شماره مقاله: 6805

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article6805



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

من هرگز کودکی نکردم / مریم زندی

شنبه6 آذر 1389


حالا که به گذشته فکر می کنم. از وقتی که به یادم می آید هرگز کودکی نکرده ام. همیشه بزرگ بوده ام. همیشه دلشوره داشتم. همیشه دل آشوبه داشتم و نگران بودم و می ترسیدم از کتک، از دعوا ، از آبروریزی و از تاریک شدن هوا.

هرچند ساعت یک بار از اتاق بیرون می آمدم و به آسمان آبی نگاه می کردم، از این که رو به سیاهی و تاریکی می رفت، می ترسیدم. می دانستم با تاریکی هوا و آمدن شب اتفاق بدی می افتد و من از آن هراس داشتم.

از پله ها به طرف حیاط بالا می روم و به آسمان نگاه می کنم، ساعت هاست که هوا تاریک شده. از کنار حوض بزرگ حیاط می گذرم. در کوچک آهنی را باز می کنم و به کوچه نگاهی می اندازم خبری نیست کسی از آن عبور نمی کند. کوچه خلوت است و تاریک. در را آهسته می بندم تا همسایه ها متوجه من نشوند.

دوباره از پله ها سرازیر می شوم و به اتاق کوچکمان وارد می شوم. پدر کنار چراغ خوراک پزی نشسته و سیگار می کشد و حتی سرش را بلند نمی کند مرا ببیند. زیر لب می گوید: "دختر ؛ مادرت نیامد؟"

"نه بابا؛ همیشه این موقع خونه ست. نمی دانم چرا امشب دیر کرده. حتما خیابون ها شلوغه یا خدای نکرده اتفاقی براش افتاده."

ساعتی کنار بابا می نشینم. نمی دانم دوستش دارم یا نه! پس از چندماه کار و شهرستان بودن حالا آمده. هفته هاست که حمام نرفته، دست هایش از چند جا زخم است دلم برایش می سوزد خوشحالم آمده یا نه نمی دانم! فقط می دانم که دلواپسم.

خواهر و برادر هایم گوشه اتاق مشغول نوشتن مشق هایشان هستند و جیکشان در نمی آید حتی سرشان را بلند نمی کنند روبروی تلویزیون نشسته ام گوگوش می خواند: زندگی با هم خوب و بدش یه قصه بود / توی این قصه کسی با کسی آشنا نبود.

نمی توانم تا آخر ادامه دهم دلشوره دارم. دوباره بلند می شوم طاقت ندارم.

بابا زیر لب می گوید: "شانس بیاره زود بیاد خونه وگرنه قبرش رو می کنم. نکنه هر شب این موقع میاد یا اصلا خونه نمی آد؟"

می گویم: "نه بابا این طور نیست می تونی از همسایه ها بپرسی." ولی در دل می گویم کاش این کار را نکند.

دوباره از پله ها بالا می روم و از کنار حوض رد می شوم و به توالت کنار حیاط سری می زنم و آفتابه را پر می کنم یک بار، دو بار، سه بار خالی اش می کنم توی چاه توالت. دیگر طاقت ندارم دست و پایم خواب رفته و می لرزد. دوباره به طرف در حیاط می روم از انتهای کوچه سیاهی می بینم، جلو و جلوتر می آید تپش قلب می گیرم. دیگر قلبم مثل پرنده ای که می خواهد از قفس فرار کند تندتند می تپد و می خواهد از سینه ام بیرون بزند.

مرد همسایه است نزدیک می شود سلام می کنم. "سلام دختر؛ دم در چه کار می کنی؟ منتظر کسی هستی؟ مادرت؟! هنوز نیامده؟ پوزخندی می زند و می گوید: بیا تو، دم در خوب نیست بالاخره پیداش می شه."

چیزی نمی گویم دست به سینه ایستاده ام و از سینه های کوچکم خجالت می کشم. "باشه" ؛ در را محکم می بندم و قدم های مرد را از پشت سرش می شمارم از پله ها بالا می رود و در سیاهی راهرو گم می شود. دوباره در را آهسته باز می کنم و دعا می کنم که مادرم پیدایش شود.

پدر داد می زند و حیاط پر می شود از صدایش و دلهره می گیرم. همیشه همسایه ها از صدایش می فهمند که پدر به مرخصی آمده. "دختر کجا رفتی؟ تو امشب چته؟ نمی خوای به ما شام بدی. فقط بریم سر کار و پول بیاریم."

در را آهسته می بندم و از پله ها دوتا یکی می پرم پایین.
"چشم بابا جون شام آماده است."

سفره را پهن می کنم و بچه ها دفترهایشان را جمع می کنند و دور سفره می نشینیم و آبگوشت را تلیت می کنم و بابا مشغول کوبیدن گوشت می شود.
خوردن شام را طول می دهم بلکه مادر برسد. اما بچه ها آن قدر از بازی کردن خسته اند که شام خورده و نخورده یکی یکی از دور سفره کنار می کشند و در جا خوابشان می برد.سفره را جمع می کنم و ظرف های کثیف را گوشه اتاق کوپه می کنم و برای پدر چایی می ریزم دوباره سیگاری روشن می کند. از پله ها بالا می روم تا تنگ را از آب پر کنم.

حیاط تاریک است و همسایه ها یکی یکی چراغ هایشان را خاموش می کنند. آرام لای در را باز می کنم. کورسویی نیست چشم می دوزم و به تاریکی نگاه می کنم از مادر خبری نیست. در را می بندم اما دوباره باز می کنم به کوچه خیره می شوم. "اگه نیاد؟ اگه خیلی دیر کنه؟"

دعا می کنم و چشم هایم را می بندم. دوباره چشم هایم را باز می کنم توی تاریکی شبحی می بینم که بزرگ و بزرگ تر می شود. چادر سیاهش به دورش می پیچد، باد به هر طرف می بردش. درست دیدم. مادر است.

"چرا توی در وایسادی خوب نیست. این وقت شب خوب نیست. چی شده؟ چیزی شده؟"
"بابا اومده."

"اه. کی اومده؟."

"سرشب."

"خیله خوب بریم خونه. حالا که چیزی نشده چرا رنگت پریده."

"مامان بابا خیلی عصبانیه بریم تو."

مادر آرام از پله ها پایین می رود و به داخل اتاق قدم می گذارد و سلامی خفیف وآرام می کند.

پدر با خونسردی جواب می دهد و مثل همیشه پوزخندی زده و می ایستد.
" این وقت شب کجا بودی؟ کجا؟"

مادر هم مثل همیشه می گوید: "خوب رفتم سر کار؛ خونه مردمه. کار مردمه. خونه خاله که نیست سر شب بگی من میرم خونه ام. اونا باید اجازه بدن کی بیام."

پدر به او حمله می کند "تو تا حالا سر کار بودی. به من دروغ می گی. دروغگو." دست های بزرگ و محکمش را به طرف مادر می برد و چثه کوچک او زیر بغلش گرفته و سرش را به هر طرف می کوبد. مثل همیشه وسط می پرم طاقت ندارم.

"بابا ترا خدا نزن، به خدا راست می گه هرشب سر شب خونه است."

پدر با دست های زخمی یکی توی سرم می زند و سیلی محکمی به صورتم. زخم های دستش به صورتم خراش می زنند. و از درد دور خودم می پیچم.
پدر می گوید: "برو کنار بذار حساب اینو برسم که آبرو برام نذاشته."

مادر به گریه می افتد: "برو نون دربیار و حرف هم بشنو."

بچه ها از خواب بیدار می شوند. گریه می کنند. همسایه ها از زن و مرد خواب آلود و هراسان از پله ها دو تا یکی مثل همیشه به اتاق کوچکمان سرازیر می شوند.