|
زنان رنجديده و رنجيدهي سرزمينم/ وبلاگ آهوکچهار شنبه31 فروردین 1390 دوست و همكار پيشينم پس از شش ماه به من تلفن مي زند .روزهاي آخر تعطيلات نوروز است . خيال مي كنم براي تبريك سال نو سراغم را گرفته است . اظهار شرمندگي مي كنم و توضيح مي دهم ، شماره اش را كه در حاشيه يك ورق روزنامه نوشته بودم ، گم كرده ام .خيلي به توضيحاتم توجه نمي كند. حال و احوالش را مي پرسم و مي گويم چرا دمغ است. صدايش پر از اندوه و سوال و وحشت است . حادثه را متحيرانه تعريف مي كند: "امروز...با يك زن جوان بيست و هفت هشت سالهي خوشگل آمد دم در ." شوهرش را ميگويد. "هرچه پول و طلا داشتم، برداشت و رفت . با همان زن رفت. گفت دوستش دارد و ولش نميكند. گريه كردم . جيغ زدم . كلانتري آمد.همسايه ها جمع شدند. رفت كه رفت. گفت ديگر برنميگردد. گفت طلاقم نميدهد .خرجي هم نميدهد . گفت بايد كار كنم و خرج بچه هام را خودم دربياورم. گفت اگر مانع تراشي كنم و سربه سرش بگذارم، حق ولايت پسر هشت ساله ام را مي گيرد و او را با خود مي برد." مي گويد:" دخترم هفده ساله است. راه مي رود، گريه ميكند و ميگويد مامان آبرويمان رفت." نفس مي گيرد و مي گويد :"همه پس اندازم را برد، خالي خالي ام، مي ترسم ،سرويس مدرسه بچه ها...خرجي خانه....." گريه امانش را مي برد... پريشان شده ام. نميدانم چه كار مي شود كرد . هر نصيحتي بلاي جان مبتلايش مي شود. شوكه شده است. تصور مشكلاتي كه پس از خيانت شوهرش دامنگيرش خواهد شد بر سرش آوار شدهاست. مصيبتش بر سر من هم آوار مي شود. حيرانم كه چگونه آرامش كنم. مي گويم فقط مرگ است كه چاره ندارد. اول بايد از حيرت بيرون بيايي و باور كني چه اتفاقي افتاده است .بعد خودت را جمع و جور كن وبا بچه هايت حرف بزن . بگو براي آنچه اتفاق افتاده بايد با كمك هم چاره اي پيدا كنيم. بچهها نبايد ببينند كه زانوهات لرزيده است .بايد به توانمندي تو اعتماد كنند. پنج سال پيش هم با زن ديگري روي هم ريخته بود. نامه آن زن را در جيب شوهرش پيدا كرده بود كه نوشته بود پس چرا طلاقش نمي دهي .چرا مرا دور سر مي گرداني. و زن نامه را زده بود توي سر شوهرش .... و مرد عذرخواهي كرده بود و او را بوسيده بود و آشتي كرده بودند.... ده سال پيش با او همكار بودم. پس از آن گاهي با هم تلفني حرف زدهايم . آن وقت ها شوهرش درآمدي نداشت. در روزنامه كار مي كرديم .حواسش خيلي جمع بود. از زير دستش غلط در نمي رفت .چشم هاش ناراحت بود. پرينت ها را با فاصله اي بسيار نزديك از چشمانش مي گرفت و مي خواند .دقيق و مسووليت شناس بود. بعد درآمد شوهرش بهتر شد .بچه دومش هم آمد و كار بيرون را كنار گذاشت و بچه هاش را بزرگ كرد. آن روزها كه با هم كار مي كرديم ،مي گفت كه سر و گوش شوهرش مي جنبد . چشم هايش را دو بار عمل كرده است. دكترش توصيه كرده است كه استرس براي بينايي او سم است .پرهيزش داده است كه مجلس ختم نرود و تا آنجا كه مي تواند گريه نكند. مي گويد : "در خانه راه مي روم و گريه مي كنم . ظرف مي شويم و گريه مي كنم .با خودم حرف مي زنم و گريه مي كنم ..." مي گويم اگر نمي تواني خودت را جمع و جور كني از يك مشاور كمك بگير. مشاور خوب سراغ دارم .اگر مي خواهي شماره اش را مي دهم، حتما كمكت مي كند و بهتر مي شوي. مي گويد :"از كاري كه در خانه انجام مي دهم ،صد وبيست هزار تومان گيرم مي آيد . صد و پنجاه هزارتومان قسط دارم. پولي براي مشاور و اين حرف ها برايم باقي نمي ماند. بايد براي خورد و خوراك بچه هام فكري بكنم." وقت حرف زدن من نيست. سكوت مي كنم تا بشنوم. مي گويد:" برايم كار پيدا كن.. من به پول نياز دارم. به نظرت چقدر طول مي كشد كه كاري برايم پيدا شود."دلش را قرص مي كنم كه به زودي برايش كاري پيدا مي كنم . قول مي دهم كه به دوستانم بسپارم .مي گويم چون دقيق ومسووليت شناس است ، زود برايش كارپيدا مي شود. هنوز گريه و گلايه دارد كه برايم مهمان مي آيد و او را به خدا مي سپارم... |