|
میترسم!/مریم ساروییسه شنبه11 اردیبهشت 1386 از مدتها قبل میخواستم به نوعی در جنبش زنان شرکت کنم. خصوصا" از زمانی که موضوع جمع کردن یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض آمیز علیه زنان پیش آمد. فکر میکردم با توجه به جمعیت ایران و تعداد افراد تحصیلکرده، جمعکردن این تعداد امضا کاری نداشته باشد. آن روز که با زهره امین یکی از اعضا کمپین آشنا شدم و اولین برگه جمعآوری امضا را گرفتم، فکر میکردم در جمع خانوادگی و مهمانیهای فامیلی بهراحتی می توان برگه را پر کرد. با کمال تعجب دیدم با توجه به شناخت و مدت زمان ارتباط من با افراد فامیل ساعتها طول کشید تا بعضی از آنها متقاعد شوند برگه را امضا کنند. حالا فکر میکنم چطور میتوانم از مردم کوچه و خیابان امضا بگیرم در حالیکه هیچ گونه شناختی از آنها ندارم. چطور میتوانم در مدت زمان کوتاهی داستان زنهایی را بازگو کنم که با آنها در تماس بودهام و از نزدیک درد و رنج آنها را لمس کردهام. چرا با اینکه همه مردم هر روزه به نوعی با تبعیض مواجه هستند زمانیکه موقع حرکت میرسد همه کنار میکشند و منتظر هستند که دیگری اقدام کند تا شاید آنها بتوانند از نتیجه آن بهره مند شوند و بعد پیروزمندانه و با غرور از ثمرات به دست آمده داد سخن بدهند! واهمه دارم از مواجهه با آدمهایی که با نگاههای سرزنشبار من را ملامت میکنند. از اینکه کارم را تحقیر کنندو بگویند که دلم خوش است و بیکارم که دنبال چنین کارهایی هستم. میترسم از آدمهایی که درد نان و آب دارند و آنقدر در تلاش به دست آوردن لقمه نانی هستند که این گونه حرفها به نظرشان مبتذل میآید. شاید اگر بیست ساله بودم پذیرش عکسالعمل آدمها برایم راحتتر بود. وقتی خیلی جوان هستی، سری پرشور داری و فکر میکنی میتوانی یک تنه همه جهان را تغییر دهی. هر قدر به سنت افزوده میشود میبینی دنیا و زندگی بسیار بیرحمتر از آنچه که فکر میکردی جریان دارد. و حالا خودت کوله باری از تجربه داری و دیدی محتاط و کمی هم منفعتطلب. من تلاش میکنم تا با هر طبقه و هر قشر از مردم تماس داشته باشم. میخواهم به آنها بگویم که تمام دردها و ترسهایی که آنها دارند به نوعی در وجود من هم نهفته است. میخواهم دریچه قلبم را به روی آنها بگشایم تا بلکه آنها هم راضی به چنین کاری شوند. هر چند که هنوز خیلی میترسم! |