|
انسانم من / پرتو نوری اعلادو شنبه21 خرداد 1386 بخش اول این شعر از نگاه و زبان یک جامعۀ پدرسالار انسانم من قامتْ خميده کن در فراخنای زمين، بپوشان رخسارت را از آفتاب و مهتاب چون زنی. شکفتگیِ اندامت را دفن کن در گودالِ زمان، تارهای رمندۀ گيسويت را بهخاکسترِ اجاق بسپار و نيرویِ ملتهبِ دستانت را در رُفت وُ روبِ خانه
چون زنی. شورِ کلامت را بميران در تباهیِ سکوت، از خواهشهايت شرم کن و شيدايیِ جانت را بهحوصله باد بسپار
چون زنی. در آينۀ کدرِ حسد خود را بيارای، تباهیِ جهل زينت کن و بهمُردابِ حسرت مهمان شو
چون زنی. تا خدايگانت بهخوشکامی در تو برانَد انکارِ خويشتن باش
چون زنی. * میگريم، میگریم،
گَزندهتر است از دانايیِ نامهربان،
میجنگم، میجنگم، در سرزمينی که
نريانِ تعصب در فاصله خانه تا گور
ماق میکشد همراه با زادنم میجنگم چون زنم. پلک برهم نمیگذارم تا فرونشوم بهسنگينیِ خوابی که برايم ديدهاند، و میدَرَم پيراهنِ وهمی را که بر عريانیِ انديشهام دوختهاند چون زنم.
عشق میورزم با خدای جنگ بهدستی مهر و دستی کار، هستی را بهطرحِ شکوهمندیام پی میافکنم، کودکانم را بهضيافت نور میبرم
عصمتِ بیزوالِ زمينم برگرفته از "چهار رویش"، برگزیدۀ اشعار
|