|
زنِ روبرویم/وبلاگ فصل زنچهار شنبه15 شهریور 1385 گر به تو افتدم نظر، چهره به چهره، رو بهرو شرح دهم غم تو را، نكته به نكته، مو به مو از پي ديدن رخات، همچو صبا فتادهام خانه به خانه، در به در، كوچه به كوچه، كو به كو* روزهای عجیبی را می گذرانم. روزهایی که می خواهم بنویسمشان و نمی نویسم. می خوابم. خواب مثل ماده افیونی که آدم را دور می کند، عمل می کند. و من چقدر گاهی در این روزها دوست دارم دور شوم از همه چیز. هر جا هستم، قلبم آنجا نیست. یک حضور ناتمامم و دلتنگ جایی دیگر. جایی که نمی دانم کجاست. این حالت تکرارشونده و غم زا است. لحظه ای اگر فروکش کند امیدوار نیستم که لحظه ی بعد دوباره خانه نکرده باشد در جای سابق. اما چیزهایی هست که دگرگونم می کند. حرف زدن با زنی که در پارک می بینمش. زن مسنی که تا لحظه ای پیش آرام در خودش بود و دست های خسته اش را می مالید. حالا با من حرف می زند. به او از کارمان می گویم که برای تغیر قوانین تلاش می کنیم و او برای ما دعای خیر می کند. چادر مشکی به سر دارد و روسری روشن. مسن است. اما مسن تر از آنچه که هست به نظر می آید. مثل مادربزرگ من . یا شاید مادربزرگ شما. مادربزرگی که قحطی و جنگ و زلزله و انقلاب و مهاجرت فرزند و ... را از سر گذرانده است با مخلفات اضافی. مخلفاتی از جنس نابرابری هایی که زندگی را سخت تر می کرده است. نا امن تر. حالا زن مسن روبروی من است. گاهی نمی توانم از نگاهم جلوگیری کنم. نگاهی که هر دقیقه دقیق تر می شود در عمق چشمان زنِ روبرویم. زنی که می تواند خستگی اش خستگی من باشد اگر این روزها مبارزه نکنم برای برابری. اگر تن به ناامیدی دهم. اگر بپذیرم قضای محتوم را. با تردید می پرسم که آیا در حمایت از ما امضا می کند و با خوشرویی می گوید چرا امضا نکند. می گوید شما در مسیر خیر قدم بر می دارید که دعای خدا هم به همراه شما است. این لحظات مرا به زندگی باز می گرداند. مثل فرد رو به موتی که شوکی دوباره از ایست قلبی می رهاندش. دل می دهم به این لحظات. خودم را می کشم بالاتر از نفس تنگی ها. دل می دهم به صدای خواهر هایم. صدایی که برای من رنگ زندگی دارد. * شعر از زرین تاج و برداشت شده از مطلب خوب نوشین احمدی خراسانی |