|
سکوت او / سعیده اسلامیيكشنبه6 خرداد 1386 آرایشگاه خلوت بود. به محض آنکه از در وارد شدم برگه را به من داد و گفت: «تا حالا ده تا امضا شده. این روزا مشتری خیلی کمه وگرنه می تونستم بیشتر از اینا کمکت کنم» کمک به من؟ یعنی من فقط به اون امضاها نیاز داشتم؟ برگه را گرفتم و طبق معمول اول از همه به نام ها نگاه کردم. تقریبا همه خانه دار و سیکل بودند و ساکن همان محل. در محل های کوچک همین طور است. افراد به آرایشگاه محل می روند و تنها مشتری آرایشگاه ها هم، افراد همان محل هستند مگر مهمانی به آن حوالی بیاید. نام او تمام حواسم را به هم ریخت. برای لحظه ای تمام وجودم پر از خشم و نفرت نسبت به قوانینی شد که برای تغییرشان این گونه صبح تا شب به در این آرایشگاه و آن کارگاه می رفتم. چرا؟ این نام باید بیش از همه به من ایمان می داد. اما از بین این امضاها تنها امضایی بود که خوشحالم نکرد بلکه آرزو داشتم کاش این نام را نمی دیدم. غم من از ناچاری خودم بود. چرا کاری از من برنیامد؟ به عنوان یک هم جنس تنها توانستم نظاره گر باشم. و خود او هم می دانست که هیچ کس کاری نخواهد کرد و بیچاره که از دست خودش هم کاری بر نیامد. دوست داشتم جای آن امضا بودم و فریاد می زدم. سکوتم را می شکستم. ولی شاید همین سکوت او بود که نظر من را نسبت به او جلب کرده بود. چند صباحی بود که همسرم اصرار داشت به سراغ او روم برای گرفتن امضا، او که همسرش ازدواج مجدد کرده بود. اما تا به حال توانایی این کار را در خودم نمی دیدم. توانایی این را نداشتم که با زنی زجر دیده از جنس او حرف بزنم درباره قوانینی که این طور زندگی او را به باد داده بود و شخصیت او را لگدمال کرده بود، زنی که به همین راحتی زندگی اش را از دست داده بود. زنی ساده و زحمتکش. از ابتدای ازدواج با مادر همسرش زیر یک سقف زندگی کرد. بعد از تولد فرزند دوم، پس از اینکه با همه نداری های زندگی ساخته بود، سوخت. وضع مالی همسرش ترقی کرد و یکی از همین روزها، با یک دختر جوان به زندگی او آمد. به همین راحتی! به او گفته بود که زمان زیادی با این زن بوده. صیغه کرده بود و حالا از او می خواست که رضایت دهد برای ازدواج دائم. نمی دانم آن روز حال آن زن چطور بود. نمی خواهم خودم را جای او بگذارم. چطور می تواند بار سنگین آن لحظه را تا آخر عمرش بکشد. ولوله ای به پا شد. می گفتند خود او رضایت داده تا زن دوم بیاید. پیش او رفتم. پر بودم از خشم. چرا به این راحتی حاضر به دادن رضایت شده؟ خیلی ساده به من نگاه کرد و گفت: «ترسیدم اگر مقاومت کنم بچه هامو ازم بگیره و طلاقم بده. فکر یه لحظه که بچه هام بخوان زیر دست نامادری جوان و بی تجربه زندگی کنن دیوونم می کرد. اونا پدرشون رو از دست دادن نمی خواستم مادرشون رو هم از دست بدن. محمدم و رضای من تو بغل من خوابشون می بره. اگه بهم می گفتن بابا رفت تو دیگه چرا رفتی چی داشتم بهشون بگم؟» خیلی سعی کردم به او بفهمانم که نباید به این راحتی اجازه می داد. اما اگر اجازه هم نمی داد مگر چه اتفاقی می افتاد؟ همسرش به راحتی می توانست ازدواج کند. مگر دادگاه به او چه می گفت؟ هیچ. اتفاقی است که افتاده. اگر دلت می خواهد طلاق بگیر. بچه ها را بگذار و برو. به همین راحتی! روزی که قانون را نوشتند به فکر او و کودکانش نبودند. به فکر هیچ کدام ما نبودند. با خود می اندیشم چقدر کودکان ما باید زیر بار تحقیر مادرانشان از چند همسری پدرانشان له شوند. همسرانی که هیچ ذهنیتی درباره زندگی مشترک ندارند. نمی خواهم جای او باشم. می خواهم فقط سکوت او را فریاد زنم و دیگر مجبور نباشم به هیچ بهانه ای تن به هیچ تحقیری بدهم. |