|
اول بحث، بعد امضا / فروغ قره داغیسه شنبه1 خرداد 1386 روز جمعه است. صبح زود شال و کلاه می کنم و در ایستگاه متروی صادقیه به دوستانم ملحق می شوم. قرار است برای بازی و دوچرخه سواری به پارک چیتگر برویم. تمام صبحمان به وسطی بازی کردن و پیاده روی می گذرد. ظهر که می شود همه ما که حسابی خسته شده ایم دور هم می نشینیم و غذاهایمان را شریک می شویم. بعد از ناهار بچه ها مشغول صحبت با هم می شوند. من هم از فرصت استفاده می کنم و کتابچه و بیانیه کمپین را از کیفم در می آورم. یکی از خانم ها که همسر یکی از اعضاء گروه است توجهم را جلب می کند. او خانمی تحصیلکرده و به نظر روشنفکر است. اما عکس العملی نشان می دهد که برای من غیر قابل درک است. می گوید: اینها همش چرت و پرته. می خواهم پاسخش را بدهم. اما گوش جمع تیز شده است. یکی از بچه ها پیشنهاد می دهد که بحث را در جمع ادامه دهیم. همه می پذیرند. بحث را آغاز می کنیم. هر کسی نظری می دهد. یکی موافق است و یکی مخالف. یکی از پسرها با لحنی تمسخر آمیز می گوید: اصلاً کی دیده که حقی از زن ها ضایع شده باشه؟ کدوم شما تا حالا دیده بلایی سر یه زن اومده باشه؟ اینا همش ننه من غریبم بازيه. پاسخش را می دهم. نمونه های متعددی از بلاهایی که بر سر زن ها آمده و خودم دیده ام برایش می گویم. تسلیم می شود. پسر دیگری می گوید: من با شما موافقم. اما خانه از پای بست ویران است. قانون هم اگه درست شه مردم نمی فهمن و هنوزم همونطور زندگی می کنن. یکی از دخترها می گوید: درسته. به همین خاطره که این روش برای فعالیت انتخاب شده. ما می تونیم مطالبتمون رو میون مردم ببریم و ذهن اون ها رو با موضوعات مربوط به حقوق زنان درگیر کنیم. دیگری می گوید: زن ها جنبه ندارن. اگه قانون به نفعشون باشه سوء استفاده می کنن. اینبار یکی از پسرها که خود از خانواده ای متعصب است با صورتی برافروخته به صدا در می آید و می گوید: تا حالا همه قانون ها به نفع مردها بوده. تا دلشون خواسته به خاطر هوس بازی هاشون زناشونو طلاق دادن یا یه زن دیگه گرفتن و هزارکار دیگه. چطور این بی جنبگی اون ها مشکلی نبوده اما به زن ها که می رسه مشکل می شه؟ تازه بحث این نیست که انسان ها جنبه دارن یا نه. بحث اینه که قانون باید یکسان باشه و قضاوت باید عادلانه و بی طرف باشه. نه این که یه قاضی مرد با تفکر مردونه و قانون نابرابر در مورد زندگی و مرگ زن ها تصمیم بگیره. حالا این که ممکنه کسی از این قانون استفاده نادرست کنه دلیل نمی شه که اصل قانون غیر منصفانه باشه. مردهای ما میگن که زن ضعیفه و مرد قوی. پس عادلانه است که قانون هم بکوبه تو سر ضعیف و حق او نو به قوی بده؟ شوهر همان خانمی که باعث شروع بحث شد می گوید: من فکر می کنم همه اینا حرف زن هاییه که شخصیت ضعیفی دارن. زن اگه عاقل باشه خودش می تونه بفهمه که چطور شوهرشو خر کنه و مثل موم تو دستش بگیره. خنده ام می گیرد. می گویم: پس شما فکر می کنید راه حل همه مشکلات زندگی زن ایرانی و راه پیدا کردن زندگی درست و عادلانه اینه که زن و شوهر به جای زندگی با تفاهم وعشق و درک متقابل یاد بگیرن که چطوری همدیگرو خر کنن؟ تازه بحث ما این نیست که زن و مرد تو خانواده و یا حتی بیرون از اون چه رفتاری با هم دارن و کدومشون برای اون یکی دردسر درست می کنه. حرف ما از قانونیه است که داریم. قانون نابرابری که حق زنو همه جا نصف مرد می دونه و هیچ وقت تو زندگی بهش حق تصمیم گیری نمی ده. قانونی که بر اساس اون دختری که خودش تحصیلکردست و مثلاً پزشکه باید از پدر معتاد بی سوادش اجازه ازدواج بگیره. چون از نظر این قانون مرد عاقله و زن ناقص العقل. بعد از ازدواج هم برای کار، تحصیل، رفتن به خارج از کشور و هر چیز دیگه ای باید شوهرش براش تصمیم بگیره. این زن فقط وقتی می تونه برای خودش تصمیم بگیره که بیوه یا مطلقه باشه و تازه اون موقع عرف جامعه راحتش نمی گذاره و همه اونو نه به چشم یه دکتر، مهندس یا هر چیز دیگه ای که به چشم لعبتی در اختیار مردهاست می بینن. بحث همینطور ادامه دارد. هر کسی چیزی می گوید و خوشحالم که بیشتر رأی ها حتی از جانب مردان گروه موافق است. اما ناگهان چیزی می شنوم که تمام بدنم یخ می کند. همان خانمی که در ابتدای بحث بیانیه را به او داده ام می گوید: از نظر من هیچ کدوم این حرف ها درست نیستن. همین حق و حقوقی که به زن ها داده شده هم زیادیه. مثلاً در مورد حضانت، از نظر من زن ها هیچ حقی ندارن.علم ثابت کرده که بچه مال پدره و زن این وسط فقط نقش یه کارخونه رو بازی می کنه که بچه مرد و پرورش می ده. پس طبیعیه که موقع طلاق هم حقی در مورد بچه ای که مال کس دیگه است نداشته باشه. یا در مورد ارث، ما زن ها عرضه و عقل اقتصادی که نداریم. زود پول هامون رو حیف و میل می کنیم. اما مرد ها عاقلن و می دونن چی کار کنن که به نفع ما هم باشه. یا در مورد شهادت، چه اصراری دارین که وقتتون رو تو دادگاه تلف کنین؟ و... دیگر نمی شنوم. سرم گیج می رود. عصبانی هستم. از این که کسی از جنس خودم اینقدر راحت حق خودش و مرا کتمان می کند و حرف های ناگفته شوهرش را بازگو می کند دلم می گیرد. در آخر حرف هایش می گوید: حالا اگه می تونی منو مجاب کن که چرا باید این قنون های درست تغییر کنه؟ دفترچه و بیانیه را از دستش می گیرم و با صدایی که از عصبانیت می لرزد و دیگر در کنترل من نیست و با بغض می گویم: حرفی ندارم که به شما بگم. اصلاً دیگه دلم نمی خواد این برگه رو امضا کنید. بی صدا می ماند. بقیه بچه ها می آیند. برگه را می گیرند و شروع به امضا می کنند. برگه دوم دارد پر می شود که زن می آید. حرفش را عوض کرده است. می گوید: من که نمی گم با شما مخالفم. اگه امضای من مشکل رو حل می کنه بدید امضا کنم. می خواهم بگویم نه. شوهرش را می بینم که چگونه چپ چپ نگاهش می کند. یادم می آید که ما دو هدف داریم. اول بردن این مباحث حقوقی به میان مردم و به فکر وادار کردن آن ها که انگار با کمک او این اتفاق در جمع ما افتاده است. و دوم خود امضا جمع کردن که در این مورد حتی امضای یک نفر هم مهم است. برگه را به او می دهم. می خواهد امضا کند که شوهرش می آید و می گوید: زن من اینو امضا نمی کنه. زن می گوید: اما... مرد می گوید: اما نداره. حق نداری این مزخرفاتو امضا کنی. برگه را می گیرد و به من می دهد. دلم بیشتر می گیرد. به زن می گویم: حالا می فهمم اون ها که گفتی حرف کی بود. تو هم یه قربانی هستی. مثل من. مثل میلیون ها زن دیگه. |