|
دعوت از اقوام برای شرکت در کمپین / محبوبه کرمیجمعه17 فروردین 1386 اول فروردین1386 بعداز ظهر، خاله هایم به خانه ما آمدند. پس ازاحوالپرسی وتبریک سال نو وقتی که همه مشغول صحبت بودند دیدم بهتر است جزوه های کمپین را بیاورم. باخنده گفتم: آیا درمنزل حق و حقوق شما رعایت می شود؟ درغیر این صورت بیایید این جزوه ها را بخوانید و اگرقبول دارید که قوانین کشورما تبعیض آمیز است وحقوق زنان پایمال می شود، این برگه ها را امضاء کنید. یکی ازخاله هایم گفت: حق و حقوق تو که پایمال نمی شود. درخانه همه چیز بهترینش برای تو می باشد. گفتم: منظورم خانواده خودم نیست. در جامعه هم باید تبعیض میان دوجنس ازبین برود. یکی ازآنها که داشت جزوه را می خواند گفت: درست است این قوانین اگر برای ماهم تغییر نکند برای دخترانمان امیدواریم تغییرات صورت گیرد. شوهرش باخنده گفت: ای ناشکر تو که خودت مدیر خانواده ای و حق و حقوق همه را در خانه تو تعیین می کنی. یک روز از او خواستم که کمی درباره زندگی اش برایم بگوید و او گفت: ای مادر کدام زندگی؟ من که به غیراز بدبختی چیزی ندیدم و این گونه برایم تعریف کرد: درروستایی دورافتاده بدنیا آمدم و تا چشم باز کردم دیدم شوهرم داده اند وصاحب دو فرزند شده ام. یک دخترویک پسر. پس ازچند سال شوهرم فوت کرد و چون حقوق و درآمدی نداشتم و فرزندان کوچکم را هم طبق قانون به خانواده پدریشان باید می سپردم ومجبور بودم که به تنهایی زندگی کنم، به ناچاردر30 سالگی با مردی60 ساله ازدواج کنم که قبلا ازدواج کرده بود وصاحب فرزند نشده بود. فکرمی کرد که اگر ازدواج مجدد کند صاحب فرزندی می شود ولی باز هم صاحب فرزند نشد و من در حقیقت شدم کنیز آن زن ومرد. اگرفرزندانم را از من نمی گرفتند به هرشکلی بود بزرگشان می کردم و به این ازدواج تن نمی دادم. پس ازچند سال همسر اول پیرمرد بیماری سختی گرفت و بر اثر بیماری بینائی اش را از دست داد و روزگارم بسیار سخت شد. باید با آن زن و مرد در یک اتاق محقر زندگی می کردم. شوهرم که نه درآمدی داشت و نه حقوقی. فقط همین دو مغازه است که قبل از ما سرقفلی آنها گرفته شده. در حال حاضر فقط همین 400و500 تومان اجاره از مغازه ها درآمد زندگی ما بود. مجبور بودم که برای گذراندن زندگی درخانه های مردم کارکنم و یا با فروختن کوپن هایمان خرج خانه را فراهم کنم. پس از چند سال همسر اول شوهرم فوت کرد و حالا باید با این پیرمرد بیمار زندگی می کردم. به او گفتم چه روزگارسختی داشتی. خنده تلخی کرد و گفت: ای مادر، این فقط گوشه ای اززندگی من بود ولی با این همه خدا سایه هیچ مردی را از سر زنش کم نکند. خدا آدم را محتاج اولاد نکند. می دانی چیه محبوبه جان، زمانی که ما را شوهر می دادند مادران به ما سفارش می کردند که دختر باید با لباس سفید به خانه مرد برود و با کفن سفید بیرون بیاید و من هم به دخترم همین سفارش را کردم. دلم برایش سوخت. نه فقط برای او بلکه برای مادر بزرگ هایی که چه روزگارانی داشتند و صدایشان در نمی آمد. دیگر چیزی ازاو نپرسیدم چون می دانستم که بقیه روزگارش چگونه می گذرد. او با وجود ناتوانی مجبور بود که مرد رادر خانه در گوشه حیاط با آب حوض حمام کند. پس از چند وقت شنیدیم که پیرمرد فوت کرده و وقتی به زن می گویند که مدارک ازدواجت را بیاور آن بنده خدا از همه جا بی خبر برگه صیغه نامه را می آورد و در آنجا به او می گویند که شما همسر عقد کرده ایشان نبوده اید وازدواج شما موقت بوده و به قولی شما همسر صیغه ای بوده اید و هیچ چیزی از ماترک وی به شما تعلق نمی گیرد. باید این یک اتاق را هم خالی کنی. پیرزن بینوا مات ومبهوت بود که ازفردا چه باید بکند. فامیل شوهرش سروکله یشان پیدا شد و پیرزن را از خانه بیرون کردند. فرزندان پیرزن توانایی نگهداری از مادرشان را نداشتند. پسر پیرزن که خودش مستاجر و دارای چند فرزند است و خرج زندگی خانواده اش را به سختی فراهم می کند. دخترپیرزن هم به قول معروف زن مردم است. بالاخره تصمیم گرفتند که به ناچار مادر را به آسایشگاه کهریزک ببرند. وقتی این خبر را شنیدم خیلی متأثر شدم و پیش خودم گفتم قسمت نبود که این پیرزن بقیه عمرش را در آن خانه سپری کند و به قول خودش همان گونه که با لباس سفید به خانه شوهرش آمده با کفن از آن خانه بیرون بیاید. وقتی صحبتم تمام شد ناگهان دیدم همگی چشمانشان اشک آلود شده و یکی از شوهر خاله هایم گفت برگه را بیاور تا ما هم امضایش کنیم. شاید با تغییر قوانین تبعیض آمیز کمتر شاهد چنین اجحافی در حقوق زنان باشیم. |