شماره مقاله: 610

مسیر:
صفحه اول > سایت نوشته ها

لینک مستقیم:
/spip.php?article610



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

زن روبرویم می نشیند، یک افغانی است / وبلاگ تداعی آزاد / پریسا کاکایی

جمعه14 اردیبهشت 1386


خبر صبح تلویزیون: امروز روز جهانی کارگر است و کارگران زحمتکش کشورمان در مقابل ورزشگاه شیرودی گرد هم آمده اند تا این روز را پاس بدارند.

زن روبرویم می نشیند.

افغانی ست. از زندگی اش می گوید. کارگر کارگاه خیاطی یک موسسه مردمی ست. می خواهند از ایران بیرونش کنند. فکر می کند صدای من آنقدر رساست و گوش دولتمردان آنقدر شنوا که می توانم التماس اشک آلودش را منعکس کنم. می گوید صبر کنید افغانستان آرام شود، خودمان بر می گردیم.

ایرانی ست. زنی سرپرست خانوار. شوهری بیمار. کارگر است. می گوید بیشتر وقتها بچه هایم یک وعده غذا می خورند. برای مداوای دست دخترش پولی نداشته اما کسی کمکش می کند. دولت نه. فردی از میان همین مردم. شوهرش در جبهه بوده. می گوید وقتی جنگ هست، ما را آدم حساب می کنند، وقتی هم نه، فراموش می شویم.

آن سوی دیگر، پیرزن تنهای خانه ی اوقافی می گوید حکم به تخلیه داده اند.

شهر در امن و امان است. پسر، خمار در گوشه ی پیاده رو نشسته . در کوچه پس کوچه های پامنار، منتظر معجزه ای دیگر. همین نزدیکیها ست. اینبار با ماده ای جدید و ارزان تر.

امنیت ملی در خونم به جریان می افتد. گرم و دروغین.

از پس بارانهای این روزها، سقف خانه ی کارگری فرو می ریزد. همین چند روز پیش، قبل از آنکه آسمان، سقف خانه اش شود، پول پیش خانه را از صاحب خانه گرفته بود تا بتواند جایی قابل سکونت پیدا کند. خانه ها اما گرانتر شده اند. پول پیش بیشتری می خواهد. یک میلیون کم آورده است. حالا هم که بعد از این ویرانی نمی شود در خانه ی بی سقف زندگی کرد. باز هم مردم کمک می کنند و بخشی از پول فراهم می شود.

معصومه ی هشت ساله می گوید امروز جشن داریم، می مانی؟ می پرسم چه جشنی؟ می گوید جشن روز کارگر می خواهیم به سالن ... برویم و سرود بخوانیم. آقای نون می گوید نه دخترم، اجازه نداده اند جشن را برگزار کنیم. معصومه می گوید چرا؟ ما این همه تمرین کرده بودیم. و صدایش در بی پاسخی آقای نون، گم می شود.

کسی می گوید: کارگران را در نزدیکی استادیوم شیرودی کتک زده اند و آنها مطالباتشان را هم صدا شده اند.

فاطمه روی پایم می نشیند و جای بخیه های دستش را نشان می دهد. صورتم را نوازش می کند. دخترک ایرانی انگار پی چیزی در چشمانم می گردد. شاید امنیت آغوش مادر کارگرش را که 48 ساعت کار می کند و چند ساعت استراحت و باز کار. شاید محبت مادرانه ای که فقر از او دریغ کرده. شاید ...

ایستگاه متروی میرداماد شلوغ است. انگار حکومت نظامی ست. ماموران زن و مرد نیروی انتظامی به تعداد زیادی در آنجا جمع شده اند. خبری ست شاید. چشمانم به دنبال تجمع اعتراضی می گردد. نه! خبری نیست، جز تورم، فقر، اعتیاد، بی عدالتی و البته بدحجابی.

وبلاگ تداعی آزاد