شماره مقاله: 623

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article623



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

سایه‌ی بعضی آقایان بر روی کمپین سنگینی می‌کند!

شنبه22 اردیبهشت 1386


خانمی مسن از آشنایان را برده بودم آرایشگاه مویش را کوتاه کند.

سالن ، برعکس همیشه ساکت و سوت و کور بود. خانم وزیری صاحب آرایشگاه که او هم زن مسنی بود و سال‌ها بود کارها را به دست شاگردان زبر و زرنگش سپرده بود و خودش فقط مدیریت می‌‌کرد با سنگینی جلو آمد. دستی به موهای خانم همراهم کشید و پرسید چه مدلی می‌خواهید؟

- معصوم‌خانم نیست؟

معصومه بهترین همکار او بود و بیشتر مشتریان در واقع به خاطر او به سالن می‌آمدند.

با اخم گفت: نخیر! خانم دیگه اینجا تشریف ندارن!

عجیب بود. همیشه با بهترین لحن و بسیار محبت‌آمیز راجع به او حرف می‌زد.

خانم همراهم با دودلی گفت: دستت درد نکنه. لطفا برام کوتاه کوتاه بزن. می‌خوام دیر بلند شه. اومدن به آرایشگاه برام سخت شده.

خانم وزیری به آهستگی و با تأنی شروع به کار کرد. موهای همراهم رو خیس کرد و با دستانی که متوجه شدم کمی هم می‌لرزد شروع به کار کرد.

همراهم که رویش نمی‌شد بگوید ای کاش خودت نمی‌زدی. باز حرف را به شاگردش کشید.

- معصوم‌خانم کجا رفته؟ خودش آرایشگاه زده؟

خانم وزیری با بدخلقی گفت: اینا تا میان یه ذره کار یاد بگیرن، بعد از یه مدت یا فکر می‌کنن علامه‌ی دهرن و می‌خوان مستقل شن که بعد از یه مدت بیشترشون هم با سر زمین می‌خورن. آخه آرایشگاه باز کردن که الکی نیست، مدیریت می‌خواد!

- پس آرایشگاه زده!

- نه بابا، نذاشتی اون یکی "یا" رو بگم.

گفتم که یا آرایشگاه می‌زنن و " یا" شوهر می‌کنن و پشت پا می‌زنن به اون همه استعداد هنری.

با تأسف ادامه داد: خانم این همه مشتری رو ول کرد و منو دست‌تنها گذاشت که بره بشه آرایشگر مخصوص خواهر شوهر، مادر شوهر!

- یعنی برای فامیل فقط کار می‌کنه؟

- نخیر! شوهرش اجازه نمی‌ده جز تو خونه جای دیگه کار کنه. دختر مثل دسته‌گل منو برداشت برد خونه‌ی مادر شوهر برای کارای خونه‌شون.

آخه بگو دختر، بد بود دستت تو جیب خودت بود؟ شوهرم می‌خواستی بکنی به یکی می‌کردی که اینجوری زندونیت نکنه. حیف شد واقعا.

خانم وزیری سر درد دلش باز شده بود. در حال زدن مو همین‌طور حرف می‌زد:

- به خدا خانم، من چهارتا پسر دارم. همه‌شون ماشاالله دکتر مهندس. دوتاشون کانادان و دوتاشون ایران. عروسام هر کدوم برای خودشون یه پا مَردن! مگه پسرام جرأت دارن بهشون بگن بالا چشمتون ابروئه! همه سر کار می‌ رن. اونایی که کانادان که شش‌ماه شش‌ماه می‌رن مأموریت خارج کشور. مگه پسرای من می‌تونن بهشون بگن نرو! نخیر خانم. اینا می‌رن هند، کره، فرانسه، انگلیس. قبلش یه هماهنگ می‌کنن بعدش دِ برو که رفتیم.

من خودم خانم،‌ نمی‌دونید چقدر مبارزه کردم با چهار تا پسر هم کارای خونه رو می‌کردم که شوهره غر نزنه و هم آرایشگاه می‌چرخوندم. گفتم دوست ندارم دستم پیش شوهر دراز کنم. شوهره هزار بامبول درمیاورد که من کارمو ول کنم اما اصلا و ابدا محل نذاشتم.

زن باید جربزه داشته باشه. زن باید مستقل فکر کنه!

زن این دوره که براش راحت‌تره از اون‌وقتای ماست که با چنگ و دندون کارمونو نگه‌داشتیم.

اصلا انتظار نداشتم معصومه این‌قدر ضعیف و شوهرذلیل باشه.

باعث شد هم من ضرر کنم و هم خودش. از کجا معلوم دوباره شاگرد نگیرم، تا کار بگیره نره؟

خانم وزیری همینطور می‌گفت و می‌گفت. و از لازمه‌ی استقلال و آزاداندیشی زنان می‌گفت و اینکه زن نباید اجازه بده شوهر تو هر کارش دخالت کنه.

موهای همراهم تمام شده بود. قیافه‌ا‌ش نشان می‌داد که چندان راضی نیست. اما چه می‌شد کرد؟ معصوم‌خانم دیگر نبود که مطابق میلش بزند.

تشکری کرد و رفت سراغ مانتو روسری‌اش.

من که تا اون لحظه ساکت مونده بودم و به درددلاش گوش می‌کردم به نظرم اومد بهترین فرصته که ازش امضا بگیرم.
دفترچه و ورقه‌ی یک‌میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض‌آمیز علیه زنان رو درآوردم و شروع کردم برایش توضیح دادن. خانم مسن همراهم هم آمد. او خودش امضا کرده بود و در تأئید حرف‌های من چیزهایی می‌گفت.

خانم وزیری گوش داد گوش داد تا اینکه دست دراز کرد دفترچه رو از من گرفت.

سرسری با شک نگاهی به آن انداخت.

- امضا می‌کنید؟

- باید از آقامون اجازه بگیرم!

نشنیده گرفتم.

- می‌خواهید دفترچه رو مطالعه کنید. به شوهرتون هم بدید بخونه. دفعه‌ی بعد که اومدم ورقه امضا رو با خودم میارم.

- اگه آقامون اجازه نده محاله امضا کنم.

- خوب با ایشون هم مشورت کنید.

- مشورت نه. اجازه! اگه شوهرم اجازه نده امضا نمی‌کنم.

- حتی اگه قبول داشه باشید.

- حتی اگه قبول داشته باشم!

من این‌طور وقت‌ها واقعا نمی‌فهمم اجازه گرفتن از آقا واقعی‌ست یا فقط یک بهانه‌ست.