شماره مقاله: 6277

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article6277



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

راز شکست نا پذیری ما/ زهره اسدپور

پنج شنبه12 اسفند 1389


به باور من همدلی مردم، نشان موفقیت کنشگران کمپین در ارائه دقیق خواسته هاشان است. هر کدام از ما قطعن خاطرات شیرینی از این دست برخوردهای همدلانه داریم ، آنچه که در ادامه آمده است یکی از خاطرات مربوط به جمع آوری امضا است که دو سال پیش رخ داده است.

.............

ساحل حاجی بکنده را بسته اند، عجیب است اما واقعن زنجیر بسته اند و ماشینهای سبز نیروی انتظامی پشت به پشت هم پارک کرده اند تا کسی نتواند سواره وارد ساحل شود." راه حلی از سر استیصال برای یکی از معدود جاهایی که هر چه کوشیده اند نتوانسته اند کنترل کنند!"

سخت نیست تصور اینکه تصویر زنانی بدون روسری با شلوارهایی که پاچه های آن را بالا زده اند تا وارد آب شوند و مردهایی که می خوانند و می رقصند چقدر می تواند غیر قابل تحمل باشد...اما این همه ی ماجرا نیست. حاجی بکنده و شلوغی بی حد آن جایی بود که ما هر بار هوس می کردیم با دهها برگه خالی امضا برویم و با دستهایی پر از امضا برگردیم، مقصدمان اینجا بود.

اما این ساحل خالی شباهتی به بهشت ما ندارد. با تردید به اطراف نگاه می کنیم، ماشینهای نیروی انتظامی خالی از مامور هستند. بیشتر که نگاه می کنیم می بینیم تک و توک زیر اندازهایی پهن شده اند و کنار زنجیرها خانواده ها دور هم نشسته اند...به هر حال نمی شود با دست خالی برگشت.

پیش می روم کنار یکی از زیر اندازها می ایستم و اجازه می گیرم که کمی از وقتشان را بگیرم و بعد دعوتشان را برای نشستن کنارشان می پذیرم.

دو دختر و پدر و مادرشان میزبانم هستند، برگه ها را از کیفم در می آورم . پدر خانواده که ایستاده به اتومبیل خود تکیه داده است پیش دستی می کندو برگه را می گیرد و مظنونانه نگاهم می کند.

معلوم است ظن اش از احساس خطر سرچشمه می گیرد...به روی خودم نمی آورم، برگه ی دیگری در می آورم و دست دخترها می دهم. با اولین خط بیانیه همه چیز را در میابندو هیجان زده فریاد می کشندو پیش از اینکه توضیح دهم امضا می کنند... پدر که می داند اعتراضش بی فایده خواهد بود ساکت می ماند، مادر محجبه خانواده مبهوت نگاهم می کند، معلوم است که نمی داند چه اتفاقی در جریان است. برگه را از دختر ها می گیرم و به دست مادر می دهم و برایش شمرده شمرده از قوانین می گویم ... و او در سکوت گوش می کند.

دستی به شانه ام می خورد، یکی از دختر ها است، سر در گوشم می کند و می گوید مراقب باش! مامور ها دارند می آیند. یک لحظه سر بر می گردانم ، نمی دانم چطور مقر ثابت نیروی انتظامی در چند قدمی ام را ندیده ام. نمی فهمم که دختر کی برگه ها را از دست پدر و مادرش گرفته است و تا کرده است، تا "نشانه های جرم" ناپدید شوند. مامورها از کنارمان می گذرند و من در سکوت به دختر لبخند می زنم و می اندیشم ما در برابر این هجوم نا امنی همدستیم و این است راز شکست نا پذیری ما!