|
خجلم سمیه / نیکزاد زنگنهدو شنبه26 بهمن 1388 خجلم سمیه. از دانشجویی خجلم. از رفتن به دانشگاهی که روزی محل تحصیل تو بوده و صندلی های ناچیزش، اکنون به ناحق از تو دریغ شده اند. از درس خواندن برای کنکور خجلم. از رد شدن از فیلتری که صلاحیت قضاوت درباره ی از رغبت یا تشویق دیگران برای مهاجرت خجلم. از رها کردن تمام امیدها و آرزوهایمان و جزیره ای شدن در اقیانوس تنهایی آنسوی مرزها. پر وحشت، پرحسرت. از کتاب خجلم. از قلم هایی که درس آزادگی شان ما را در هر راهی قوی و صبور می دارد الا دلتنگی برای دوست. از رنگ و ترانه خجلم. از تو که در بند، چشمانت تنها به خاکستری باز است و گوشت به پرسش های مکرر مته وار. از شادی خجلم. از تو که تو روزهای کشدار بی رحم آن جا را در انقباض سپری می کنی. از مصلحت جویی خجلم. از سکوت و تماشای مثله شدن حقیقت برای کسب حداقل هایی ناچیز که چشم هیچ چشم براهی را روشن نمی کند. از آسایش خجلم. از اینکه نزدیک دو ماه است در خاموشی نخوابیده ای، در آرامش برنخاسته ای و در فضای انسانی نزیسته ای. از خنده خجلم. از لبان تو که در ستیزه با حاکمان هراس یقینا به بیان حق گشوده شده است. از آزادی خجلم. از دیوارهای بلندی که زندان هایمان را از هم جدا کرده است. خجلم سمیه! |