شماره مقاله: 6011

مسیر:
صفحه اول > سایت نوشته ها

لینک مستقیم:
/spip.php?article6011



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

زن بودن در جامعه امروز ایران؛ حيات غصب شده و زيستن در محاصره /8 صبح

يكشنبه9 خرداد 1389


زن بودن در جامعه ی ما يعنی تجربه ی دایمی زيستن در "محاصره و غصب"؛ بی آن که انتخاب شده باشند. بسيار محتمل است که در جامعه ی ما ساحت بودن زن به غصب درآيد يا محاصره شود. زن بودن در جامعه ی ما به معنای کمتر تجربه کردن بودن و در عوض زيستن بيشتر با همه ی پيامدها و عوارض خشونت بار آن است. زن بودن می تواند به معنای گرفتار شدن در حصار زيستن دایمی در محاصره ی عوارض حيات يا قهر و غلبه ی آن ها بر حيات يعنی غصب باشد؛ به اين دليل می گويم غصب، که زنان در بيشتر موارد آن عوارض را به دلخواه خود بر نمی گزينند و به استقبال شان نمی روند.

زنان در جامعه ی ما در قياس با مردان، مجال کمتری برای بودن و تجربه ی آن داشته اند و دارند. آن ها در بيشتر موارد انتخاب می شوند، خواسته می شوند، طرد می شوند، دوست داشته می شوند و مورد تنفر قرار می گيرند. همه ی نهادها و باورها دست به دست هم می دهند تا آن ها را در ساحت زيستن، جا بگذارند. اکثر زنان در جامعه ی ما هم در محاصره ی زن بودن به همراه همه ی عوارض آن گرفتار می شوند و به قواعد زيست پست تر، تن می دهند: آن ها يا دخترند و در غصب پدر، يا خواهرند و ملک طلق برادر، يا همسرند و ملک شوهر، يا مادرند و در ملکيت فرزندان. جامعه و نهادهای آن، و گفتارهای موجود در فلسفه، اخلاق و فقه و زيست روزمره از زنان انتظار دارد که تمکين کنند، فرمانبردار باشند، بشنوند، اطاعت کنند، گوش بدهند، حرف نزنند، ساکت باشند، شرمگين باشند، بی عفت يا عفيف باشند، زيبا يا زشت باشند، خواستنی يا نخواستنی باشند. از آن ها انتظار می رود يکی از اين ها باشند و کمتر هم مجالی به آن ها داده می شود تا يکی را خود برگزينند. مادر بودن، همسر بودن، دختر بودن، حتا خود زن بودن، اصلا "خود بودن" که پيش از "زن بودن" است.

آن زنانی که بر غصب، شورش می کنند، تازه ممکن است وارد وضعيت محاصره شوند: يعنی تمام عمرشان را بايد مبارزه کنند و حتی زيستن شان را فراموش کنند تا مبادا حيات شان دوباره به غصب درآيد. زنانی که از وضع غصبی عبور می کنند، در بسياری موارد به محاصره ی دانش، شغل، کار، و مبارزه دایمی برای حقوق و بهبود وضعيت خود و ديگران در می آيند. زنانی که بودن را تجربه کرده باشند و از غصب و محاصره بيرون آمده باشند، بس نادرند.

بودن چيست؟

اگر بپرسيد بودن چيست، می گويم بودن هر معنايی داشته باشد، به نظر من با زندگی در غصب و محاصره تفاوت دارد. شايد بگویيد بودن تنها يک آرزو است برای ما زنان. داريم خود بودن را تجربه می کنيم؛ بی آن که بدانيم. اصلا بودن و زيستن يکی اند. اما به نظر می رسد اينطورها هم نيست. می شود بودن را تنها از روی «زيستن» و «نبودن» شناخت و جستجويش کرد. می شود عجالتا به اين فکر کرد که فرق ميان بودن و زيستن به بزرگی تفاوت ميان انسان سالم با همه ی نشانه های حياتی است در برابر آن کس که آن قدر زندگی از او مطالبه دارد که او ديگر تنها به زور می زيد. شايد تفاوت بودن با زيستن به تفاوت ميان انسان سالم با بيماری می ماند که در بی هوشی مغزی به سر می برد و تنها به زور دوا و داکتر علایمی حياتی از خود بروز می دهد. او هنوز در حال زيستن است، اما بود. را به ميل خود تجربه نمی کند.

به همين جا بسنده می کنم، زيرا احتمال آن هست که برای کشف معنای بودن، گرفتار زبان پدرسالار فلسفه ی اگزيستانس در مورد معنای بودن، هستی، وجود و نبودن (نابودي) شويم. اين فلسفه درست به دليل پدرسالار بودن، هرگز زنان را لايق بودن ندانسته و اساسا بودن آن ها و استعداد برخورداری از بودن آن ها را منکر شده است؛ حال آن که بود و نبود خود و همه ی انديشمندانش عميقا مديون زيست زنان است؛ هم به لحاظ فيزيکی و هم به لحاظ فکری.

فلسفه ی پدرسالار اگزيستانس، به رغم ادعاهايش بسيار ارسطويی است: حيات زيستی و سياسی ارسطو در گرو بردگان و زنان بود. امثال مادر او و ساير بردگان بودند که او را به هستی آوردند و با کار خود فراغت فيلسوف را (برای انديشه به بودن!) امکان پذير کردند، اما جناب فيلسوف به جای اين که قدر دان باشد می گويد زنان و بردگان به حکم طبيعت، برده هستند. در فلسفه ی اگزيستانس هم همين بازی تکرار می شود: مرد از زن می زايد و به ساحت زيستن و بودن گام می گذارد، اما همان زن به موقعش از ساحت حيات بيرون رانده می شود. چه حکيمانه می گفتند و می گويند: مرد که وضعش خوب شد، به فکر تجديد فراش می افتد. حکايت فلسفه ی اگزيستانس است.
مديون بودن مردان شامل فيلسوفان اگزيستانس، تنها به زادن از مادر و زيستن از قبل دسترنج او و ديگر زنان، ختم نمی شود. بسياری از آن ها بودن را نمی توانستند بشناسند و تجربه کنند، مگر دقيقا با نظاره رنج زيستن زنان و بردگان. بودن فقط در ارتباط با زيستن است که معنا پيدا می کند. اگر معلول و بيمار وجود نداشته باشد، از کجا خواهيم فهميد که سالميم؟ اگر زيستن نباشد، بودن را چگونه می توان شناخت؟ اگر آقايان فيلسوف در انديشه خود در مورد بودن و تفکر در مورد آن صادق اند، چرا سهم زنان را در آن به رسميت نمی شناسند؟ آبادی بودن بنا نمی شود مگر بر ويرانه های زيستن. بودن جز با انديشه به زيستن به دست نمی آيد.

فلسفه ی اگزيستانس را همين جا به حال خود رها کنيم و بگذريم. برای شناخت بودن و زيستن نياز چندانی به يک ديدگاه پدر سالار و در نهايت سرکوبگر ديگر نيست که برخی از انواع فاشيستی- هايدگری اش مثل نقل و نبات در جامعه ی ما يافت می شود و بيشتر به مذاق اقتدارگرايان و هواداران شان خوش می آيد تا آن را به اهرم ديگری برای ماشين سرکوب و به مخاطره افکندن و محاصره در آوردن حيات زنان و مردان بدل کنند.

حوزه تجربه

می شود برای شناخت بودن، انديشيدن ناب به آن و تفاوت آن با زيستن، حيات غصب شده و در محاصره ی اکثريت زنان در جامعه ی خودمان و نيز حيات آن زنانی را مورد بررسی قرار داد که از ساحت غصب و محاصره بيرون آمده اند و بودن را تجربه کرده اند.

شايد بهتر باشد برای نشان دادن تفاوت ميان زيستن و بودن به جای ارسطو و فلسفه ی اگزيستانس، مثال های دم دستی تری آورد. کافی است به اکثر رسایل عمليه فقهی نگاهی بيفکنيم تا معنای زن بودن و غصب و محاصره ی حيات زنان و رانده شدن شان به ساحت بی حياتی، نابودگی و شي وارگی را بفهميم. در بيشتر اين رسایل زن چيزی نيست مگر اندام تناسلی که برخی از فقها اين طور خلاصه اش می کردند: «المرأﺓ عورﺓ".

موجود مفلوکی که حاصل اين ديدگاه است، انسان هم نيست! وقتی اين تلقی از زن را تا حد نهايی منطقی اش دنبال کنيم فاصله زيادی با وقيحه نگاری و پورنوگرافی باقی نمی ماند که از تفريحات بر گزيده بسياری از مردان در جامعه ی ما است، از همه ی صنوف و طبقات و مذاهب. تصادفی نيست که اين روزها به نام شريعت، چند همسری و صيغه را ترويج می کنند... با پناه جستن در بسياری از ديدگاه های فقهی و فراموش کردن آن حيات و بودنی که طرف خطاب، آیين است، پيوند ميان امری که مقدس فرض می شود و امری که سراسر پليدی دانسته می شود، نه تنها ممکن که مطلوب می شود.

خوش خيال نبايد بود: آن هايی که می پندارند به محض کنار گذاشتن رسایل عمليه قضيه حل می شود، فقط خود را به نديدن می زنند. وقتی اين نحوه از زيستن، حيات ما را از خود اشباع کرده باشد، به راحتی از جاهای ديگر سر بر می کند. آيا مثلا فلسفه و قريب به اتفاق فلاسفه و روشنفکران در جامعه ی ما ديدگاه ديگری نسبت به زن داشته اند و دارند؟ آيا برای اکثر قريب به اتفاق علمای اخلاق در جامعه ی ما مساله ی زن و زيست در محاصره و غصب آن ها اصلا اهميتی داشته که بخواهند به آن بپردازند و حرف جديدی بزنند و روابط انسانی جديدی را تجويز کنند؟ آيا واقعا اکثر ديدگاه های غالب بر نو انديشی دينی در نگاه به زن با ديدگاه های رايج در فقه اسلامی غالب، فاصله دارند؟ آيا طنزهای رايج سخيف نگاهی جز اين به زن را می پرورند؟ آيا سياست و حکومت ما جز اين بوده است؟ به نظر من پاسخ منفی است. اما در دل تاريکی نيز نجات دهنده يافت می شود: از دل همين فقه پدرسالار روحانی ای مثل آيت الله صانعی يافت می شود که فتاويش در مورد زنان را بايد از مهمترين رخداد های جامعه ی معاصر ما دانست؛ نه تنها در حوزه فرهنگ که بيش از آن در حوزه سياست.

در غالب موارد اما همين که موضوع زن به ميان می آيد، انگار بحث از جديت می افتد و بسياری در موردش سکوت می کنند. به فرهنگ عامه که می رسيم، همين که بسياری از مردان ( و اين روزها بسياری از زنان) از زنان انتظار دارند که مثل ستاره های فلم ها رفتار کنند و خود را بيارايند، يعنی نوع نگاه فرودست ما به زن جدی تر و ريشه دارتر از اين حرف هاست.

دقيقا از همين رو ديدگاه های غالب در فقه سنتی و همزادانش شامل فلسفه های غالب، نو انديشی های غالب، علم الاخلاق غالب در واقع به ساحت زيستن تعلق دارند، نه بودن؛ حتی اگر دعوی انديشه به «بودن» داشته باشند و بخواهند ما را بفريبند. اگر عرصه انديشه و تفکر واقعا به بودن می انديشيد و آن را برای زنان و مردان به يکسان جدی می گرفت، به آسانی به جايی که امروز هستيم، روانه نمی شديم: اکنون حيات قريب به اتفاق مردان در جامعه ی ما نيز همانند زنان به محاصره و غصب همان سياستی در آمده که مردان را هم رعيت می خواهد.

تفاوت ميان ساحت بودن و زيستن به تفاوت ميان آیين و تفکر فقهی غالب می ماند. وقتی بودن به محاصره ی زيستن درآيد، فقه زن ستيز بر آیين مقدم می شود و وقاحت، و قيحه پردازی و خشونت دست بالا را پيدا می کنند؛ فرقی نمی کند در چه کسوت و جامه ای.

بيرونی اندرونی است

"سياست" نزد بسياری از ما هنوز واژه ای است که به طور تاريخی با تاديب کردن، کنترول کردن، سلطه و اعمال قهر، ملازمت دارد؛ خواه در بيرونی باشد يا در اندرونی. بيرونی همان اندرونی است يا به تعبير شيک تر و امروزی تر: «شخصی، سياسی است.» تلقی ما از جنسيت و نوع نگاه و رفتار با زنان تنها يک مساله ی فرعی نيست، بلکه مساله ی کانونی و محوری سياست و زيست امروزمان را تشکيل می دهد. از اين رو تا زمانی که بيرونی همان اندرونی است و بالعکس، تغيير در سياست بيرونی و اساسا تجديد نظر در مفهوم تاريخی سياست و ترک آن ممکن نخواهد بود.

برای استدلال در اين مورد، راه دشواری در پيش نيست: برای مثال يکی از مهم ترين وجوه مشخصه سياست در ماه های اخير مساله ی خشونت با معترضان بوده است. بررسی انواع خشونت هایی که حاکمان در همين چند ماه اخير با معترضان مرتکب شده اند و مقايسه ی آن ها با مواردی از خشونت عليه زنان که در خانواده های ايرانی از همه ی طبقات ساری و جاری است، بس آموزنده است.

بسياری از زنانی که از تجربه ی خشونت برخوردارند، می دانند که خشونت از آنجایی آغاز می شود که زن وضع موجود را بر نمی تابد و می خواهد حق خود را بگيرد. اگر زنان اعتراض کنند، در بسياری موارد مورد ضرب و شتم قرار می گيرند، به دادگاه فرا خوانده می شوند و تهديد به طلاق می شوند، برخی از آن ها جان خود را در اين راه می بازند. بسياری از آن ها بهای گزافی را برای آزادی خود و رها شدن از قيد ديوانگان زنجيری ای می پردازند که قانون تنها به نام شوهر بودن همه ی حقوق و آزادی ها را از زنان سلب می کند و به آن ها می دهد. بسياری از مردان شک به زنان را به عذر ارتباط نامشروع با غريبه بهانه می کنند تا آن ها را از بيرون رفتن، شکايت پيش در و همسايه، و آگاهی از حقوق و تدبير برای وضعيت شان باز دارند.

در برخی موارد برای تخفيف زنی که حق بودنش را مطالبه می کند، شوهر، او را با اشد خشونت جنسی مورد تجاوز قرار می دهد. مقايسه کنيد اين وضعيت را با رفتار حاکمان در ماه های اخير با معترضانی که برای استيفای حق بودن شان به خيابان آمدند. اگر وقايعی را که بر زندگی بسياری از زنان می گذرد، با حوادث چند ماه اخير قياس کنيد، الگويی بس مشابه در آن ها می يابيد. معترضان، مزدور بيگانه قلمداد می شوند، مورد ضرب و شتم قرار می گيرند، و به آن ها تجاوز می شود.
الگوی اقتدار
الگوی حاکميت و مشروعيت آن در جامعه ی ما بسيار شبيه الگوی حاکميت مردان بر خانواده است. حاکم ( شوهر) خود را مسلط بر رعيت (زن) می داند و از او اطاعت محض می طلبد. اين شباهت تصادفی نيست، نوع برداشت ما از سياست و حکومت با آنچه با زنان می کنيم، در اصل يکی است. بيرونی ما عين اندرونی ماست. از همين رو هم برای ساختن بيرونی تجديد نظر در اندرون ضروری است. بيرون درست نمی شود؛ مگر آن که اندرون آباد شود.
همه ی حرف ويرجينيا ولف در "اتاقی از آن خود" اين است که تا زمانی که زنان از استقلال در انديشه برخوردار نيستند و خود زيست خود، را بر نمی گزينند، فرودست باقی خواهند ماند. او به زبانی هم واقعی و هم استعاری می گفت تا زمانی که زنان از اتاقی از آن خود برخوردار نيستند که کليدش در دست خود آن هاست و هر زمان که بخواهند می توانند به آن پناه ببرند، از انقياد رهايی نخواهند يافت. داشتن اتاقی از آن خود يعنی برخورداری از حداقلی از تکافوی اقتصادی، يعنی برخورداری از استقلال برای نوشتن، انديشيدن، تخيل کردن، پرسه زدن در عالم و پا گذاشتن به ساحت بودن. برای لختی خلوت داشتن و از غصب در آمدن، دستکم لختی پناه جستن به جایی دور از دسترس مردان، اصوات مزاحم، سر و صدا، تلويزيون، غيبت از اين و آن، آشپزخانه و وظايف روزانه. به نظر او داشتن «اتاقی از آن خود»، در آمدن از زيست روزمره و حيات غصب شده و پا گذاردن به حريم بودن است؛ جایی که کاغذها به لکه های روغن آغشته نمی شوند و کتاب ها و نوشته ها به دفترچه نقاشی کودکان تبديل نمی شوند و زندگی به چنگ پارازيت مدام زنگ تلیفون، بی معنايی، خشونت و نابودگی تلويزيون، و ديگر اصوات ناموزون نمی افتد. تا جایی که من می دانم هرگز هيچ شاهکار هنری و ادبی و علمی ای در تماشای تلويزيون و سر و صدای تلیفون و آشپزخانه خلق نشده است. ويرجينيا ولف عليه غصب نوشت و زيست، اما خود هرگز از محاصره رهايی نيافت. او نمونه خوبی است از هزاران زنی که در مبارزه ای نفس گير بر ضد غصب و محاصره از پا در آمدند. درست به همين دليل بايد اين مبارزه را تا آخر ادامه داد.

محاصره و غصب

زندگی اکثريت زنان در جامعه ی ما ( و اين روزها اکثريت مردان) به روغن چرک غصب آلوده است: زن بودن در جامعه ی ما برای بخش عظيمی از زنان به معنای غصب حيات توسط احساسات و انديشه های عارضی است که هيچ يک به «بودن» مجال ظهور نمی دهند: حسرت، فرودستی، حقارت، فقر، ثروت، از خودبيگانگی، عصبانيت و خشم، زيبا بودن و زشت بودن، خواستنی بودن و نخواستنی بودن، عفت و بی عفتی، ترس و تهديد و ناامنی و مافوق همه ی اين ها انواع خشونت.
زيبا بودن موهبت است، اما آن زنی که «زيبا»ست همانقدر می تواند به دام زيبايی خود بيفتد که آن که ما او را «زشت» می ناميم. لوازم آرايش، جراحی های زيبايی و ... نخست هر دو را به محاصره در می آورند و بعد هم زندگی شان را غصب می کنند تا برای مردان خواستنی تر سازند. آن کس که فقير است همان قدر به محاصره در می آيد که آن که ثروتمند است. کالا می تواند هر دو را به محاصره در آورد: هم آنکه توان خريدش را دارد و هم آن که ندارد و شب و روزش در حسرت داشتن است. زن در مقابل هر يک از اين ها اگر اطاعت کند، فرودست می ماند، اگر نکند، تنبيه می شود.

شکی نيست که بسياری از زنان ما امروزه صاحب اتاقی از آن خود اند. اما چند زن را می شناسيد که در اتاق خود، حتا اتاق خواب شان احساس امنيت کنند؟ اتاق های ما در بيشتر مواقع يا به غصب خشونت دولتی درآمده يا به تسخير خشونت مردان يا هر دو با هم. آيا مکانی را می شناسيد که زنان در آن احساس امنيت کنند؟ زنان در بيشتر موارد نه در اتاق خود احساس امنيت می کنند و نه در خيابان. آيا در جامعه ی ما تفاوتی هست ميان بيرونی و اندروني؟ از زندان و بازداشتگاه و اردوگاه که بگذريم، آيا مکانی ديگر وجود دارد که زنان در آن احساس امنيت کنند و آيا در سرزمينی که در هيچ مکانی زنان امنيت ندارند و حتی زيستن شان به مخاطره افتاده، تجربه ی بودن و پا گذاردن به ساحت آن، انسان کامل بودن امکان پذير است؟

خواهيد گفت اين روزها ناامنی در بيرونی و اندرونی، حوزه عمومی و خصوصی زن و مرد نمی شناسد. دولت همه را يکجا غصب کرده است. در اتاق خواب شنود می گذارد، در بازداشتگاه ... می کند و در زندان، زندگی خصوصی آدم ها را مورد کنکاش قرار می دهد، در خيابان هم که می زند و می کشد و همه به نام امنيت اجتماعی و سياسی، محافظت از «مردم» و البته شريعت.

اما فرقی هست: زنان سال هاست که در زير محاصره و غصب می زيند. سال هاست که با طرح های امنيت اجتماعی، امنيت از آن ها سلب شده و تفاوت ميان بيرونی و اندرونی زيستن شان از ميان رفته است. وضعيتی که تا ديروز تنها مختص بخش هايی از اجتماع و به ويژه زنان بود، اکنون به وضعيتی همگانی بدل شده است. اما شايد همين وضعيت مجالی باشد برای شناسایی و مقاومت در برابر زيستن در غصب و محاصره در همه ی انواع آن.

بودن: قلمرو حيات و عشق

برخلاف بسياری از انتزاعات فلسفی و فقهی و اخلاقی، خوشبختانه هستند زنانی که نه تنها پا به قلمرو بودن گذاشته اند و با عمل خود، هم آن انتزاعات را به چالش گرفته اند و هم بی معنایی و نابودگی سياست بنا شده بر آن را. جنبش سبز رخدادی از اين دست است. کنش های آدم ها در آن نه تنها به خوبی همسايگی بيرونی و اندرونی را نشان داده است، بلکه شورش عليه غصب و محاصره هم بوده است:

اگر گفتار مسلط جنسي/سياسی را ملاک قرار دهيم، بايد گفت عشق را که اصلا بر نمی تابند. عشق احترام آميز ميان زن و مرد بزرگترين دشمن گفتار سياسی حاکم هم در بيرونی و هم در اندرونی است. عشق احترام آميز هم خشونت بيرونی را به چالش می کشد و عريان می کند؛ هم بديلی در برابر خشونت اندرونی است که بودن زنان و حال ديگر مردان را به غصب و محاصره در آورده است. فکر می کنيد همه ی بی طاقتی شان در مقابل ميرحسين به اعتراض او به نتايج انتخابات باز می گردد؟ به نظر من چنين نيست. مهمترين کنش سياسی موسوی از روزی که برای انتخابات رياست جمهوری کانديدا شد تا به امروز، سوای اعتراض، بيانيه، هوش، و مقاومت مثال زدنی اش، آن بود که در انظار عمومی دست زهرا رهنورد را به نشانه عشق و احترام در دست خود گرفت. از هر چه بگذرند، از اين يکی به سادگی نخواهند گذشت، زيرا اين کار حاکميت بنا شده بر سلطه و رعيت سازی (زن سازي) را از هم فرو می پاشد و دست سياست سلطه را رو می کند. در واقع ميرحسين با اين کار امری سياسی را احيا کرد: سياست به مثابه کنشی همگانی با دعوت به شورش در برابر غصب و محاصره ی حيات بيرونی و اندرونی.

نمايش عشق همچون کنش سياسي

نمی شود در مقابل زنان و مردانی که اين چنين در مقابل غصب و محاصره مقاومت کرده و مرز آن دو را پشت سر گذاشته اند، بی تفاوت بود. نمی شود تا ابد آن ها را نديده گرفت و از آن ها اطاعت محض طلبيد. زمانی هست که بودن خود را در قامت امر سياسی همگانی تحميل می کند و علی رغم ميل حاکمان، اراده اش بر زيستن و نابودی، غصب و محاصره ی بيرونی و اندرونی فایق می آيد. بودن زن و مرد نمی شناسد. اگر زنان بودن را کمتر تجربه کرده اند، از آن روست که همه چيز از فقه و فلسفه و سياست و اخلاق و هنر غالب آن ها را از بودن و تجربه ی آن با داشته است. اما بودن درست از همان فقهی سر بلند می کند که در اصل برای سلطه، غصب و محاصره درست شده بود، از همان خانه ها و زندان هايی سر بر می کشد که قرار بود سلول انفرادی باشند و آدم ها، زنان و مردان را از هستی و بودن ساقط کنند و در تجربه ی همان آدم هايی که آورده شده بودند برای نبودن.

8صبح