|
سایهی بعضی آقایان بر روی کمپین سنگینی میکند!شنبه22 اردیبهشت 1386 خانمی مسن از آشنایان را برده بودم آرایشگاه مویش را کوتاه کند. سالن ، برعکس همیشه ساکت و سوت و کور بود. خانم وزیری صاحب آرایشگاه که او هم زن مسنی بود و سالها بود کارها را به دست شاگردان زبر و زرنگش سپرده بود و خودش فقط مدیریت میکرد با سنگینی جلو آمد. دستی به موهای خانم همراهم کشید و پرسید چه مدلی میخواهید؟
معصومه بهترین همکار او بود و بیشتر مشتریان در واقع به خاطر او به سالن میآمدند. با اخم گفت: نخیر! خانم دیگه اینجا تشریف ندارن! عجیب بود. همیشه با بهترین لحن و بسیار محبتآمیز راجع به او حرف میزد. خانم همراهم با دودلی گفت: دستت درد نکنه. لطفا برام کوتاه کوتاه بزن. میخوام دیر بلند شه. اومدن به آرایشگاه برام سخت شده. خانم وزیری به آهستگی و با تأنی شروع به کار کرد. موهای همراهم رو خیس کرد و با دستانی که متوجه شدم کمی هم میلرزد شروع به کار کرد. همراهم که رویش نمیشد بگوید ای کاش خودت نمیزدی. باز حرف را به شاگردش کشید.
خانم وزیری با بدخلقی گفت: اینا تا میان یه ذره کار یاد بگیرن، بعد از یه مدت یا فکر میکنن علامهی دهرن و میخوان مستقل شن که بعد از یه مدت بیشترشون هم با سر زمین میخورن. آخه آرایشگاه باز کردن که الکی نیست، مدیریت میخواد!
گفتم که یا آرایشگاه میزنن و " یا" شوهر میکنن و پشت پا میزنن به اون همه استعداد هنری. با تأسف ادامه داد: خانم این همه مشتری رو ول کرد و منو دستتنها گذاشت که بره بشه آرایشگر مخصوص خواهر شوهر، مادر شوهر!
آخه بگو دختر، بد بود دستت تو جیب خودت بود؟ شوهرم میخواستی بکنی به یکی میکردی که اینجوری زندونیت نکنه. حیف شد واقعا. خانم وزیری سر درد دلش باز شده بود. در حال زدن مو همینطور حرف میزد:
من خودم خانم، نمیدونید چقدر مبارزه کردم با چهار تا پسر هم کارای خونه رو میکردم که شوهره غر نزنه و هم آرایشگاه میچرخوندم. گفتم دوست ندارم دستم پیش شوهر دراز کنم. شوهره هزار بامبول درمیاورد که من کارمو ول کنم اما اصلا و ابدا محل نذاشتم. زن باید جربزه داشته باشه. زن باید مستقل فکر کنه! زن این دوره که براش راحتتره از اونوقتای ماست که با چنگ و دندون کارمونو نگهداشتیم. اصلا انتظار نداشتم معصومه اینقدر ضعیف و شوهرذلیل باشه. باعث شد هم من ضرر کنم و هم خودش. از کجا معلوم دوباره شاگرد نگیرم، تا کار بگیره نره؟ خانم وزیری همینطور میگفت و میگفت. و از لازمهی استقلال و آزاداندیشی زنان میگفت و اینکه زن نباید اجازه بده شوهر تو هر کارش دخالت کنه. موهای همراهم تمام شده بود. قیافهاش نشان میداد که چندان راضی نیست. اما چه میشد کرد؟ معصومخانم دیگر نبود که مطابق میلش بزند. تشکری کرد و رفت سراغ مانتو روسریاش. من که تا اون لحظه ساکت مونده بودم و به درددلاش گوش میکردم به نظرم اومد بهترین فرصته که ازش امضا بگیرم. خانم وزیری گوش داد گوش داد تا اینکه دست دراز کرد دفترچه رو از من گرفت. سرسری با شک نگاهی به آن انداخت.
- باید از آقامون اجازه بگیرم! نشنیده گرفتم.
من اینطور وقتها واقعا نمیفهمم اجازه گرفتن از آقا واقعیست یا فقط یک بهانهست. |