شماره مقاله: 6850

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article6850



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

ما بیشماریم/ ف.ص.س

چهار شنبه24 فروردین 1390


سي و يك سال پيش بود. درست در همين روزها. در آستانة فصل سرما
انگار همين ديروز بود!

شايد دو سال از بلوغ دختر گذشته‌ بود و مادر در تكاپو و دلواپس كه سه دختر دم بخت را به تنهايي چگونه سر و سامان دهد؟ اصلاً كسي به سراغ دخترهایش می آید که چند صباحی است پدرشان را از دست داده اند و با تنگدستی روزگار را می گذرانند؟ بارقه‌ي اميدي بدرخشيد و روزي زنگ در خانه به صدا درآمد. مادر از پيش خبر داشت. حياط آب و جارو شده بود و خانه رفته. چاي آماده بود...پسري غريبه همراه مادر وارد شدند. ضربان قلب دختربزرگ تند تند می زد. همه چيز به سرعت باد پيش رفت. مادر هم راضي بود آخر همه چيز به خير و صلاح دخترش بود.

يك يا دو سالي گذشت، دختر بي هيچ شناختي از دنياي فكري و آرزوهاي پسر و بدون درك درستي از نگرش‌هاي غرق در سنت ساليان دراز جامعه‌اش كه لايه‌هاي تعصب و ناآگاهي آن را پوشانده‌بود، در انتظار آينده‌اي روشنتر مشغول كشف درون خود و نيازهايش بود كه ناگهان مادر شد! سالي ديگر گذشت و آن موجود نازنين و بي نهايت دوست داشتني همة دنياي زن شده بود. زمان به سختي اما شيرين گذشت. سالي ديگر بگذشت و او دانست عاشق دانستن است و خواندن و ديدن، به تجربه و مرور زمان فهميد كه آنچه دوست مي‌دارد تئاتر است و موسيقي و تحصيل و اينكه هرگاه ياد دوران سخت اما پربار كودكيش مي افتد این كوهستان است كه به او آرامش می دهد. شوهرش ديگر مردي شده بود تمام عيار و حالا هر روز به غرور و تعصبش اضافه مي شد و احساس قدرت بيشتري مي كرد. او به شدت كار مي كرد پس فکر می کرد مي توانست بيشتر زور بگويد و در مقابل زنش بايستد و تعيين تكليف كند. مرد گويي با زن دشمني اش ديرينه است. در عين وابستگي و نياز شديدش به زن و حضورش در همه عرصه هاي زندگي خود، مي خواست او را ذليل و خوار و ناتوان ولي عاشق و مطيع ببيند. حاضر بود به هر قيمت بال و پرش را بچيند! چون همه چيز را فهميده بود، اينكه زن از معلم دخترش زبان و رياضي مي‌آموزد، هفته‌اي دو بارعصرها به بهانه سرزدن به محل كار خواهرش به كلاس تئاتر مي‌رود و گاهي آخر هفته ها با گروهي از دوستان و خواهر و برادرش به كوههاي اطراف شهر مي‌رفته است، به باشگاه محله مي‌رود و اينكه يواشكي از زن همسايه كار مي‌گرفته (گل دوزی روی جورابهای بچه گانه) كه كمك خرج باشد ولي غرور شوهرش خدشه دار شده بود و همه اين ها مقدمه شك و ترديد بيمارگونه‌اش شد. مرد شروع كرد به بهانه‌گيري و غرزدن و محدود كردن زن و تا آنجا پیش رفت که جلوی بچه اش او را کتک زد.

مرد حالا حضور ندارد و زن دورة تئاتر را سالها پيش با درجه خوب گذرانده، در دانشگاه دوستان دوران نوجواني‌اش را پيدا كرده كه هر كدام داستاني مشابه دارند. زبان انگليسي را كم و بيش ياد گرفته و هر هفته با دوستانش به كوهستان سر مي‌زند، او عضو فعال يك گروه موسيقي در جنوبي ترين محله شهر است. او فعالانه به زندگی و علایقش می پردازد و امیدوار است که همه زنان و دختران ایرانی بتوانند با آرامش به زندگی و دلبستگی های خود بپردازند. من می دانم که ما می توانیم چون ما بي‌شماريم.