شماره مقاله: 602

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article602



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

کمپین در سفر / فاطمه نجاتی

پنج شنبه13 اردیبهشت 1386


قرار بود با تعدادی از دوستان به دشت کویر بریم. اون شب همه وسایلم را جمع کردم و فرم های امضا و دفترچه های کمپین را توی ساکم گذاشتم. شور وشوق عجیبی برای دیدن کویر مخصوصاً ستاره های معروف و زیبای اون داشتم. حدود سی نفر بودیم و مقصدمان روستای گرمه و مصر واقع در دشت کویر بود. وقتی دوستان آشنا و تعدادی نا آشنا سوار اتوبوس می شدند، ضمن سلام و احوالپرسی برای هر کدام در ذهنم نقشه می کشیدم که چطوری سر صحبت را برای مطرح کردن کمپین باز کنم. خلاصه همه سوار شدند و اتوبوس به راه افتاد. داشتم به کمپین و همسفر هام فکر می کردم، اینکه چه طور بحث کمپین رو شروع کنم؟ از کجا شروع کنم؟ با جمع های 5 یا6 نفره صحبت کنم یا همه را یک جا جمع کنم؟ که کم کم خوابم برد.

بعد از نهار همه در گروه های 4 تا 8 نفره توی ایوان های خانه سنتی و گرم یکی از اهالی که آنجا را تبدیل به هتل و یا چیزی شبیه اون کرده بود نشسته و مشغول صحبت کردن بودند که من و کتی فرصت را غنیمت شمردیم، جزوه ها و برگه را بین گروهی که با هم نشسته بودیم و بزرگ تر از همه بود پخش کردیم و شروع کردیم به توضیح دادن در مورد کمپین... هدف اول کمپین گسترش آگاهی بخشی است، بعد امضا... می خواهیم امضاها رو بدیم به.... هیچ تضادی با مبانی اسلام ندارد... فقه پویا و اجتهاد... کمپین به شهر های مختلف رفته....

کم کم بحث بالا گرفت و گروه های کوچکی که در دو ایوان دیگر نشسته بودند به ما پیوسند. به پیشنهاد دوستم برای اینکه بحث منحرف نشود و چیزی نگفته نماند از روی جزوه موارد قانونی که نیاز به بازنگری دارد را با ذکر دلایل مفصل تر و آوردن مثال از زن هایی که گرفتار قوانین ناعادلانه شدند توضیح دادم. دو نفر وکیل هم در جمع ما بود که به من کمک کردند تا بعضی ازقوانین برای من و دوستان روشن تر شود. بحث در مورد کمپین حدود یک ساعت طول کشید و بعد کم کم دوستان شروع به امضا کردند، و سپس متفرق شدند و من بحث را به طور خصوصی تر با تعدادی از دوستان ادامه دادم...

فردای آن روز برای دیدن شن های روان به روستای مصر رفتیم. من و کتی در فاصله بین نهار و شتر سواری به سراغ یکی از خانم های اهالی مصر که با تعدادی بچه قد و نیم قد جلوی در خانه اش ایستاده بود رفتیم و سر صحبت را باز کردیم:

- چه جای قشنگی؟ این جا مدرسه دارید؟ دخترت کلاس چندمه؟ بچه ها برای ادامه درس چه کار می کنند؟

زن در جواب گفت: مدرسه ای داریم که تا کلاس پنجم به بچه ها درس می دهند، اگر خانواده قبول کند دخترها تا کلاس پنجم می خوانند و گاهی حتی موفق نمی شوند پنجم را بخوانند زیرا معلم کلاس پنجم مرد است و بعضی از خانواده ها نمی گذارند دختر به مدرسه برود. اما پسرها بعد از پایان کلاس پنجم به روستاها اطراف می روند و درس را ادامه می دهند. بعد از شنیدن این حرف ها بسیار متاثر شدیم و کم کم بحث را به کمپین کشاندیم. انگار نیازی به توضیحات بیشتر نبود، متقاعد شده بود و می خواست برگه را امضا کند اما من من می کرد. انگار از این که سواد نداشت خیلی خجالت زده شده بود و غافل از اینکه نقص او نیست بلکه سیستم بیمار موجود مسبب بی سوادی او است. خنده های قشنگ اش رو پشت چادر گلی اش پنهان می کرد و مدام می گفت من که سواد ندارم. تا اینکه خطی کم رنگ به عنوان امضا روی کاغذ کشید

به روستای گرمه برگشتیم و باید کم کم آماده بازگشت به تهران می شدیم. به قصد خرید سوغات داخل کوچه و پس کوچه های روستا شدیم. به امید پیدا کردن عابری، کسی که حصیر و... بفروشد زیرا شرایط سخت کویر و نداشتن امکانات اغلب اهالی را مجبور به مهاجرت کرده بود و جوان تر ها برای ادامه تحصیل و پیدا کردن کار اغلب به شهرهای اطراف رفته بودند و جمعیت روستا بسیار کم شده بود. در یکی از کوچه ها قدم می زدیم که پیر زنی درخانه اش را باز کرد و ما را دعوت به داخل خانه کرد تا از اجناس و حصیر بافته هایش خرید کنیم. با اینکه دراثر کهولت، چروک های متعددی بر گونه هایش نقش بسته بود اما زیبایی خاصی داشت. بعد از خرید، بحث کمپین و جمع آوری یک میلیون امضا را پیش کشیدم. برایش از روی فرم امضا شروع به خواندن کردم و مواد قانونی را توضیح دادم. داشتم می گفتم پدر می تواند طبق نظر دادگاه دختر 13 ساله را به عقد مردی 70 ساله ای در آورد که صحبت من را قطع کرد. گفت: "خوب من هم 13 ساله بودم که شوهرم دادند، به شوهر خواهرم که 40 سال داشت. چون خواهرم موقع زایمان بچه سومش مرد. من را دادند به شوهر 40 ساله اش تا از بچه ها مراقبت کنم و الان 8 تا بچه دارم..."

پرسیدم: خوب مادر جان این طرح را امضا می کنی؟ (انگار نیاز به توضیح بیشتر نداشت)

- دخترم، من که سواد ندارم.

- خوب انگشت بزن.

به اثر انگشت اش روی کاغذ نگاه می کردم، دایره های تنگ و پی در پی اثر انگشتش مثل کلافی درهم، زندگی از پیش تعیین شده اش را فریاد می زد.