شماره مقاله: 5562

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article5562



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

دفترچه هایی برای 8 مارس / کمپین رشت

جمعه21 اسفند 1388


هوای ملایم بهاری در نیمه دوم اسفند و قدم زدن در مسیری که خاطرات نو جوانیم از کوچه پس کوچه های آن ماجراجویانه به خیابان می دویدند و در خانه ی ذهنم سرک می کشیدند. تنها نبودم، دوست خوش ذهن با دیسیپلینم همراهیم می کرد.

- 8 مارس روز جهانی زن بر شما مبارک باشد.

- همچنین

لبخند ها نگاههای زنانی که در مغازه های پوشاک و مبل مشغول به کار بودند بر صورتمان می ریخت. عجب هوای خوبی، صبح باد گرم می وزید ولی عصر هوا آرام گرفت. گفتن این جمله از زبان من همان و باد سرد همراه با گرد و غبار بر تنمان پیچید.

- زبانت سنگین بود دختر؛

- نمی دانستم هوا جنبه تحسین شدن نداره؛

هر دو خندیدیم. به چهار راه رسیدیم. دوستم به سه خانمی که روی پله ی مغازه ای که بسته بود، نشسته بودند و گویی کسی را انتظار می کشیدند اشاره کرد. دو نفر کنار هم وخانمی هم با کودکش آن طرف تر جای گرفته بود.
به سمتشان رفتیم. دفترچه ها را با شوق از دستمان گرفتند، یکی از آن دو خانم دستش را دراز کرد و دفترچه ای دیگر خواست،

- برای دوست و آشنایی می خواهم.

زنی که کودکش را در آغوش گرفته بود با تعجب به ما نگاه می کرد، شانه ای به بالا انداخت و به اکراه نگاهی به جلد دفترچه انداخت، سپس لبخندی از روی رضایت به پهنای صورتش جای گرفت.

وارد بازار چه ای شدیم. فروشنده ی خانمی از نحوه ی فعالیت ما پرسید، برق اشتیاق در نگاهش موج می زد. گویی منتظر حادثه ای نشسته بود و آن اتفاق رخ داد. یک ماجرای تازه، یک حرف شنیدنی.

به او عده دادیم، به دیدنش خواهیم رفت، برایش حرف خاهیم زد، او قول ما را پذیرفت.کارگاههای خیاطی مملو از خانمهای کارگر بود . البته تعدادی از آقایان هم در کنارشان همپای آنان کار می کردند. بازار عید برپا بود و خیاط ها شبانه روزی بی وقفه کار می کردند.لبخندشان کوچک اما گرم، نگاهشان خسته اما امیدوار.

آن چه برایمان جالب توجه بود، اینکه آقایان هم با اشتیاق دفترچه را از دستمان می گرفتند. وارد آخرین تولیدی که شدیم، زن میانسالی که کنار درب ورودی نشسته بود، نظرم را جلب کرد، مثل اینکه باری بر دوشش باشد روی چرخ خیاطی خم شده بود، در جواب سلام من، سری تکان داد، دفترچه را گرفت و روی میز گذاشت. سرم را بالا گرفتم و مثل همیشه با صدای بلند گفتم: سلام...روز جهانی زن بر همه ی شما مبارک باشد.

دفترچه را پخش کردیم، خسته نباشید گفتم و برایشان آرزوی موفقیت کردم.

موقع خروج، نگاه خسته زنی میانسال مرا متوقف کرد. نگاهی که حرفی برای گفتن داشت، منتظر ایستادم،
لبخند تلخی گوشه ی لبهایش نشست و آهسته گفت: موفق باشید...