شماره مقاله: 5375

مسیر:
صفحه اول > سایت نوشته ها

لینک مستقیم:
/spip.php?article5375



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

دستهايش... /معصومه اسد اللهي

شنبه3 بهمن 1388


آورده بودشان

و با بند

بی هیچ تقلّایی

تا پلّه های نارس قانونی که کش آمده

تنها تا دستهایش

و کلاه از سرش می افتد اگر چشم در چشم بدوزدش

آنروز او آمده بود

با همان کیف و کفش و لباس آن روزهای کلاس

وآنروز ایستاد و تکان نخورد

آنطرف تر از همیشه

و فکر کرد

و گفت

وحتّی یادش نرفته بود بخندد

و خندید

و یادش بود بخنداند

و خنداند

آنروز یادش نبود امّا

و رفت

و آنقدر نیامد که یادم نیست

و حتمأ حواسش نبود که دست تکان نداد

و رفت

و آنقدر دور شد و دور شد و قد کشید

که دیگر هیچ وقت گم نشود

حتّی در شلوغ ترین خیابان های شهر

این روزها او آنقدر دور شده که من حتّی از پنجره ی اتاقم برایش دست تکان می دهم

و او می خندد

و باز یادش نمی رود که بخندد

دستهایش امّا...

و حتمأ باز حواسش نیست!

و من این روزها در خیابان ها می بینمش

و در کوچه ها

و خانه ها

و اتاقها

و حتّی لابه لای دفتر و کتابهایم

و روی کاغذم

و من می شنومش که توی سرم راه می رود و کفشهایش را می کشاند روی افکارم

که پرت است

و گاهی که بازیش می گیرد

می نشیند درست وسط مردمک چشمانم

و توی گوشم هم هی سوت می کشد

و لبهایم را نیش می شود

که بخوانمش

از بر

بی وقفه

یک ریز

آنقدر تا "که یادم هست"

و یادمان باشد

که او...اینجا...است

او...با ...من ...است

او...در ...من...است

من ...او...من

من خودِ خودِ اویم

سمیه را آزاد کنید