|
برای نسرین ستوده ، ناجی پروانه ها مثه پروانه ای در مشت/ شیرین اردلاندو شنبه26 مهر 1389 بار اولی بود که او را می دیدم. قرارمان مقابل دادسرای انقلاب در خیابان معلم بود. پروین که تازه از بیمارستان و تزریق های پیاپی کورتون رهایی یافته بود، دوباره دادگاه داشت. و باز این خانم ستوده بود که عصر روز قبل به او زنگ زد و قرار و دادگاه را یادآوری کرد و گفت که نیم ساعت زودتر از وقت مقرر و ساعت هفت و نیم صبح آنجا باشد. آن شب هیچ کداممان نخوابیدیم. ترانه ای از تلویزیون پخش می شود و مرا به کودکی ام می برد. آن روزها که هنوز پروانه ها از شهر کوچ نکرده بودند و در کوچه و خیابان، برای خود پرواز می کردند. دنبال پروانه ها می دویدیم و می خواندیم، طلایی بده تا رهات کنم، طلایی بده تا رهات کنم و اگر یکی از آنها را در مشت می گرفتیم، خیلی زود رها می کردیم. پروانه بال های به هم چسبیده اش را به هم می زد و می رفت، در حالی که کف دستمان گرده طلایی رنگی باقی گذاشته بود. پروین کوله پشتی کبریتی اش را روی میز گذاشته و به کمک مریم که روزهای زیادی را در زندان سپری کرده بود، کوله را پر می کردیم .لباس زیر، روسری بزرگ، چادر نخی، نوار بهداشتی و از همه مهمتر قرص های پروین را که مریم ماهرانه در چند جا بسته بندی و جاساز کرده بود. ما هم اگر چیزی را می خواستیم در کوله بگذاریم اول به مریم نشان می دادیم و از او سوال می کردیم که می شود این را هم برد یا نه. آن روزها معمولا روال شان این بود که متهم را از دادگاه به اوین می بردند و نهایت بدشانسی این بود که قرار ما روز چهارشنبه بود. صبح زود از تخت بلندشدم. پروین پرسید: بیداری ؟ گفتم : آره. می روم چند تا نان تازه بخرم. این نان تازه خریدن های من هم یکی از همان راه های تخلیه فکر های منفی است. وقتی مغزم هنگ می کند و دلیلی برای رفتن یا ماندن ندارم. بعد از دو ساعت بچه ها فریاد می زنند که بیایید، نسرین آمد و پس از او هم پروین پیدایش می شود. همه می پرسیم چه شد؟ نسرین می گوید من دادگاه دیگری دارم و باید بروم. از او تشکر می کنیم. او می رود و پروین می گوید: از این جا بود که من با یکی از یاران همیشه گی زنان خواهان تغییر آشنا شدم. گاهی در دوران بارداری او را می دیدیم که برای وکالت بچه ها به شهرستان ها می رفت. گاهی هم هنگام شیر دهی نوزادش در دادگاه ها بود. روزی هم برای چند پرسش و پاسخ به خانه ا بار دیگر دادگاه تجدید نظر پروین و چند تن دیگر از بچه های کمپین است. این بار دادگاه در خیابان وحدت اسلامی است. تعداد مان زیاد است. نسرین می گوید :پشت سر ما با فاصله بیایید برویم طبقه بالا. گوشی های مان را تحویل می دهیم. همگی مان در سالن و پشت در اتاق قاضی می ایستیم. خانم ستوده و موکلانش داخل اتاق می روند و یکی از قضات ما را از نیمه در می بیند و از نسرین می پرسد آن بیرون چه خبر است ؟ صدای نسرین را شنیدیم که می گفت : جمعی از دوستان این خانم ها آمده اند. اگر اجازه بدهید در دادگاه شرکت کنند و آن بیرون متهم به اقدام علیه امنیت کشور نشوند. قاضی می گوید اشکالی ندارد بیایید داخل به شرط این که حرف نزنید. حالا چند وقت است که نسرین به جرم دفاع از موکلانش در زندان و در اعتصاب غذاست . نمی دانم غذای مورد علاقه اش چیست. اما وقتی پروین در زندان بود و من شنیدم در اعتصاب غذاست تا روزی که آزاد شد نتوانستم چای بنوشم. حالا هم در فکرم که نسرین در چه حال است، به فکر پروانه ای که بال هایش به هم چسبیده و طلایی ندارد. |