|
شب های اوين /آغاز پایانجمعه9 بهمن 1388 هر شب جمعيتی حدود 500 الی 600 نفری جلوی محوطه زندان اوين تجمع می كنند. نگاه ها از سر شب به دری كوچك در ميان تاريكی اوين است. باز می شود و زندانی آزاد می شود. زندانی از بالای پله ها با شوق با گريه با خوشحالی پايين می دود. خانواده ،دوستان ،آشنايان و هم كلاسی ها زندانی را در آغوش می گيرند. عاشورايی بودی؟ كدام بند بودی؟ دختر مرا نديديد؟ پسر مرا نديدی؟ بند 209 با كی ها بودی؟ تاساعت 12 شب هر شب حدودا 20 زندانی آزاد می شوند وخانواده ها تاآخرين ساعات شب منتظر می ايستند تا شايد زندانی آن ها هم جز آزاد شده ها باشد. چهره ها گاه غمگين و گاه خوشحال هر لحظه تغيير می كند. پسری ازميان آزاد شدگان با صدای بلند در آغوش مادر خود می گريد. همه به دنبال صدا هستند و جمعيت را متاثر می كند. چندنفری می گويند مادرش است در آغوش مادر گريه می كند. خانواده هايی كه فرزندانشان آزاد شده اند در ميان جمعيت شيرينی وشكلات پخش می كنند. مادری شيرينی پخش می كند؛ می گويد امشب تولد پسرم است و اشك از چشمانش جاری می شود. اغلب فاميل دوستان و همسايه ها همراهش به تولد آمده اند. ديگر مادران به او اميد می دهند. خانمی ميانسال با چادر مشكی به ميان جمعيت می آيد. از همه می خواهد بيانيه ای را كه امروز جلوی دادسرا به اتفاق خانواده ها نوشته اند بقيه هم امضا كنند تا فردا به نزد مسئولين قوه قضاييه ببرند. خانواده ها تا پاسی از شب با هم گفتگو می كنند. تجربيات خود را با هم در ميان می گذارند، می گريند، گاهی هم می خندند، سردشان می شود، به يكديگر لباس يا پتو امانت می دهند، بچه ها در ماشين ها خوابند، برخی ميانسال ها هم عصا به دست ساعتی می ايستند و لحظاتی در ماشين دوستان استراحت می كنند. عده ای ساندويج و فلاكس چای همراه خود آورده اند. عده ای خوشحال به خانه می روند. در كوچك بالای پله ها بسته می شود و بقيه جمعيت هم دست خالی با اشكی سرد، باز به اميد فردا می روند. |