شماره مقاله: 6266

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article6266



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

یک روز در مترو/ الهه فراهانی

سه شنبه12 مرداد 1389


هنگام ورودم به مترو، توجه‌ام به دو زنی جلب شد که سبد چرخ‌دار پر از بار را به داخل مترو حمل می‌کردند، قدم‌هایم را آهسته کردم تا با آنها همگام شوم و به چگونگی انجام این کار پی ببرم. ایستادند جلوی آسانسور تا بار را با آن حمل کنند و پس از مدتی آنها را جلوی ایستگاه مترو دیدم. وقتی مترو توقف کرد جمعیت با عجله و فشار وارد واگن‌های مترو شدند. ما هم در یکی از واگن‌های مترو جای گرفتیم، مترو که حرکت کرد توجه همه به سمت زنی رفت که در دست اجناس برای فروش داشت و تبلیغ می‌کرد و خریدار پیدا می‌کرد واجناسش را از سر تا ته واگن می‌برد و بلند بلند توضیح می‌داد و هرکس که تقاضای دیدن آن جنس را می‌کرد با آن بارها و بساط به سمت خریدار می‌رفت. در یک دست چندین اسباب داشت و با دست دیگر پول و جنس را رد و بدل می‌کرد و بساط هم جلویش روی واگن بود و اینطرف و آنطرف می‌رفت و مشغول فروشندگی بود. بعد که مترو توقف کرد دوان دوان وسایلش را جمع کرد و داخل سبد چرخ‌دار گذاشت و به‌سرعت قبل از حرکت مترو از واگن خارج شد. از فکر آن زن خارج نشده بودم که بلافاصله دو زن دیگر وارد واگن ما شدند و بساط پهن کردند، دوباره با همان تبلیغات و آن دردسرها و فروش کمتر. در توقف مترو از واگن ما خارج شدند. بیشتر زن‌های فروشنده، وسایل اولیه آشپزخانه یا لباس‌های زنانه داشتند و مدت زیادی نمی‌ماندند و پیاده که می‌شدند بعد از مدتی سوار مترو بعدی می‌شدند تا شاید از مواجهه با ماموران در امان بمانند، اما شانس همیشه همراهشان نبود.
مسیر مترویی که سوار شده بودم، بازار بود، جمعیت زیادی جابه‌جا می‌شدند و اکثرشان برای خرید می‌رفتند. در توقف بعدی مترو که عده‌ای سوار شدند، پسر ۶ ساله‌ای روبروی من ایستاد و خود را محکم نگه داشت. نگاهم که به نگاهش افتاد، خواستم که کنارم بنشیند، از او پرسیدم همراهش کجاست؟ و او زنی را که درحال پهن کردن بساط و تبلیغ اجناسش بود، نشانم داد و گفت مادرم است. زن دنبال فروش خود بود و به این‌طرف و آنطرف مترو می‌رفت. پسر ادامه داد هر روز از ۸ صبح تا ۲ بعدازظهر در مترو هستیم، مامان فروش می‌کند من هم جایی در واگن می‌نشینم تا وقتی بساطش را جمع کند و از این مترو به متروی دیگر برویم. پسر ۶ ساله در جواب سوالم که چرا مهد نمی‌رود گفت که مادرش پول مهد را ندارد و در خانه هم کسی نیست که از او مراقبت کند. از مادرش خواستم که وسایلش را نشانم دهد، به سمتم آمد. از او پرسیدم برای بچه سخت نیست که از صبح از این مترو به آن مترو برود، و جواب او چیزی نبود جز ناچاری. نمی‌توانست بدون آمدن به مترو، شکم دو بچه‌اش را سیر کند: دختری که کلاس چهارم است و این پسر که با او به مترو می‌آمد و خسته و خواب‌آلود به خانه برمی‌گشت تا انجا که گاهی نای خوردن غذا را هم نداشت.
از او پرسیدم نمی‌ترسد بچه‌اش را گم کند و او از تمام توجه پسر به خودش گفت مبادا که مادرش را گم کند. گفت پسرش گاهی کنار بساط می‌نشیند و به او کمک می‌کند و گاهی اجناس را به دست مشتری می‌دهد.
در صدای ممتد زن که اجناسش را تبلیغ می‌کرد، گم شدم به حال و روز این زن‌ها و شرایط سخت کودکانشان فکر کردم، کودکانی که باید در محیطی آرام تربیت شوند اما در اضطراب لقمه‌ای نان، در کنار مادرانشان از این سو به آن سو می‌روند. مادرانی که از حقوق اولیه انسان بودن محرومند اما برای آنکه زیر ستم دیگری نرود سختی‌‌هایی این چنین را تحمل می‌کنند.