|
حق! /وبلاگ یک لحظه تنهاییچهار شنبه9 خرداد 1386 تو نگاهش بغض داشت ... نشستم کنارش به بهانه ای ... گفتم مثل قبل نیستی ... غریبی می کنی انگار. بهانه خستگی آورد . می دانستم طلاق پدر مادرش او را از ما که خانواده پدر بودیم کمی دور کرده ...کسی پرسید ازدواج کرده یا نه ، پیش درآمد به سوال همیشگی که چرا مارا دعوت نکردی. می دانستم ... نجاتش دادم : نامزد کرده ! گفتم شنیدم مرجان شروط ضمن عقد را می خواسته . نگاهی کرد تا بداند چه جوابی مناسب من است ( موافقت و مخالفت ها کلافه اش کرده بود ) بلافاصله گفتم : واقعا لذت بردم . معلومه دختر عاقلیه ! خندید . گفت قبول نکردم !!! پرسیدم چرا ؟ گفتم تو که در خانواده طلاق بزرگ شدی چرا ؟ تو که سختی های مادرت رو دیدی چرا ؟ مگه نه اینکه پا به پای او زجر کشیدی تا زندگی به دندان گرفته اش را نجات دهید . گفت احساس خوبی نداشتم .الان فکر می کنم اگر حق طلاق را می دادم چیزی عوض نمی شد اما اون موقع ترسیدم . پدرش توی دادگستری کار می کرد . ترسیدم . گفتم پس اونهم باید بترسه . چون الان اون احتمال شکستش بیشتره . می تونه فکر کنه که پسر کو ندارد نشان از پدر ... |