|
من هم میخواهم سهمی داشته باشم! / وبلاگ زن زمینیجمعه1 تیر 1386 با دوستم میترا در پارک قرار داشتیم. میترا یکی از دوستان خوبیست که ضمن جمعآوری امضا پیدایش کردم. او دوسه روز پیش از آن، در دومین کارگاه کرج شرکت کرده بود و بسیار مشتاق همکاری با کمپین! آن روز یکی از عصرهای زیبای اردیبهشت ماه بود و بارانهای پیدرپی بهاری پارک را از همیشه قشنگتر و سرسبزتر کرده بود. میترا دختر و پسر دهدوازده سالهی خود اوستا و مانا را هم آورده بود. روی نیمکتی نشستیم. ما حرف میزدیم. میترا از احساس خوبش از شرکت در کارگاه میگفت و بچهها سرخوشانه روی چمنها و لابهلای گلها دنبال هم میدویدند و فریاد شادی سرمیدادند. ناگهان میترا گفت:
بچهها گفتند اول بستنی بعد امضا جمع کردن! (میترا قبلا با زبان ساده اهداف کمپین را برایشان گفته بود و آنها سر کلاس با معلمشان در این باره صحبت کرده بودند) اولین مقصد آلاچیق بزرگ و سرپوشیدهی پارک بود که مرکز تجمع زنان محل است. طبق یک قرارداد نانوشته، در این چند سال، این آلاچیق یواش یواش به تصرف خانمها درآمده بود. آلاچیق گردی که دورتا دور آن خانمها مینشینند و باهم درددل میکنند. اگر آقایی وارد آن شود با قطع شدن صحبتها خودش احساس میکند بهتر است برود جایی دیگر بنشیند. حدود بیست خانم دور تا دور آلاچیق نشسته بودند. من و میترا وسط ایستادیم و گفتیم با اجازه میخواهیم چند دقیقه وقتتان را بگیریم. همه با کنجکاوی گفتند بفرمایید. داشتیم در مورد کمپین یک میلیون امضا میگفتیم و تبعیضهایی که در قانون هست، که چشمم به چهرهی آشنایی خورد. خانم حسنزاده سومین باری بود که این حرفها را از زبان من میشنید. آن دوبار امضا نکرده بود و اینبار با لبخندی در گوشههای لب به من گوش میداد. یکی دونفر مأیوسانه گفتند:
و خانم حسنزاده تأئید کرد.
میترا گفت: ما تنهایی چیزی رو نمیتونیم عوض کنیم. ولی اگه همهباهم باشیم و بخواهیم، حتما میتونیم.
تا آنجایی که میتوانستیم با صبر و حوصله جواب میدادیم. یک خانم نسبتا مسن گفت:
دیدم وقتش است. رفتم جلو و دست خانم حسنزاده رو گرفتم و گفتم:
خانم حسنزاده گل از گلش شکفت و گفت خواهش میکنم.
تقریبا همه گفتند:
همهمه در گرفت:
خانم حسنزاده زودتر از بقیه ورقه را از من گرفت و گفت:
و با خنده برایشان تعریف کرد که دو بار دیگر خواستهام ازش امضا بگیرم و او از زیرش در رفته.
اَوِستا پسر میترا که بستنیاش را تمام کرده بود با خوشحالی چراغقوهای از جیبش درآورد و ورقه را برایش روشن کرد. خلاصه که کار اوستا و مانا درآمد. وقتی امضاها را در آلاچیق گرفتیم به سمت نیمکتها رفتیم. هوا دیگر واقعا تاریک شده بود. در یک نیمکت دو نامزد جوان با مادر دختر نشسته بودند. بعد از خواندن ورقه هر سه زیر نور چراغ قوه بچهها امضا کردند. گوشهای دیگر زن و شوهری موکتی انداخته بودند و چایی میخوردند. بعد از چند سوال آنها هم امضا کردند. آنقدر امضا گرفتیم که فقط یک ورقه برایمان مانده بود. دفترچهها هم تمام شده بود و فقط یکی از نسخههای دو صفحهای که مریم -یکی دیگر از بچههای کمپین- از روی دفترچه خلاصه کرده و تابپ کرده بود در کیفمان بود. میترا گفت من اینطرفها یک لوازمالتحریر فروشی میشناسم که فتوکپی هم میگیرد. رفتیم آنجا. صاحب مغازه موقع فتوکپی گرفتن کنجکاو شد که این ورقهها چیست. برایش توضیح دادیم. گفت :
با خوشحالی گفتیم چرا که نه! امضا کرد. یک خانم و یک آقا هم منتظر نوبت بودند. آنها هم که موضوع را شنیده بودند امضا کردند. هر دو گفتند میشه یک نسخه هم به ما بدید؟ با خوشحالی به آنها هم یکی یک نسخه دادیم. خانم گفت لطف شمارهتونو هم پشتش بنویسید تا وقتی پرشد براتون بیارم. شمارهام را برایش نوشتم. شاید این دویستمین باری باشد که به درخواست کسی که امضا کرده، ورقه سفید به او میدادم با شماره تلفنی در پشت آن که بعد از پرشدن به من خبر دهد، اما متاسفانه از این دویست ورقه بیشتر از ده ورقهاش را برنگرداندهاند. و اگر امکان پیگیری برایم بوده و مثلا آدرسشان را داشتهآم و رفتهام سراغشان، علتش را مخالفت شدید شوهر یا پدر یا برادرشان عنوان کردهاند.( ایناست سایهی سنگین بعضی آقایان بر سر کمپین!) فروشنده تعداد بسیار بیشتری از آنچه خواستهبودیم برایمان فتوکپی زد. فکر کردیم تعداد را درست متوجه نشده.
فکر کردیم تعارف است. از کیف چند اسکناس درآوردیم و جلویش گرفتیم.
هر چه گفتیم این راهیست که خودمان انتخاب کردهایم زیر بار نرفت. گفت من هم میخواهم در این راه سهمی داشته باشم. دوباره به پارک برگشتیم و باز امضا جمع کردیم تاحدی که باطریهای چراغ قوههای کوچک مانا و اوستا تقریبا تمام شد. دوسهروز بعد میترا زنگ زد.
|