شماره مقاله: 769

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article769



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

چرا اینجا؟ بریم تو کلاس/ ناهید جعفری

پنج شنبه21 تیر 1386


چهار شبانه روز بود که خوب نخوابیده بودم، شبها کنار تختش می نشستم و به قطره های سرم که آرام آرام در رگهایش جاری می شد خیره می شدم. گاه گاهی از شدت تب به هزیان هایش گوش می کردم.

تا صبح دو سه بار از شدت لرز دندان هایش به هم می خورد و تمام تنش می لرزید، هر چه ملافه و پتو از پرستارها قرض کرده بودم؛ رویش می انداختم و بغلش می کردم تا شاید گرمای تنم به گرمای پتوها اضافه کند. بعد از چند دقیقه آرام می گرفت و به کمک داروهای خواب آور می خوابید.

بعد از دو سه روز حالش بهتر شده بود و تب و لرزش خیلی کمتر. بیشتر با هم حرف می زدیم و سعی می کردم حرف هایی بزنم که برایش جالب باشد و روحیه اش را از دست ندهد.

روزها هم از ساعت 4 بعدازظهر که شوهرش از سر کار به بیمارستان می آمد، برای دو یا سه ساعت می توانستم به خانه بیایم و کمی وضعیت خانه را سروسامان دهم و دوباره به بیمارستان بروم. مواقعی که خواب بود با مریض ها و همراهانشان در مورد قوانین تبعیض آمیز حرف می زدم، دفترچه تغییر قوانین به آنها می دادم و بیانیه را برای امضاء.

سه روز اول نمی توانستم تنهایش بگذارم ولی بعد از آن، کم کاری آن سه روز را جبران کردم.

کنار در آسانسور منتظر بودم که به طبقه سوم بروم. چند تا از دانشجوهای پرستاری کنار در دفتر پرستاری منتظر استاد بودند. بیانیه را به آنها نشان دادم و شروع کردم به معرفی کمپین. در همین حین خانم میانسالی که استاد دانشجوها بود به این جمع پیوست و یکی از دانشجوها شروع کرد به توضیح آنچه که از من شنیده بود. استاد گفت: چرا اینجا؟ بریم توی کلاس.

با کلیدش در اتاق را باز کرد و همه را دعوت کرد تا بنشینیم. دور تا دور اتاق صندلی بود و یک وایت برد به دیوار. استاد گفت: " خب قبل از اینکه من درس رو شروع کنم خواهش می کنم شما صحبت کنید". از خوشحالی زبانم بند آمده بود. چنان برخوردی کرده بود که جای هیچ تبق زدن برایم نگذاشته بود.

خودم را معرفی کردم : یکی از اعضای کمپین هستم.
یکی از دانشجوها گفت: من قبلاً راجع به کمپین شنیدم، طرح جالبیه.

گفتم: ممکن است خواهش کنم شما طرح را توضیح بدهید؟ گفت: ترجیح می دهم توضیحات شما را بشنوم.

استاد گفت: اینجا کلاس درسه، ما هم می خواهیم قبل از درس خودمان، به تدریس شما گوش کنیم.

از این همه علاقه به دانستن طرح کمپین به شعف آمده بودم. تمام خستگی ها و بی خوابی هایم تبدیل به انرژی شده بود و در آن لحظه چنان اعتماد به نفسی داشتم که با غرور وصف نشدنی تمام دفترچه قوانین را و همینطور آموزش چهره به چهره را توضیح دادم و سئوال هایی را که مطرح می کردند جواب می دادم.

یکی از دانشجوها گفت: "فکر می کنید این امضاء ها تأثیری هم دارد؟ قوانین ما از اسلام و قرآن تبعیت می کند و تغییر این قوانین به دین و مذهب ارتباط پیدا می کنه".

گفتم: "دخترم، اگر زنهایی مثل صدیقه دولت آبادی در زمان خودشان برای باز کردن مدرسه دخترانه مبارزه نمی کردند ما سواد هم نداشتیم چه برسد به اینکه این همه دانشجوی دختر داشته باشیم، در نتیجه هر حرکتی در جهت بهبود زندگیمان حتما تأثیر خوبی خواهد داشت.

دختر دانشجو خواست در مورد مسایل دینی بحث کند، استاد گفت: البته باید توجه داشته باشیم که این خانم برای اطلاع رسانی این حرکت درجامعه آمده اند و توضیح می دهند و ما هم از اطلاع رسانی این خانم ممنون هستیم و آرزوی موفقیت برای این طرح می کنیم.

از هیجان سرخ شده بودم، از همه ی آنها دعوت کردم که در ورک شاپ های کمپین شرکت کنند. فرم امضاء دست به دست شد و امضا ها مثل جواهر های قیمتی بر روی آن نقش بست.

موقع خداحافظی از استاد به خاطر اینکه وقت کلاس درسش را به کمپین اختصاص داد تشکر کردم.