شماره مقاله: 6852

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article6852



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

خاطره/ مريم کسايي

دو شنبه11 بهمن 1389


گاهي دلم براي پانزده ‌سالگي‌ام تنگ مي‌شود اما بدون تصويرگزَنده تو. بدون خاطره حضورآزاردهنده‌ات. دلم براي خاطره‌هاي پراکنده خوشي‌هاي کوتاه و گذران نوجواني‌ام تنگ مي‌شود، چيزي‌که هيچگاه نگذاشتي تصويرزنده‌ و طعم شيرينش درخاطراتم بماند.

آن روز وقتي مي‌خواستم آخرين جُرعه را فرو‌ دهم به‌ هيچ‌ چيز نينديشيدم. نه خنده‌هاي ازته دل درپارک، نه نگاههاي عاشقانه‌دزدکي او، نه گرماي شورانگيزي که دررگهايم دويد زمانيکه نامه‌اش را لابلاي صفحات کتابم يافتم. به هيچ‌چيز نينديشيدم جزانعکاس آخرين جمله‌ات که درسرم مي‌پيچيد؛ گفتي که يکي از همين شبها درخواب سرم را خواهي بريد و من هم خواب به خواب خواهم‌ رفت درلابلاي صفحات حوادث يکي از همين روزنامه‌هايي که لالايي خواب شبهايت هستند. اين را همان روز چند ساعت قبل گفته‌بودي. همان وقت که از زير ضربه‌هاي کمربندت که ديوانه ‌وار و بي‌وقفه برسرو بازو و پاهايم مي‌کوفتي، لحظه‌اي مجال رهايي يافتم و زيرهمين تخت آهني پنهان شدم... گفتم:کورخواندي! به جرم قتل اعدامت مي‌کنند. گفتي: بايد ننگ بوجودآوردن مرا بالاخره يک روز پاک‌کني. شايد يکي ازهمين شبها. گفتي: زياد دلم را خوش نکنم هيچ مردي را اينجا تابحال براي به قتل رساندن دخترش اعدام نکرده‌اند. با پوزخند وکنايه ادامه‌دادي: تو اِدرار مني بدبخت. فکرکردي چي‌هستي؟ گوشهايم مي‌زد، پلکم مي‌پريد، رَدّ قرمز کمربند روي ران هايم مي‌سوخت و از پشت پرده‌اي از اشک به تصوير محو و لرزان تکّه پاره‌هاي پراکنده نامه روي فرش خيره شدم؛ پاره‌پاره‌هاي اولين و عزيزترين تپش عاشقانه زندگيم درميان وسايل پخش و پراکنده گنجينه اَم؛ کشوي کوچک قفلدارم که خيال مي‌کردم اَمن‌ترين مخفيگاه رازهايم است.

مي‌دانستم ديگر هيچگاه نخواهي گذاشت او را ببينم. حالم ازعشق بهم مي‌خورد. حسّي درست مثل همان زمان که آخرين قرص را با آخرين جرعه فرودادم. آن‌زمان هم دلم بهم مي‌خورد. طعم گس و تلخ قرصها را آخرين جرعه آب مي‌توانست با خود ببرد. فقط مي‌ماند طعم تلخ حضور تو در زندگي جهنمي‌ام... به سه طلق خالي قرص روي تخت نگاه کردم و دلم آرام گرفت که همه‌چيز تمام خواهد شد. خوابي بدون بيداري. بارها درکابوسهايم تصويرت را درچارچوب درهمين اتاق ديده‌ام. درآن سايه روشن تاريک شب، تجسم وعده‌هايت درخشش برق کارد آشپزخانه بود و تو که چهره‌ات درسياهي گُم بود، آنقدر سياه و ناشناس که باور نمي‌کردم پدرم باشي. مي‌خواستم هيچگاه باور نکنم پدرم بوده‌اي. برايت نوشتم بگذار خودم اين نَنگ را از زندگيت پاک کنم، بگذار خيال کني که هيچگاه نبوده‌ام، بگذاربي‌ خاطره باشم، اما نگذاشتي...!