|
شاعره ای که وطن اش را در کوله باری حمل می کندگفتگو با لعبت والا شنبه3 اردیبهشت 1390 لعبت والا شاعر و نویسندهی ساکن لندن هشتادساله است، اما چون جوانی کوشا و تشنهی یادگیری به کلاس کامپیوتر میرود. برای سخنرانی به کشورهای دیگر سفر میکند و به گفتهی خودش، قطرههای آب عمری را که در لیوان آب زندگیاش مانده قدر مینهد و امیدوار به آینده تلاش میکند. به بهانهی داستان و شعرخوانی او در استکهلم با او به گفتگو نشستیم. گفتگویی که بیش از هرچیز به زندگی او بازمیگردد؛ حکایتی که چون رمانی خواندنی اشک بر چشم و لبخند بر لب خواننده مینشاند. خانم لعبت والا، از کودکی خود برایمان بگویید. کجا متولد شدید و کودکیتان را چگونه گذراندید؟ من در تهران متولد شدم. از پدری شصتساله و مادری بیستویک ساله. یعنی مادرم آخرین همسر پدرم بود و من آخرین فرزند خانواده. پدرم حاکم خلخال بود و پدرزن احمد شاه و مادرم دختر کدخدای خلخال بود. یکروز که فرماندار رفته بود دیدار کدخدا، این دختربچهی دوازده ساله که در حیاط خانه بازی میکرد، هنگام دویدن میخورد به بغل مرد و این آقای پنجاهساله عاشق این دختربچه میشود و خواست و توانست او را بگیرد. پدرم چهار همسر داشت و مادرم زن چهارم او بود. من یکساله بودم که پدرم درگذشت. مادرم به آن جوانی بیوه شد و دو تا برادر بزرگتر از خودم ـ یکی هشتسال و دیگری ششسال بزرگتر ـ و مرا به تنهایی سرپرستی و اداره میکرد. هم مادر بود و هم پدر. برخورد این خانوادهی اشرافی پس از مرگ پدرتان به شما چگونه بود؟ تمام بستگان ما در کمال رفاه و سطح بالای زندگی بودند، منتها مادر من غروری داشت که میخواست بدون کمک اطرافیان و بستگان به تنهایی روی پا باشد. خانوادهی اشرافی میخواست ما را از مادرم جدا کنند و خودشان ما را سرپرستی کنند. مادرم با شتاب خانه را میفروشد و میرود در محلهای که اینها اصلا خبر نداشتند و کار میکند و ما را سرپرستی میکند. آن روزها که کار چندانی برای زنان نبود، مادرتان چگونه کار میکرد؟ چهار پنج ساله که بودم، میدیدم که مادر روزها در شرکت دخانیات کارگری میکرد و شبها لباسهای ارتشی را میآورد خانه و تا ساعت یک و دو بعد از نیمه شب اینها را پسدوزی میکرد. هیچگاه دیگر ازدواج نکرد؟ از بیستودو سالگی که بیوه شد، هرگز ازدواج نکرد. و هدفش را گذاشت بر بزرگ کردن ما. او یک زن روستایی و بیسواد بود، اما با عزمی راسخ و با غرور. مجبور بود با اتوریته و خشن باشد. با ما خیلی گستاخ بود و ما اطاعت امر میکردیم. مادرتان در آن زمان به عنوان زنی تنها چه مشکلات دیگری داشت؟ فرض کنید، وقتی قرار بود اسم برادرانم را در مدرسهی داراالفنون بنویسد، گفتند یک زن نمیتواند. باید یک مرد بیاید. بالاخره یکی از خدمتکاران عمویم میرود به عنوان مردی از فامیل و اسم برادرانم را مینویسد. حدس میزنم با این مشکلاتی که شما برشمردید، شما باید خیلی زود ازدواج کرده باشید! بله. طبیعتا این خشونت مادر را برادران من هم یاد گرفته بودند و خیلی متعصب بودند که آفتاب و مهتاب رنگ مرا نبیند. خیلی زندگی محدودی من داشتم. یکی از رفقای برادر کوچکترم که تنها جوانی بود که در خانهی ما رفت و آمد داشت و هر دو در یک کوچه در خیابان شاهآباد زندگی میکردیم، عشق نوجوانی من بود. از دوازدهسالگی من فقط چشمم به این جوان افتاده بود و در خفا عاشق شده بودم و بعد که او پیشنهاد ازدواج کرد، یکی دو تا خواستگار ثروتمند هم در میان بودند، ولی برادرم اصرار داشت که من همسر رفیقش شوم و من هم از خداخواسته، چون عاشقش بودم. من چهاردهسالگی نامزد شدم و هنوز شانزدهساله نشده بودم که ازدواج کردیم. بعد مدرسه و درستان چه شد؟ من کلاس نهم را در دبیرستان شاهدخت تمام کرده بودم که بعد از ازدواج اولیای مدرسه گفتند دیگر نمیتوانی بیایی. بعد شبانه کلاس رفتم و در دبیرستان پرتو متفرقه خواندم. بعد هم خیلی زود شروع کردید به کار کردن؟! از هجده نوزده سالگی کار میکردم. در مجلهی تهران مصور مینوشتم. بعد هم در وزارت فرهنگ و هنر استخدام شدم. دورهی روزنامهنگاری در دانشکدهی حقوق که تأسیس شد، اسم نوشتم و لیسانس روزنامهنگاری گرفتم. ولی همیشه حسرت ادامه تحصیل در حد بالا در من بود. بعد از انقلاب که چرخ زندگی مرا به استرالیا انداخت، در دانشگاه ملبورن لیسانس و فوق لیسانس گرفتم. چطور شد که این چنین زود، یعنی پیش از رفتن شما به دانشگاه، کتاب شعرتان چاپ شد؟ من از همان دوازدهسالگی که عاشق شده بودم، شعر میگفتم. منتها چون نگران بودم که گناه میکنم، اینها را زیر بالشم قایم میکردم. زمان نوجوانی من زمان داغ رمانهای عاشقانه بود. برادران متعصب من برای آنکه من از راه به در نشوم، ممنوع کرده بودند که من این کتابها را بخوانم، حتی مجلهها را. وقتی که در چهارده سالگی نامزد شدم، در باغ بهشت به رویم باز شد. برای اینکه نامزدم خیلی اهل کتاب و مطالعه بود و کتابهای زیادی برای من می آورد و من در تعطیلات تابستان از ساعت شش صبح تا دوازده شب کتاب میخواندم. آقای نظام وفا دو صفحه در مجلهی تهران مصور داشت که شعر و قطعات ادبی در آن میگذاشت. یک شعری چاپ کرده بود که من به استقبال این شعر رفتم، با همان وزن و قافیهی او غزلی ساختم و در تهران مصور برای استاد خواندم. او خیلی تشویقم کرد و در صفحهی خودش شعر مرا چاپ کرد. وقتی چاپ شد، برادر من دید و اولین چیزی که گفت این بود که "چه غلطها!". شما در اشعارتان بیش از هرچیز به مقولاتی چون وطن و عشق میپردازید. به قول استاد اخوان ثالث، "من مرثیهخوان دل دیوانهی خویشم". من فقط احساسم را به قلم میآورم. بخشی از کار من ترانهسرایی بوده و طبیعتا صنعت به کار میبردم، ولی آنجا هم باز احساسم را میگذاشتم. عشق را به معنای کلی کلمه من میپذیرم. نه فقط زن و مرد. عشق به دنیا، عشق به زندگی، عشق به بشریت، به طبیعت. من خدا را عشق میدانم، عشق من خداست. بعد این عشق را در گلی که شکوفا میشود، در فصل بهار که فصل رویش است، در صدای پرنده، در طبیعت میبینم و این دستمایهی ذهن من برای سرودن است. شما بیش از سی است که در غربت زندگی میکنید. دور از وطن چه حسی دارید؟ خیال میکنم جزء کسانی هستم که وطنم را در کولهباری روی دوشم کشیدهام و با خودم آوردهام، ولی وطنی که در ذهن من هست، وطنی که میشناختم. و این وطن همچنان هست. به خاطر شغلی که داشتم دائما در جریان اخبار و اتفاقات بودم، ولی همیشه فکر میکنم که ما دستی از دور بر آتش داریم. ما داخل آتش نبودیم که سوختن را درک کنیم. ما از دور نشستیم و حرارت آتش را دیدیم، سوزش دیگران را دیدیم و خاکستر شدنشان را و فقط غم خوردیم و مرثیه سرودیم. |