|
اون می گه: « قانون به من این حقو می ده» / عاطفه شفیعیسه شنبه4 اردیبهشت 1386 اون می گه: « قانون به من این حقو می ده.» این حرفی بود که من به او گفتم ... 32 ساله بود با چهره ای نه چندان زیبا، قیافه ی معمولی ... صورتش نشان می داد که به جزء بچه داری، فکر غذای شب و غرولندهای شوهرش تا به حال چیز دیگه ای از زندگیش نفهمیده ... نه لذتی و نه شوقی یا هدفی برای ادامه ی زیستن. آروم شروع به صحبت کردم. سعی کردم براش توضیح بدم که تلاش ما هم برای تغییر همین قوانینی است که دست زنان رو بر روی ظلم های گاه و بی گاه مردان می بنده ... با قیافه ای مظلوم و بهت زده به من نگاه می کرد ... باور نداشت؟؟!! .. نه البته که باور داشت. این رو از نگاه کنجکاو و مبهوتش که به طرز عجیبی سرد و خالی بود به راحتی می شد فهمید. ناخوداگاه یاد ذوق و شوقمون برای این طرح افتادم ... صحبت های هیجانی و فمینیستی و طرح های جدید و جالبی که نسیم برام درمورد آخرین مسائل کمپین توضیح می داد، بحث ها و کشمکش ها، نظراتمون برای بهتر شدن طرح... ولی، ولی تمام این هیجانات و تلاش ها در مقابل نگاه سرد و خالی اون زن رنگ می باخت... امضا جمع کردن تو مترو هم برای خودش عالمی داشت ... حیف زمانی که وارد کمپین شدم همیشه به پشتوانه ی فکری و باوری که امضا کنندگان در مورد اجرای طرح ما داشتند اعتقاد راسخ داشتم و بعدها هرگز اجازه نمی دادم کسی بدون باور داشتن به تغییر قوانین برگه را امضا کند... گرچه برای تمام کسانی که حتی امضا نمی کردند، مهمترین هدف طرح که اطلاع رسانی بود، توضیحات کامل می دادم. اون روز عصر کاملا سرحال و از لحاظ روحی آمادگی کاملی برای امضا جمع کردن داشتم ... زنی که روبرویم در مترو نشسته بود چادر رنگ ورو رفته رو به دور خود پیچیده و پلاستیک ها ی خریدش رو جلوی پایش گذاشته بود. در قیافه اش و حالت نگاهش هیچ چیز نبود که بتوان تمایل یا عدم تمایلش را به صحبت هایم فهمید... بنابراین به صحبت هایم ادامه دادم ... خانم هایی که کنارم بودن توجهشان جلب شد و تقریبا همگی با میل و رغبت برگه را امضا کردند... دختر جوانی از من طریقه ی عضویت رو خواست، داشتم براش آدرس سایت رو یادداشت می کردم که گفت: «میشه برگه رو به من هم بدین؟» گفتم البته، خواستم توضیحاتم رو تکرار کنم که بی مقدمه در حالی که از شدت اندوه چشم هاش خیس خیس شده بود گفت: «خانوم یعنی می شه این قانون رو تغییر داد؟؟ آخه می گن تو اسلام اومده... این که مردا می تونن چند تا زن بگیرن!!؟...» این اولین باری نبود که با چنین برخورد و عدم آگاهی ای رو به رو می شدم. ولی چیزی در نگاه این زن بود که انگار انکار نبود. نه انکار یا شک نبود بلکه فقط و فقط برای او روزنه ی امیدی بود. برای چه؟؟ این را نمی دانستم. در مورد این خانم کنجکاو شده بودم. می خواستم دلیل این همه تمایلش را که فقط و فقط از روی نیاز بود بفهمم. خودش به حرف آمد. اشکی که از روی درد می ریخت و خوب می دونستم درمانی برایش نیست را سعی داشت پشت حجابش پنهان کند. آرام گفت که شوهرش راننده ی کامیون است و 15 ساله ازدواج کردن و در این مدت چشمش رو روی صیغه های بی شمار شوهرش بسته ولی این آخری ها زن بیوه ی دیگری رو عقد کرده و ... گریه اش شدت گرفت و گفت که دلش خون شده از این ظلم. از این همه سال که بدون هیچ چشم داشتی پاسدار فرزندان و خونه ی این مرد بوده... بدون اینکه گله ای از بی وفایی مرد کنه. چرا که مرد در جواب اعتراض او گفته: « قانون به من این حقو می ده. نمی خوای هررررررریییییییی...» و بعد هم همان که ما به آن خشونت خانگی می گوییم. من تن خسته و رنجور این زن رو می دیدم. حرف دیگری نبود. خوب می دانستم روزنه ی امیدی هست که بتواند به آن متوسل شود. خواستم دلداری اش بدهم ولی او نیازی به حرف های تکراری زنان خارج از گود نداشت. او فقط به خاطر نیازش به من گوش داد و ولی من گوشم از این حرف های تکراری که چندین نسل زنان ما را به سکون و ظلم پذیری عادت داده بود هم پر بود. انگار او هم... او هم همین طور. آن روز احساس می کردم برای کسی که هم جنس من بود و رنجور و خسته، مفید بودم. راستی فراموش کردم بگویم که برگه را با همان دستان لرزان و خسته از کار امضا کرد. |