شماره مقاله: 6144

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article6144



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

وقتی با قانون حضانت روبرو می شویم /مریم زندی

سه شنبه1 تیر 1389


نگاهی گذرا به قانون خانواده آشکارا نشان می دهد که زنان به خاطر جنسیت خویش، مورد تبعیض های مادی و معنوی بسیاری واقع شده اند. از جمله این قوانین تبعیض آمیز، مواد مرتبط به ولایت و حضانت است

بدیهی است که زندگی جاری بسیاری از زنان به دلیل وجود این دست قوانین، دستخوش تلخی ها و مرارت های فراوان شده و کودکان بسیاری در رنج و سختی پروش یافته اند. روایت زیر نمونه ای از دشواری های ناشی از کاستی ها و نابرابری های قانونی است:

از زندگی تان بگوييد چه طور ازدواج کرديد ؟

از ازدواج چیزی نمی دانستم. با صلاحدید پدرم و کاملا سنتی کردم. خانواده شوهرم فامیل ما بودند. به خواستگاری آمدند و قرار گذاشتند که ما با هم ازدواج کنم.

من حتی بندهای عقد نامه راهم نخواندم. بر پایه حرف های پدرم ازدواج کردم. وقتی به خواستگاری من آمدند او حتی دیپلم هم نداشت اما به ما گفتند دیپلمه است. کار ثابتی نداشت. کارهای مختلفی می كرد اما یک جا بند نمی شد و بارها اخراج شده بود. می گفتند زن بگیرد خوب می شود و به کارمی چسبد اما چنین نشد. من برایش هیچ اهمیتی نداشتم.
اعتیاد هم داشت و می گفتند که ترک کرده و نامزدی قبلی اش هم به همین دلیل به هم خورده بود. مدتی ترک کرده بود اما دوباره از سرگرفته بود. رفته رفته لاغر شد وکار نمی کرد. بد اخلاقی می کرد و هفته ها به خانه نمی آمد.حتی یک بار شش ماه و باردیگر نه ماه به خانه نیامد. من دائم خانه پدرم بودم. آنها به من یاد داده بودند که باید بسازم.

با این شرایط چرا بچه دار شديد ؟

من آمادگی مادر شدن نداشتم. او بچه ناخواسته بود و من تا شش ماهگی سعی کردم سقط جنین کنم ولی نشد. اما وقتی بچه به دنیا آمد، وجدان و عاطفه مادری باعث شد که احساس مسئولیت کنم چون من در به وجود آوردنش سهم داشتم. فکر کردم باید اورا بزرگ کنم. من از خودم مایه گذاشتم. خیلی جاها فراموش شدم به عنوان یک زن اصلا به خودم ونیازهایم فکر نکردم.

شوهرم می گفت: اول خانواده ام ؛ یعنی مادرم. بعد فرزندم. بعد تو. هرگز به یاد ندارم که او فرزندمان را بغل کرده باشد یا او را دکتر برده باشد. مسئولیت پذیرو متعهد نبود.هر بار که به خانه پدرم می رفتم می آمد، تعهد می داد و می گفت: "غلط کردم" و من دوباره به خانه او می رفتم. چند بار این قضیه تکرار شد. حتی روزهای متمادی می رفت و نزد مادرش می ماند و وقتی من اعتراض می کردم، مادرش می گفت: "یعنی حق ندارد که بیاید و نزد مادرش بماند؟" و وقتی اعتراض می کردم که او زن و بچه دارد و اگر می خواست نزد شما بماند پس چرا زن گرفته ؟ مادرش کمکی به من نمی کرد. حمایشان از من فقط در حد حرف بود. می گفت: "غلط کرده کار نمی کند باید کار کند."
او مسئولیتی قبول نمی كرد و خرج خانه نمی داد. پدرم به ما کمک می کرد. ما در یکی از خانه های پدرم زندگی می کردیم و کرایه خانه نمی دادیم. مادرم هم به ما مواد غذایی می داد و همه کمک می کردند تا امورات ما بگذرد. زندگی ما مثل حباب بود روی آب بود. من حتی به او گفتم: "توبرو کارگری کن و من با حقوق کارگری توزندگی می کنم". من چشم و دلم سیر بود در خانه پدرم خوب زندگی کرده بودم. چیزی ازاو نمی خواستم فقط می خواستم کارکند و نظم داشته باشد و به خانه بیاید.

بارها به مشاوره رفتم با همه کس مشورت کردم. آنها می گفتند همه راه ها را امتحان کن تا از چاله به چاه نیفت بعد از طلاق زندگی خیلی مشکل است. همه راه ها را امتحان کردم .

ولی بعدها فکر کردم برای چه درخانه او مانده ام؟زندگی ام خیلی موقتی شده بود حتی وقتی ترشی یا مربایی درست می کردم، نمی دانستم تا آخر هفته درخانه او هستم که آن را بخوریم یا نه ؟ خیلی نزد مشاور رفتم و زندگی اعصاب خرد کنی داشتم. من حتی به خواست او برای زندگی به حاشیه شهر رفتم که مجبور بودیم آب آشامیدنی را بخریم . می خواستم زندگی کنم فکر می کردم شاید ثمری داشته باشد، اما نشد. خانواده همسرم شش پسر بودند که همه جدا شده بودند ومن ششمین عروسی بودم که جدا شدم. برادر بزرگ او با همسر چهارمش زندگی می کرد. همه مانند هم بودند. یک بار که خیلی طولانی از خانه رفت و نیامد، پدرم خودش به خانه ما آمد و وضعیت مرا دید و به من گفت "به امید کی در این خانه هستی ؟" و مرا برای همیشه با خودش برد. بعدها پدرم عذاب وجدان گرفت چون من اولین دختر فامیل بودم که طلاق گرفتم. پدرم خودش هم هیچ امیدی به زندگی ما نداشت. اما قبلا هربار رفتارهای او را به پدرم می گفتم حرف های مرا نمی فهمید بعد از یکسال و نیم پدرم هم به من گفت: "اگر تو هم دوستش نداری من مشکلی با طلاق تو ندارم" و دیگر زندگی ما ادامه پیدا نکرد.

روند طلاق چگونه طی شد ؟

طلاق من به شکل "کل مبارات" بود. یعنی زن ازشوهرش خوشش نمی آید و به انزجارمی رسد و می گوید من دیگر نمی توانم درخانه او را تحمل کنم و در هر صورت انزجار خود را اعلام می کند. یعنی این که مهریه و هر چه که داری را باید ببخشی. مهریه من آن موقع 66 سکه ومقداری شاخه گل بود. همه را بخشیدم. حتی جهیزیه و هر چه را که در زندگی زناشویی جمع کرده بودم . تا بتوانم حضانت فرزندم رابگیرم.

ولی من اشتباه کردم باید می گفتم من در قبال مهریه ام سرپرستی و قیمومیت فرزندم را می خواهم نه حضانت چون حضانت قانونا تا هفت سالگی مال من بود. علاوه بر آن کلیه مخارج فرزندم را هم به عهده گرفتم.

با توجه به سن پایین شما، خانواده ات با پذیرش حضانت از جانب شما موافق بودند؟

نه عموی من داور طلاق من بود و به من می گفت : "تو خیلی جوانی بچه ات رانگیر تا بفهمند که با زندگی تو چه کرده اند. بگذار بچه راخودشان بزرگ کنند". اما من می گفتم : "نه! نمی خواهم بچه من رنجی را که من کشیده ام تجربه کند." همسرم هم حرفی نداشت. در قبال بخشیدن مهریه ، همسرم موافقت کرد. ولی روزی که به دادگاه آمد وطلاق صادر شد، زیر برگه نوشت اگر بخواهی ازدواج کنی بچه را از تو می گیرم. آن موقع من 24 ساله بودم و آن قدر از این مرد بدی دیده بودم که اصلا دلم نمی خواست که دیگر ازدواج کنم. پس حرفش برایم مهم نبود. بعدها فهمیدم که همه مثل او بد نیستند. در این سال ها هر موقعیتی را پس زدم .

اما حالا او دیگر نمی تواند دخترم را از من بگیرد. دخترم به سن قانونی رسیده و می تواند برود دادگاه و خودش انتخاب کند که می خواهد نزد کدام یک از ما زندگی کند.

از مشکلاتی که از این به بعد داشتيد، بگوييد.

قانون سرپرستی مشکل دارد. هنگام طلاق، فرزندم دو ساله بود و الان شانزده ساله است. دراین مدت پدرش حتی یک بار به دیدن او نیامده وهیچ خبری از او نداریم. اما اگر من بخواهم کوچکترین عملی انجام دهم -مثل سفرخارجی- قیم شوهرسابق است و ما باید از او اجازه بگیریم. از كسی كه رفته و پشت سرش را هم نگاه نكرده. و اگر او را پیدا نکنیم باید از دادگاه اجازه خروج فرزندم را بگیرم. من باید بروم ازفامیل از همسایه ها استشهاد محلی جمع کنم و ثابت کنم که در این سال ها او به ما سر نزده و نیست تا این که دادگاه به جای او نظر دهد و اجازه خروج از کشور را به ما بدهد تا ما بتوانیم سفر کنیم. بنابراین شوهر و دولت نسبت به زن ارجحیت بیشتری دارند و زن در زندگی خود، نقش درجه دوم را دارد.

چه مشکلات دیگری داشتید ؟

از مشكلات دیگر نداشتن اختیار عمل جراحی فرزند است كه مادر حقی ندارد و اجازه پدر الزامی است. مادری كه سال ها شبانه روز از بچه مراقبت كرده، بی اختیار است . دخترمن یک بار پایش شکست و نیاز به عمل جراحی داشت. پدرم به کمک من آمد و دوستانه با دکتر وارد گفتگو شد و جراحی او انجام شد. اما من می دانستم که این قضیه می توانست مشکل ساز شود.
می دانم در مورد ازدواج دخترم هم باید او اجازه بدهد. حاضرم همه راه ها را بروم اما به دنبال او نروم .

آیا در این مدت شوهرت از تو حمایت مالی كرد؟

هیچ وقت! با توجه به شرایط جامعه و خانوادگی ام احساس سرشکستگی و سرخوردگی نکردم در تمام این سال ها خودم کار کردم و زندگی را ساختم. وقتی از آن خانه بیرون آمدیم او حتی اسباب بازی های بچه را نداد و ما فقط با لباس های تنمان خانه را ترک کردیم. اما الان همه چیز دارم. الان او یک کارتن خواب است. دورانی که با من بود دوران پادشاهی اش بود و حالا از لحاظ مالی واجتماعی وضع خوبی ندارد.

زندگی را بعد از طلاق چگونه ادامه دادی ؟ مشکلی خاصی نداشتی ؟

بعد ازجدایی به دانشگاه رفتم و زندگی جدیدی را با کمک خانواده ام شروع کردم. طی صحبت هایی که با استادانم داشتم، خیلی چیزها از زندگی فهمیدم. من آن موقع چیزی اززندگی نمی دانستم. با چیزهایی که فهمیدم متوجه شدم که من همه راه ها را رفته ام و هیچ راهی را نرفته نگذاشته ام. خیلی با او مدارا کردم تا بلکه پدری برای فرزندم باشد، اما نشد.