شماره مقاله: 6660

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article6660



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

گواهی ما در محضر تاریخ/ زهره اسدپور

شنبه1 آبان 1389


دیدار های منظممان، گاه به گاه شده اند...من آمده ام گیلان تا فیزیک بخوانم و او مانده است تهران، موانع بر راه وکالتش همچنان پا برجا است و با همه ی اینها ارشد حقوق قبول شده است. مقالاتش را در نشریات مختلف دنبال می کنم، یکی از مقالات به روشنی در ذهنم مانده است، معرفی کتاب زن شورشی است زندگی یکی از اسطوره های مبارزاتی زنان ... زنی که در تمام عمر آرمانهایش را فراموش نکرد، و حقوق بشرآرمان نسرین شده است.

خفاش شب ولوله ای در جامعه انداخته است و من که می توانستم طعمه ی بالقوه ای برای او باشم که قربانیانش گاه دانشجویان دختری بودند که نیمه های شب به تهران می رسیدند و او را راننده ی مسافر کشی می پنداشتند در انتظار لقمه ای نان... بی صبرانه منتظر اعدامش هستم، او را می بینم، با خامی ای جوانسرانه می گویم: مردک دیوانه را باید زودتر اعدامش کنند... و نسرین زل می زند در صورتم و بی هیچ تغیری می پرسد: آیا چون قاتلی دیوانه است می توان از حقوقش صرفنظر کرد؟... مبهوت می مانم. نسل من در بمباران بی وقفه ی تقدیس مرگ، چیزی از گفتمان حق زندگی نشنیده است و نسرین از پیشگامان ترویج این گفتمان است. گفتمانی که بر حقوق بشر تاکید می کند، حتی اگر این "بشر" خفاش شب باشد، قاتلی زنجیره ای ...

بیشتر تابستان طوفانی 78 را در زندان به سر کرده ام. در دادگاه می شنوم، خوشحال باش، حقت 10 سال زندان بود و تو تنها سه سال حبس تعلیقی گرفته ای! خوشحال نیستم. باز فرصتی می یابم تا به دیدن نسرین بروم، مهراوه کوچک در روروک است. هم زمان هم مادری می کند و هم وکالت و من در دادگاه تجدید نظر بیگناه شناخته می شوم...

پروانه وکالتش را پس از فراز و فرود های فراوان گرفته است و زندگیش را گذاشته است روی دفاع از موکلانی که گاه جز او پناهی ندارند و از این جمله اند، کودکان محکوم به اعدام...و صغرا یکی از این کودکان است، دخترکی که از 13 سالگی محکوم به اعدام است و یک بار نیز تا پای چوبه دار رفته است. نسرین بر خلاف وکیل پرآوازه ای که شهرتی از پذیرش پرونده ها ی زنان محکوم به اعدام به هم زده است، وکالت پرونده را می پذیرد... باید برای پرونده تا رشت بیاید و این در انبوه پرونده های فعالینی که موکل نسرین اند و یک به یک احضار می شوند، بیش از پیش دشوار می شود... و بعد در روزهای آخر اسفند، فرصتی می یابد تا بیاید، فردای چهارشنبه سوری است در روزهای پر از انتظار و استقبال عید، او آمده است تا بر سر زندگی دخترکی چانه بزند که والدینش سالها است او را از شمار فرزندان خود کم شده می پندارند....5 صبح به رشت رسیده است. به استقبالش می روم، چند ماهه باردار است و سفر شبانه پس از روزی پر از کار بیش از پیش خسته اش کرده است و باز بی استراحت کافی بر می خیزد. دادگاه و قاضی و ولی دم و صغرا و مددکار زندان و ... همه را در یک روز ملاقات میکند و باز می گردد، همان روز در حالی که چند ماهه باردار است... تا از وظایفش در تهران نیز باز نماند... فداکارانه خود را مسئول زندگی صغرا می داند، حتی وقتی برای چند روز استراحت به همراه خانواده اش به شمال می آیند، صغرا را فراموش نمی کند، به دیدنش می رود به دیدن دختری که سالها است خانواده اش به ملاقاتش نرفته اند... تلاشهایش آزادی موقتی برای صغرا به ارمغان می آورد، جمله اش هنوز در گوشم صدا میکند، وقتی می گوید در نظرش صغرا کودک 5 ساله ای است که در لبه ی پرتگاه ایستاده، کودکی که مسئولیتش را نسرین پذیرفته است...

و من می مانم از این همه احساس عمیق مسئولیت...

صف کنشگران جنبش های اجتماعی که متهم به اخلال در امنیت ملی شده اند، طویل تر میشود و نسرین چون همیشه وکالت بسیاری از آنان را پذیرفته است. اما با این همه در تماسهای گاه به گاهمان فراموش نمی کند تا از حال صغرا بپرسد و از تلاش هایش برای نجات او بگوید...

دیر زمانی است که وکلا نیز به صف متهمان اخلال در امنیت ملی پیوسته اند...

در خانه ی نسرین هستیم، بی حضور او در جشن کوچک تولد نیما ی سه سا له اش مهراوه کوچک با آن گیسوان بلند و رفتار با وقارش مرا برده است به آن نخستین روزی که دیدمش که کودکی چند ماهه بود... و نیما ی نازنینش، مرا به یاد بعد از ظهر اردیبهشت 88 می اندازد، آن روز که در کشاکش پرونده ی صغرا، نسرین برای گفتگوی تلفنی کوتاه با پسرکش که دل تنگ مادر بود و می پرسید چرا به خانه نیامده است، گوشه ای نشست و شمرده شمرده کوشید تا از پشت خطوط آرامش کند...

قلبم فشرده می شود، به سختی می توانم اشکهایم را پنهان کنم، اما می دانم، می دانم این خانواده ی کوچک مهربان همدل، بخشی است ازگواهی ما در محضر تاریخ، بر اینکه چه مخلصانه همه چیز را برای گام برداشتن در راه آرمانهایمان به تاخت زده ایم.