|
ايمان آورده بود كه حق با ماست! / نفیسه محمدیسه شنبه15 خرداد 1386 اولين روزي بود كه شروع به جمع آوري امضا مي كردم. وارد اتاق كارم در اداره كه شدم فورا برگه ي بيانيه كمپين و يكي از دفترچه هاي قوانين را از كيفم در آوردم وبه گونه اي كه جلب توجه كند روي ميزم گذاشتم. مي خواستم نظر همه ي همكارانم به آن برگه جلب شود و بتوانم با يك نطق خوب از همه شان امضا بگيرم. اما نمي دانم چرا آن روز همه با تاخير آمدند و ساعتي گذشت تا همه حاضر شدند. هيچ كس هم متوجه ي ميز من و آن برگه نشد. داشتم نقشه مي كشيدم كه چطوري سر صحبت را با جمع باز كنم كه صداي " سلام " فرشاد رشته ي افكارم را گسست. او همكار خوب من و از دوستان قديمي همسرم است. به محض آمدن متوجه ي آن برگه شد و با لبخند گفت: «اين ديگه چيه؟» و با خواندن عنوان بيانيه ادامه داد: «بازم فمنيست بازي؟» گفتم: «داوطلب جمع آوري امضا براي كمپين شده ام.» بخوان! و برگه را به دستش دادم. شروع به خواندن كرد و در حين خواندن گاهي سرش را به علامت تاييد و گاهي به شوخي از روي تاسف تكان مي داد و مي گفت: «آخي !بيچاره ها! واقعا كه راست مي گيد. واقعا ما مردها حقتون رو ضايع مي كنيم.» وقتي خواندن بيانيه را تمام كرد گفت: «كار خوبيه! موفق باشي.» و با خنده ادامه داد: «از من كه توقع امضا نداري؟» با اعتماد به نفس گفتم : «پس چي؟ بايد امضا كني!» اين بار جدي شد و گفت: «نه من حوصله ي اين دردسرها رو ندارم. منو معاف كن. اگه كمك ديگه اي از دستم بر می ياد با كمال ميل انجام مي دم.» با خودم گفتم نمي تونم كسي رو مجبور كنم! داشت مي رفت كه دفترچه را به طرفش گرفتم و گفتم: «باشه نمي خواد امضا كني. حداقل بيا اين دفترچه رو بخون تا از حقوق قانوني خودت بيشتر آگاه بشي! براي آينده ات مفيده!» در حالي كه مي خنديد دفترچه را گرفت و به اتاق خودش رفت. نيم ساعت بعد براي كاري به اتاقش رفتم . ديدم كه با چهره ي برافروخته غرق در خواندن است. متوجه ي من نشد. به اتاقم بازگشتم. چند دقيقه بعد خودش به سراغم آمد. بدون كلامي برگه را از روي ميزم برداشت و امضا كرد و رفت. نيازي به حرف نبود. همه چيز را مي توانستم از چهره اش بخوانم. ايمان آورده بود كه حق با ماست! |