شماره مقاله: 6494

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article6494



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

به ارتباط با مخاطبین گسترده تری از کمپین بیندیشیم/ آیدا ابروفراخ

دو شنبه4 بهمن 1389


امروز پنج شنبه است و خسته از کار هفتگی به خانه بر می گردم.گرمای تابستان طاقت فرساست، از کنار فواره های آب می گذرم و آرزو می کنم که کاش می توانستم به زیر قطرات آب پناه برم. مردی را می بینم که در زیر سایه ی درختی استراحت می کند، آهی از ته دل می کشم و از کنارش عبور می کنم. سوار اتوبوس می شوم، کاغذی از کیفم در می آورم و شروع به باد زدن خودم می کنم. وقتی کاغذ را زیر و رو می کنم متوجه می شوم که بیانیه ی کمپین را در دست دارم. تصمیم می گیرم در این رابطه با زنانی که در اتوبوس هستند صحبت کنم.

وقتی شروع به صحبت می کنم، متوجه می شوم زنانی که اکثراً از قشر دانشگاهی هستند اطلاعات نسبتاً خوبی درباره ی مسأله زنان دارند اما زنانی که سن و سال بیشتری دارند و بعضاً تحصیل کرده نیز هستند در این رابطه اطلاعات کافی ندارند و هنگامی که از جنبش زنان، کمپین یک میلیون امضاء و زنان فعال صحبت می شود، آنان اظهار بی اطلاعی می کنند. در این هنگام این مسئله به ذهنم خطور می کند که مگر می شود جنبش زنان به قشر خاصی تعلق داشته باشد؟ آیا مخاطبین ما متعلق به قشر خاصی از جامعه هستند؟ آیا زنانی که به اینترنت دسترسی ندارند نباید در جربان امور مربوط به زنان قرار بگیرند؟ آیا بهتر نیست کمی هم زمان برای افراد کم سواد یا بی سواد بگذاریم؟ بعد از تأمل در این مسئله و با به چالش کشیدن فعالیت زنان بخصوص در این یک سال بعد از انتخابات و سرکوب های پس از آن گمان کردم که شاید نظریه هایی چون از بین رفتن جنبش زنان، حل شدن این جنبش در جنبش اجتماعی بزرگتری مانند جنبش سبز و یا به دست فراموشی سپرده شدن خواسته های زنان و... درست باشد؟! اما این هم بی انصافی است زیرا هنوز زنان و مردانی هستند که در این زمینه فعالند و هنوز مسئله زنان دغدغه ی آنهاست.هنوز محبوبه کرمی ها هستند که بخاطر ارزش های انسانی زندان و شکنجه ها را متحمل می شوند. پس بهتر است بجای نا امیدی راهکاری پیدا کنیم، راهکاری که فردا روز زنی نباشد که از حقوق خود بی اطلاع باشد، زنی نباشد که چشمش را به روی تبعیض ها بسته باشد و زنی نباشد که بر اثر قصور ما سر تعظیم بر این نابرابری ها فرود آورد. کمپین زنده است، نباید یأس به دلهایمان راه یابد و ما تا دستیابی به برابری و آزادی می ایستیم.
همین طور که این افکار از ذهنم می گذشت از اتوبوس پیاده شدم، از ایستگاه تا خانه را با خودم کلنجار می رفتم و به دنبال راه حلی برای این مسئله بودم. هر راه کاری در ذهنم شکل می گرفت تا حدی با شرایط کنونی امکان پذیر نبود. وقتی به خانه رسیدم مادرم با لبخندی به استقبالم آمد و مانند همیشه آغوش مهربانش مکانی امن و آرام برایم بود. تصمیم گرفتم مسئله را با مادرم که زنی با تجربه بود در میان بگذارم. مادرم با دقت به سخنانم گوش داد و پس از اتمام سخنانم، آرام همراه با ترسی که همیشه در چشمانش بود شروع به صحبت کرد:«شاید بهتر باشد ابتدا به یک آگاهی دسته جمعی بیندیشید و برای این هدف، گفتار و اطلاع رسانی رو در رو با زنان سنتی را پیش بگیرید. شاید در نظراول کاری مشکل به نظر بیاید اما شدنی است. برای جلب اعتماد و ارتباط بیشتر، بهتر است صحبتی از امضاء به میان نیاید چون خواه نا خواه وقتی سخن از اسم و امضاء به میان می آید نوعی ترس از عواقب این سنت شکنی در ذهن شنوندگان شکل می گیرد و اگر شرایطی ایجاد شود که جلسات جمعی برای این افراد در مناطق زندگی خودشان برگزار شود شاید خوش بینانه تر به مسئله نگاه کنند و ....».

بعد از اتمام سخنان مادرم به این مسئله می اندیشیدم که زنان دیگری که در اتوبوس یا در خیابان با آنها هم کلام شده بودم، پیشنهاداتی مشابه این نظرات داشتند. بنابراین توجه به این توصیه ها شاید شرایط را برای تحقق خواسته های کمپین فراهم کند. قطعاً در آن هنگام تعداد معترضین به این ناعدالتی ها افزایش می یابد و فقط قشر خاصی نخواهند بود که برای بدست آوردن حقوق طبیعی هر انسانی فریاد آزادی و برابری سر می دهند.

باشد روزی که دیگر هیچ ایرانی سر تعظیم در برابر این ناعدالتی ها فرود نیاورد و همه با هم در ایرانی آزاد و بدون تبعیض زندگی کنیم. به امید آن روز.