، طولی نمی کشد که خبر تصادفت را می شنویم...بهار بیهوش است... بهار نخاعش له شده است... بهار پاهایش حس ندارد... دکترها امیدوارند... بهار عمل جراحی شده است... بهار انگشت های پایش را تکان داده است. بهار بهار بهار و بعد ناگهان بهار از جراحات ناشی از تصادف .... بهار فقط بیست سال داشت، می شنوید ؟ فقط بیست سال...و من به جنگ خونینی که در این میهن در جریان است می اندیشم، جنگی که لباس متعفن صلح برتن دارد...جنگی که هر روزه ده ها تن را قربانی می کند و بهار آخرینشان نیست! |