شماره مقاله: 647

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article647



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

امان از طبل هاي تو خالي

فاطمه دهدشتی نیا

يكشنبه30 اردیبهشت 1386


به شدت گرمم شده و خيسي زير بغل هايم اذيتم مي کند. هر وقت حين صحبت کردن از چيزي هيجان زده مي شوم، بدنم خيس مي شود. کاپشنم را در مي آورم اما باد سرد فضاي پشت دانشکده وادارم مي کند محکم تر به خودم بفشارمش. روي نيمکت خالي مي نشينم و سعي مي کنم احساس افسردگي شديدم را با پک هاي محکمي که به سيگار مي زنم خالي کنم.

اوايل که شروع کرده بودم به امضا جمع کردن، اين که دانشکده علوم اجتماعي دانشگاه تهران، بهترين فضا براي کار کمپين است به نشرم يک واقعيت بديهي مي آمد. دانشکده ما پر است از فعالين سياسي جنبش دانشجويي، انجمن هاي علمي، جامعه ي فرهنگي، کانون نو انديشان، انجمن جامعه شناسان ايران و چه و چه و چه. کساني که با مسائل اجتماعي ايران آشنا هستند، سر کلاس ها درباره ي آن بحث مي کنند و موقع امتحان آن را روي برگه ي امتحاني شان پيدا مي کنند. اما حالا ديگر نظرم نسبت به آن عوض شده است. ياد گفت و گويي که در بوفه دانشکده با يکي از بچه ها داشتم مي افتم.

ساندويچم در دست دنبال جاي خالي براي نشستن در بوفه مي گشتم که ديدمش و رو به رويش نشستم. هوا گرم و پر از دود سيگار بود. کنارش پسر ديگري نشسته بود که نمي شناختم. با خودم گفتم چه اشکالي دارد از هر دو امضا مي گيرم. ته دلم مي ترسيدم. امضا گرفتن در دانشکده علوم اجتماعي کار آساني نيست. انتظار هر عکس العملي را بايد داشته باشي. دل به دريا زدم، به هر کدام يک فرم دادم و از آنها خواستم بخوانند.

با دقت خواندند و شروع کردند به سوال و جواب: اين حرکت از کجا شروع شده؟ مجري آن چه کساني هستند؟ امضاها به کجا مي رود؟ بعد از جمع شدن امضاها چه برنامه اي داريد؟ فکر مي کنيد به نتيجه مي رسيد؟ با وجود اينکه حدس مي زدم سوال و جواب ها به کجا ختم مي شود به همه آنها جواب دادم. با صبر و حوصله اي که قبل از اين در خودم سراغ نداشتم. يعني حرفي نبود براي گفتن.

همه اين چيزايي که گفتي درسته. اينا مسايل اجتماعي ما هستند و تلاشي که شما مي کنيد به گسترش دموکراسي تو ايران کمک مي کنه چون يکي از پايه هاش برابري و حقوق بشره (فکر مي کردم که مي خواهد به اما و ولي برسد) علاوه بر اين باعث جا افتادن فعاليت هاي اجتماعي و جامعه مدني مي شه و به رشد حرکت هاي مردمي و خودجوش منجر مي شه... اما چيزي که هست و يکي از خصوصيات شخصيتي منه، اينه که کاري رو شروع نمي کنم مگه اينکه تا آخرش برم، اگه الآن بيانيه رو امضا کنم بايد بيام وقت بذارم، انرژي بذارم و توي فعاليت هاي کمپين شريک شم. از اونجايي که شرايطش رو ندارم و در حال حاضر نمي تونم چنين کاري بکنم پس امضا هم نمي کنم!

حرفي نداشتم بزنم يعني حرفي نبود براي گفتن.

پشت دانشکده کسي نيست و آفتاب دارد نفس هاي آخرش را مي کشد. ياد خانمي مي افتم که در مترو ديدیم. مي گفت شوهرش چهار تا زن دارد، يکي از آنها را کشته و الآن در زندان است. معلوم نيست سرنوشتش چه شود چون خانواده زن کشته شده بايد 12 ميليون بدهند تا شوهر قصاص شود. مي گفت يک سال و هشت ماه است که در دادگاه ها مي آيد و مي رود و هنوز نتوانسته طلاقش را بگيرد. قاضي گفته: حالا که قرار است شوهرت را اعدام کنند طلاق مي خواهي چه کار؟

ياد زن ديگري در مترو مي افتم که بيست دقيقه طول کشيد بيانيه را بخواند و وقتي مشخصاتي را کنار امضايش نوشت فهميدم تا پنجم ابتدايي سواد دارد. خانم هاي ديگر در اتوبوس که ازشان خواستم بيانيه را امضا کنند. گفتند سواد ندارند و وقتي گفتم اشکالي ندارد با تعجب و خوشحالي نگاهم کردند. زن هاي ديگري که انگشت زدند، خط کشيدند و ضربدر گذاشتند. با اشتياق امضا کردند و بي سوال. برايشان مهم نبود حرکت را چه کسي شروع کرده و امضا ها به کجا مي رود. خوشحال بودند که مي توانند از طريقي درد و رنجي را که با تمام وجود لمس کرده اند بيان کنند. فارغ از اما و اگرها و ژست هاي روشنفکرانه آنچناني.

زيپ کاپشنم را تا بيخ گلو مي کشم و راه مي افتم به سمت دانشکده. به حرف هايي که مي خواهم در اتوبوس با صداي بلند بزنم فکر مي کنم.