شماره مقاله: 706

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article706



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

سه نما از خشونت اجبار / سمیه فرید

شنبه26 خرداد 1386


برگه را گرفت و آرام و در سکوت امضا کرد. هر کسی چیزی می گفت و از تبعیضات مثالی می آورد. به آرامی گفت: واقعا اینطوریه که زنها حق طلاق ندارند. یکی از دوستان من هم گرفتار این موضوع است:

« 7 سال پیش با مردی ازدواج کرد. 3 سالی است که مرد معتاد شده. یک بچه 3 ساله دارد. در کرج زندگی می کردند. هر روز مرد به بهانه ای زن را سیاه می کرد. دوستم از او شکایت کرد. تا مراحل قانونی برای اثبات کتک خوردنش! را طی کند مرد به رشت نقل مکان کرد. ماجرا تازه شروع شده بود. باید می رفت رشت و دوباره شکایت می کرد. این کار را کرد. اما مدارک پزشکی قانونی کرج را قبول نکردند. به او گفته بودند: «مدارکت باید از اینجا باشد. برو و زندگیت را بکن.» حالا او باید می رفت یکبار دیگر با آن مرد زندگی می کرد و کتک می خورد تا دوباره ثابت کند. همین کار را کرد. اما در رشت که شهر پدری مرد بود ثابت کردن این موضوع آنقدر سخت شد که حالا دو سال است مبارزه می کند و نمی تواند. همیشه وقتی که کتک می خورد نگران کودکش است...»

***

- اینا همه یه کاره ای اند خوب. من چطوری امضا کنم؟

- یعنی چی؟

- خوب مثلا دانشجو یا دیپلم یا لیسانس هستن دیگه.

با اینکه اصلا متوجه منظورش نشده بودم پاسخ دادم:

- فرقی نمی کنه همه می تونن امضا کنند.

- آخه من فقط تا دوم راهنمایی خوندم.

لبخند روی لبهایم ماسید.

- ایرادی نداره. کمپین برای همه است.

خندید و برگه را امضا کرد. در ستون تحصیلات و شغل نوشت خانه دار و ننوشت دوم راهنمایی.
22 سال داشت. نگاهش کردم و آرام پرسیدم: «می تونم بپرسم چرا بیشتر نخوندی؟»

گفت: «خیلی دوست داشتم اما برادرهام اجازه ندادند. پدرم هم گفت:هرچی برادرهات بگن. برادرهام الان دانشجو هستند و اما من...»

- چه ظلمی...این یه تبعیض واقعیه!

خندید وگفت:«تازه این که چیزی نیست. خواهرم را در 16 سالگی اجباری به عقد پسرعموم درآوردند. اونقدر از اون متنفر بود که بیماری اعصاب گرفت، با چه زحمتی ازش جدا شد. بعد از طلاق، یک سال در خانه پدرم بود و کتک می خورد...»

خواهرش یک سال سکوت کرده بود و زخم زبان های اطرافیان را شنیده بود و پدر را از کتک زدن خسته کرده بود. اما زخم ها هنوز بود.

- حالا خواهرم 24 سالشه و از همه مردها متنفره. البته پدرم، برادرم را هم مجبور به ازدواج با زنی کرد که دوست نداشت. اما بعد از مدتی برادرم جدا شد و با زنی که دوستش داشت ازدواج کرد.

حرف هایش باورم را زیاد کرد. لازم نیست دور برویم. هنوز در همین تهران دخترانی هستند که از ساده ترین حقوق خود بی بهره اند. این قصه، قصه همه کوچه پس کوچه های شهر ماست.

***

- اگه به این امضا هاست من امضا می کنم. ولی بعضی دخترها هم مقصرند.

- نه خانم این اشکال فرهنگی ماست که همیشه قربانی رو به جای مجرم محاکمه می کنیم. قانون باید حامی قربانی باشه.

- من خودم یه موردی رو دیدم...

- می شه تعریف کنید؟

- دختری از اقوام بود. به اجبار او را به عقد مردی در آوردند که دوستش نداشت. از او سه بچه آورد. نتوانست تحملش کند و نتوانست طلاق بگیرد. یک روز او را کشت. پدرشوهرش هم از او شکایت کرد و زن اعدام شد.

- بچه ها چی شدند؟

- هیچ. پیش خانواده مرد هستند. فکر می کنم نباید این کار رو می کرد. شاید هم می توانست طلاق بگیرد...

و من به زنی فکر کردم که اگر توانایی داشت طلاق بگیرد، کسی را نمی کشت. به زنی که سال ها مردی را، که از فرط نفرت او را کشته، تحمل کرده است و به بچه هایی که مادرشان پدرشان را کشته است و پدربزرگشان مادرشان را.

اگر قانون از این زن حمایت می کرد آیا پایان این قصه به این تلخی می شد؟