|
دفترچه هایی برای 8 مارس / کمپین رشتجمعه21 اسفند 1388 هوای ملایم بهاری در نیمه دوم اسفند و قدم زدن در مسیری که خاطرات نو جوانیم از کوچه پس کوچه های آن ماجراجویانه به خیابان می دویدند و در خانه ی ذهنم سرک می کشیدند. تنها نبودم، دوست خوش ذهن با دیسیپلینم همراهیم می کرد.
لبخند ها نگاههای زنانی که در مغازه های پوشاک و مبل مشغول به کار بودند بر صورتمان می ریخت. عجب هوای خوبی، صبح باد گرم می وزید ولی عصر هوا آرام گرفت. گفتن این جمله از زبان من همان و باد سرد همراه با گرد و غبار بر تنمان پیچید.
هر دو خندیدیم. به چهار راه رسیدیم. دوستم به سه خانمی که روی پله ی مغازه ای که بسته بود، نشسته بودند و گویی کسی را انتظار می کشیدند اشاره کرد. دو نفر کنار هم وخانمی هم با کودکش آن طرف تر جای گرفته بود.
زنی که کودکش را در آغوش گرفته بود با تعجب به ما نگاه می کرد، شانه ای به بالا انداخت و به اکراه نگاهی به جلد دفترچه انداخت، سپس لبخندی از روی رضایت به پهنای صورتش جای گرفت. وارد بازار چه ای شدیم. فروشنده ی خانمی از نحوه ی فعالیت ما پرسید، برق اشتیاق در نگاهش موج می زد. گویی منتظر حادثه ای نشسته بود و آن اتفاق رخ داد. یک ماجرای تازه، یک حرف شنیدنی. به او عده دادیم، به دیدنش خواهیم رفت، برایش حرف خاهیم زد، او قول ما را پذیرفت.کارگاههای خیاطی مملو از خانمهای کارگر بود . البته تعدادی از آقایان هم در کنارشان همپای آنان کار می کردند. بازار عید برپا بود و خیاط ها شبانه روزی بی وقفه کار می کردند.لبخندشان کوچک اما گرم، نگاهشان خسته اما امیدوار. آن چه برایمان جالب توجه بود، اینکه آقایان هم با اشتیاق دفترچه را از دستمان می گرفتند. وارد آخرین تولیدی که شدیم، زن میانسالی که کنار درب ورودی نشسته بود، نظرم را جلب کرد، مثل اینکه باری بر دوشش باشد روی چرخ خیاطی خم شده بود، در جواب سلام من، سری تکان داد، دفترچه را گرفت و روی میز گذاشت. سرم را بالا گرفتم و مثل همیشه با صدای بلند گفتم: سلام...روز جهانی زن بر همه ی شما مبارک باشد. دفترچه را پخش کردیم، خسته نباشید گفتم و برایشان آرزوی موفقیت کردم. موقع خروج، نگاه خسته زنی میانسال مرا متوقف کرد. نگاهی که حرفی برای گفتن داشت، منتظر ایستادم، |