شماره مقاله: 6821

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article6821



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

عروسان حجله خشونت/ حمیده نظامی

دو شنبه8 آذر 1389


شانه به شانه ام نشسته. نگاه می کند، گویی که در شمارش ابعاد صندلی دچار ابهام است. سکوت می کنم و سکوت می کند. سکوتم را ادامه می دهم تا حرمت نگاه رنجیده اش را نشکنم. کلام را آغاز می کند. هنگام سخن، امتداد خطوط لبانش بر پهنه صورت، نشان از دردی تلخ دارد.

"کودک بودم بیش از آنکه خود بدانم و شادمانه در رویای کودکیم غوطه ور، تا آن روز شوم. بازی می کردم، لی لی بود شاید هم گرگم به هوا! شاید بالا بلندی و شاید... بازی بود، بازی کودکانه به همراه تمامی همسالانم.

او هم بود، او که سرنوشتم را به یغما برد. دستم را گرفت و سخت فشرد. کجا می ریم؟

قدرتش بر ضعفم اندامم غلبه کرد... درد داشتم ... مقاومت کردم... مرا به سمتی دیگر برد آنجا که دیگر مریم و لاله نبودند ... گریستم سخت و التماسش کردم... درد و لرزشی تلخ تمامی اندامم را گرفت... تنها بودم و بر خود پیچیدم و رنگی سرخ بر کناره پیراهنم نشست.

وای کودکی با اندامی نحیف. به آنها چه بگویم؟! حتما مرا خواهند کشت... . ترسیدم برای سالها، رازم را پنهان کردم از تو، از او، از همه. ترس داشتم و نمی خواستم غم پنهان لبخندم را کسی دریابد. نگران از عصمتی که همه آنرا عصمت می خواندند و من خاطره ای تلخ برای همه زندگیم. تا اینکه عاشق شدم و دل باختم ... اما غم و ترسی پنهان زیر سایه زیبایی و شادمانیم پنهان بود و تنها من می دانستم و آنها غافل ... .

گویا مثل هیچ کس نبود. او مرا به رویای دیگر برد. پس رخت عروسی بر تن کردم و چه زیبا بودم در آن. عروس شدم و به حجله رفتم. دیگر وحشتی نداشتم وقتی به من گفت عاشق من است. عشق حرمت داشت این را خوب میدانستم. دستانم را نوازش کرد و صورتم را بوسید. آه که چه خوشبخت بودم در آن لحظه. باور کردم که خوشبخترینم. پس خود را به خوابی زیبا سپردم... .

بیدار شو ! بیدار شو !... خواب بودم یا بیدار! سیلی و مشت بر اندامم هجوم آورد. به یاد ندارم از کی! اما او بود و پدر او بود و مادر و برادرم، دیگر هیچ به یاد ندارم. سالهاست که تنها در این گوشه از شهر زندگی می کنم و شکرگزار برای زندگی ای که من را از سنگهای نفرتشان در چال مرگ، عفو کرد اما بدون پدر و مادری و نه حتی همسر و فرزندی.

بارها از خود میپرسم، سرنوشتم تاوان خطای کودکی دیگری بود؟ تاوان کودکیم؟ تاوان زن بودنم؟ ... ."
شانه به شانه اش نشستم و به مانند او سخت گریستم بر درد او و هزاران هزار عروس ترسان در حجله از سرسختی تعصب، کوری و خشونت.

به امید روزهایی به از این روزها