|
دستهايش... /معصومه اسد اللهيشنبه3 بهمن 1388 آورده بودشان و با بند بی هیچ تقلّایی تا پلّه های نارس قانونی که کش آمده تنها تا دستهایش و کلاه از سرش می افتد اگر چشم در چشم بدوزدش آنروز او آمده بود با همان کیف و کفش و لباس آن روزهای کلاس وآنروز ایستاد و تکان نخورد آنطرف تر از همیشه و فکر کرد و گفت وحتّی یادش نرفته بود بخندد و خندید و یادش بود بخنداند و خنداند آنروز یادش نبود امّا و رفت و آنقدر نیامد که یادم نیست و حتمأ حواسش نبود که دست تکان نداد و رفت و آنقدر دور شد و دور شد و قد کشید که دیگر هیچ وقت گم نشود حتّی در شلوغ ترین خیابان های شهر این روزها او آنقدر دور شده که من حتّی از پنجره ی اتاقم برایش دست تکان می دهم و او می خندد و باز یادش نمی رود که بخندد دستهایش امّا... و حتمأ باز حواسش نیست! و من این روزها در خیابان ها می بینمش و در کوچه ها و خانه ها و اتاقها و حتّی لابه لای دفتر و کتابهایم و روی کاغذم و من می شنومش که توی سرم راه می رود و کفشهایش را می کشاند روی افکارم که پرت است و گاهی که بازیش می گیرد می نشیند درست وسط مردمک چشمانم و توی گوشم هم هی سوت می کشد و لبهایم را نیش می شود که بخوانمش از بر بی وقفه یک ریز آنقدر تا "که یادم هست" و یادمان باشد که او...اینجا...است او...با ...من ...است او...در ...من...است من ...او...من من خودِ خودِ اویم |