|
تصویر/ آذر كفائیيكشنبه5 دی 1389 روزی می روی برای خانه ات کاسه بشقاب بخری، در فروشگاهِ پهناور – به لطفِ نعمت هایِ سرمایه – کاسه بشقاب زیاد است. یکی را انتخاب می کنی و به خانه ات می آوری. برایت – در توهم ات – دارای هویت و خاطره و معنا می شود و از هر کاسه بشقابی متفاوت. روزی می روی بیرون تا – در توهم ات؟ - دو انگشتِ اشاره و میانی ات انقلاب که نه،جانی تازه در مردمانت بی افکند.پیامد هم بالطبع زیاد دارد.در کوچه ای آنچنان سریع می دوی یا می گریزی که برای لحظه ای فارغ از چرخشِ چماق در هوا و سوزشش بر کمر، به یادِ نوجوانیت روبروی ورزشگاه آزادی می افتی و همکلاسی هایِ دبیرستانیت که گوش به فرمانِ احمقانه ی تو دست ها را در هم حلقه کردند و آن سربازان که گوش به فرمانِ دیگری چماق هایشان را در هوا رقصاندند. تاریخ تکرار شده است؟ گمان نمی کنم؛اینبار هم دردش بیشتر بود هم وهمش شیرین تر. کوچه اش دیگر همان کوچه نخواهد ماند. حرف دارد. تصویر دارد. ضربه یِ سنگین بر دلت دارد،ه رگاه که از کنارش عبور می کنی. روزی برگه یِ جمع آوریِ امضا در دستانت عرق کرده، به زنگ در آرایشگاه خیره می شوی و به بهانه یِ یک بند و ابرو وارد می شوی. در باز می شود.آیینه ی اول روبرویت است و آنقدر در آن فضای 60 متری آینه هست که در همان نگاه اول همه جا و همه کس را می بینی. بر خود نهیب می زنی و به سمت میز منشی می روی. همهمه یِ زنان در آمیخته با موزیکِ بی صفتی که حتی پاپِ دستِ دو هم نسیت،تو را از دنیایِ پشتِ آن در دور می کند.به یادِ آرایشگاه هایِ مردانه می اُفتی که همه ساکتند و فقط صدایِ همراه با خششِ رادیو به گوش می رسد. به بغل دستی هایت نگاهی می اندازی. حجمِ آرایشِ صورتشان حدس زدنِ سن و سالشان را سخت کرده است. هرکس مجله ای به دست دارد و همگی بسیار به هم شبیه اند. مجله را بی اشتیاق ورق میزنند و همزمان با یکدیگر حرف می زنند. شکایت از زندگی، توصیه یِ لوازمِ آرایشی،سریال هایِ تلویزیون. بهانه ای که می خواستی را پیدا کرده ای؛ دلسوزی برای زن مطلقه ای که حالا به حکم دادگاه باید از کودکانش جدا شود. سرِ تایید تکان میدهند، نفرینِ زمین و زمان می کنند و برای زنِ قصه آه می کشند. گلویت را صاف می کنی و صدایِ خودت را می شنوی که بلند می گویی چه باید کرد؟ سکوت و نگاهِ متعجبشان فرصتی می شود برای حرف زدنِ تو و گفتنِ تمام آن چیزهایی که بار ها در مغزت تمرین و تکرارشان کرده ای. حرف می زنی و توضیح می دهی و استدلال می کنی و جزوه پخش می کنی و باز هم ساکِتند. به چشمهایشان نگاه می کنی. دلِ خیلی ها را به دست آورده ای اما بعضی هنوز بی اعتمادند. حرف هایت که تمام شد میفهمی از این جمعِ نُه نفره، یک نفر کمپین را می شناسد- از ماهواره شنیده و فکر می کرده گروهی زیر زمینی است! – و بقیه چیزی نمی دانند. توضیح می دهی که کمپین رو زمینی است و عنادی با دین و قانونِ این سرزمین ندارد. نیازی به توضیحِ بیشتر قوانینِ زن ستیزانه نمی بینی اما نیازی حس می کنی بس شدید تر برای بیدار کردنِ حساسیتِ این زنان نسبت به خودشان و زندگیِ شان. نیازی به بر انگیختنِ دلِ شان،ذهنِ شان و امیدِ شان. لحظه ای آرزو می کنی کاش در یک آرایشگاه نبودید. شاید چون حرف زدن از فردایی روشن تر در آنجا کمی بی مناسبت است ولی می گویی. برقِ چشمِ جوانتر ها، لایه های کرم پودر را میپیماید. |