|
زنان زحمتکش چگونه کار میکنند؟ چگونه زندگی میکنند؟ /سارا صدیقجمعه20 فروردین 1389 مدتها بود که به دنبال فرصت بودم تا با او گپی بزنم و از زندگیش بیشتر بدانم، اما همیشه مشغول کار بود. سریع و فررز کار میکند. بسیار لاغر است. چهرهاش تنها پوستی است بر استخوان، پوستی تیره و پر از لک، مانند صورت بسیاری از زنان زحمتکش. علیرغم مهربانی ذاتیاش زبان تندی دارد .تحمل بیاعتنایی، بیاحترامی و از بالا نگریستن شدن را ندارد، حتا از جانب مدیر مدرسه که به هرحال بالادستش است و باید دستوراتش را اجرا کند. چندی پیش به خاطر بیاعتنایی مدیر، به تندی با او صحبت کرده بود. میگفت:
و این رفتار برایش مساله ساز شد. تبعیدش کردند به قسمت دیگری از مجتمع آموزشی. شانس آورد که اخراج نشد. می گوید اهل اصفهان است و سالهاست که در تهران زندگی میکند. سه دختر دارد. دو دخترش را سال قبل شوهر داده است. میگوید هر دو هم به سرعت بچه دار شدند. هنوز از قسطهای جهیزیه شان خلاص نشدهام که باید برایشان سیسمونی درست کنم.
باید زنی از تبار او باشی که بفهمی چه میگوید. نمیخواهد دخترانش سرافکنده شوند. زن باشی، در جامعهای سرمایهسالار و مردسالار زندگی کنی، کار هم نکنی و خانهدار باشی، همسرت هم کارگری باشد با حقوق کم و... خودت حسرتها و نداشتنها را چشیده باشی و همیشه در حال کار باشی، آن وقت آروز میکنی دخترانت دیگر زندگی تو را نداشته باشند:
بغض گلویش را میگیرد و نمیتواند دیگر حرف بزند. دو قطره اشک از گوشهی چشمانش به روی گونهاش میغلطد. هیچ نمیگوید و تند و تند بشقابهای کثیف غذای بچهها را میشوید. وای چه کردم؟ غرورش را نادیده گرفتم! چه سوال مسخرهای. لاغری مفرطش نشان میدهد که چه میخورد. شرمنده بغلش میکنم و میگویم ببخشید که ناراحتت کردم. قصد بدی نداشتم. یادم آمد وقتی بحث دادن نقدی یارانه ها پیش آمده بود، از دفتردار مدرسه خواسته بود که از طریق سایت نگاه کند ببیند که به او یارانه تعلق می گیرد یا نه؟ نه فقط به او، بلکه به هیچ یک از خدمتکاران و سرایداران مدرسه یارانه نقدی تعلق نمی گرفت همه ی آنها در خوشهبندی سوم بودند و از نگاه دولتیان آنقدر دارا، که نیازی به یارانهی نقدی نداشتند. موضوع صحبت را عوض میکنم:
"من که دختر کوچولوتم، من که بوست میکنم، من که همدمتم، من که نازت میکنم ... نمیخوای بزاری درس بخونم؟" دلم طاقت نمیآورد. با خودم میگویم هر جور شده باید خرج تحصیلش را بدهم. حرف حق هم میزند. میگوید:" اگه شوهر کنم، مگه نمیخواهی بهم جهیزیه بدهی؟ پول جهیزیه را بده خرج دانشگاهم." اما به خدا دیگه نمیتونم. برای اینکه قسطها را بدهم از اینجا میرم خونهها هم کار میکنم.
میخواستم ازش بپرسم فکر میکند چرا شرایط زندگیاش این گونه است و چرا باید این همه کار کند، اما ظرفها تمام شد. صدایش کردند: "دستشویی گرفته بچهها دستمال کاغذی را توی آن انداختهاند. بیا دستشویی را تمیز کن." با عجله به سمت دستشویی رفت. نگاهش میکنم. از خود میپرسم به راستی خواستههای اصلی این گونه زنان چیست؟ چگونه میتوان از حقوق این زنان دفاع کرد؟ زنانی چنین توانا، اگر امکانات مناسب داشته باشند، اگر آگاهی کافی داشته باشند به راحتی از حق خود دفاع خواهند کرد. اما فشار زندگی، تورم و گرانی سرسامآور، حقوق و دستمزد ناکافی، نداشتن امنیت شغلی حتا لحظهای فرصت برای او باقی نمیگذارد که استراحت کند چه برسد به اینکه بتواند دمی به خود و شرایط زندگیاش بیاندیشد و مقصر اصلی را بیابد |