شماره مقاله: 6048

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article6048



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

به بهانه تولد محبوبه کرمی و روزهایی که نیست

شنبه15 خرداد 1389


شادی های کوچک در این قلعه بخیل

دلارام علی

4 ماه است که نیستی، روزها را از پشت دیوارها و میله های زندان شمارش می کنی. 4 ماه است که پدرت دستهای مهربانت را در دستانش نگرفته، 4 ماه است که برادرت مهمان هر روز راهروهای بی انتهای دادگاه ها و دادسراهاست و دوستانت روز و شب را با امید برگشتنت می گذرانند.

محبوبه جان می دانم روزهای سختی را می گذرانی در بند نسوان زندان اوین. بندی که پیشترها هم مهمانش بوده ای.هیچ وقت مهمان یکی دو روز نیستی.هر بار که می روی مینشینی پشت دیوارهای این قلعه بخیل انگار خیال بازگشت نداری. بار اول که رفتی 70 روز ماندی، بار دوم هم 15 روزی مهمان بودی. حالا هم بیش از 120 روز است که رفته ای و باز نگشته ای.

یادت هست نوروز 88 که با هم مهمان بند نسوان شدیم تو چقدر از ما مهموان نوازی کردی. از آن مهمان هایی بودی که خوب راه و رسم آن خانه را یاد گرفته بودی. یادم هست وقتی ساعت 11 شب وارد بند نسوان شدیم و تو داشتی برایمان می گفتی که بند مالی چند اتاق دارد و زمزمه می کردی که کاش از بچه های قدیم کسی را ببینی، صدایی از اتاق دو آمد که می گفت: این صدای محبوبه است. چند لحظه بیشتر طول نکشید که دختری با موهای مشکی بلند و چشمانی نافذ از اتاق بیرون آمد و تو را سخت در آغوش کشید. تو او را به ما معرفی کردی و گفتی شیرین علم هولیست.

محبوبه جان می دانم این بار وقتی که تو را به بند نسوان بردند شیرین دیگر نبود. چشمان نافذ شیرین را بسته بودند و دیگر آن دختر بلند قامت با موهای مشکی بلند نبود که با شنیدن صدایت از اتاق دو بیرون بیاید و در آغوشت بگیرد، اما حتما صدایش را می شنوی، چشمان نافذش را می بینی و خاطراتش را در راهروها و حیاط کوچک زندان مرور می کنی.
امروز تولد توست و گرچه بسیاری از دوستانت نیستند اما بدان که دیوارهای بلند این قلعه بخیل نمی تواند شادی های کوچکمان را حرام کند.

ما تولدت را جشن می گیریم تا به یاد داشته باشیم تولد انسانهایی که انسانیت را ارج می نهند اتفاقی فرخنده است که باید برایش شاد بود و آرزو می کنیم سال بعد این روز را در کنار تو و به پاسداشت رسیدن به برابری و آزادی جشن بگیریم.
تو هم به برادرت گفته بودی قرار است برای تولدت جشن کوچکی در اتاقتان برگزار شود تا هیچگاه یادمان نرود دیوارها و میله ها شادی های کوچک و رویاهای بزرگمان را تصاحب نمی کنند.

محبوبه جان تولدت مبارک. به امید روزهایی بهتر که در کنار هم باشیم.

صدای دلتنگی هایت را می شنویم

فرناز کمالی

امروز باید به تو تبریک بگویم ولی چطورمیشود تو را دید؟ دل خوش کرده ام به ترانه ی عطر محبوبه ی شب پشت هر دیوار سنگی راه داره ...

حتما حالا در آن دخمه نمناکی. جایی که کوچکترین دریچه ای، کوچکترین تلالویی یا تابشی نیست. جایی که حتی تکه ای کوچک از آسمان هم پیدا نیست. شبها، صدای شب نیست و روزها اگر توانی باشد، صدای خنده و شوخی بچه های سلول های دیگر را خواهی شنید.

شنیده ام زیاد گریه می کنی و دلتنگ پدر و برادر و دوستانت هستی. گریه ای که انگار تمام نشدنی است. صدای گریه هایت به ما رسید ظاهرا به گوش آن کس که باید برسد، نمی رسد. گویی گوش هایشان را با موم پر کرده اند. کاش می فهمیدند در این چند ماه که در آن چهار دیواری کپک زده محبوسی، حساب روزهایی را می کنی که پدر را در حال گل کاری در باغچه ندیده ای.

می دانم که گریه های بی وقفه ی تو تنها از سر دلتنگی ست، برای آنهایی که دوستشان داری و ایمان دارم محکم تر از همیشه پای اعتقاداتت ایستاده ایی و آنی از مواضعت کوتاه نیامدی. می دانم که اوج گریه های تو زمانی ست که یاد مادر می افتی.

پشت آن دیوارهای بلند رحم و انسانیت آنقدر بی معنا بود که به تو برای دیدن آخرین نفسهای مادرت مهلت نداد و زمانی رهایت کرد که دیگر نفس ها تمام شده بود. حالا اندوهی داری که در برابر غم گذشته ات شاید چیز دیگریست. حالا در جای جای آن تاریکی، چهره رنجور مادرت را پیدا می کنی، تلاش می کنی لبخندش را ببینی، می خواهی به یاد بیاوری آخرین باری را که خندید و روسری ای با رنگ های روشن و شاد را که برای تولدت کادو پیچ کرده بود. تصور می کنی مادر دیگر نیست؟ اما من می گویم هست و لب هایش زیر خاک سرد ـ که بی رحم تر از آنچه تو با آن در جدالی نیست ـ می خندد.

باید بدانی مادر همیشه نزدیک توست. مادر همچنان به تو نگاه میکند و چتر حمایتش مثل همیشه روی سر تو باز است. حتی آن هنگام که روی دستان من چاک چاک بدنش را خون گرفته بود و نگاه و نفسش دیگر نبود، حتی آن زمان که پارچه سفید را روی صورتش کشیدم، یا آن زمان که تن از بین رفته اش را برای آخرین بار می شستند و آن وقت که تو چسبیده بودی به کفن مادر و از آن گودال، از آن خانه ی ابدی بیرون نمی آمدی و ضجه میزدی. روی صورتش را با خاک و سنگ می پوشاندند و آن زمان که گل ها را به روی سقف سرد آخرین خانه اش می گذاشتی، به یاد تو و نگران سرنوشت تو بود.

شاید همین حالا که پشتت را به دیوار سرد اتاق چسبانده ای و در خود فرو رفته ایی او نگاهت می کند.
شنیده ام قرار است هم سلولی هایت برایت جشن تولد بگیرند. جای ما خالی، شک ندارم که خیلی خوش می گذرد.
حتما از فروشگاه اوین کیک کشمشی می خری. شمع که نیست اما چوب کبریت را می شود با ترفندهای مختلف از مسئول بند درخواست کرد. آن را آتش بزن و به شعله ی کم رمق و لرزانش خیره شو و برای چند ثانیه فراموش کن که در بندی و هم سلولی هایت دور تا دورت نشسته اند.

چشمهایت را ببند. مادر را دیدی؟ برای تبریک تولد تو آمده. صدایش را می شنوی؟ دستانش را به پاس حمایت های بی دریغش ببوس. چوب کبریت را خاموش کن و برای خودت دست بزن. فقط مراقب باش زخم های دلت سر باز نکند تا دل مادر نشکند از غصه ی تو. می گویند مادران هر وقت که بمیرند زود است ولی ما فراموش می کنیم که مادران هیچ وقت نمی میرند.

تولدت مبارک محبوبه ی قشنگم