شماره مقاله: 531

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article531



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

نگران نباشید، چند دقیقه بعد آزاد می شوند! / پروین ضرابی

پنج شنبه16 فروردین 1386


سیزدهم فروردین 86 با بچه ها قرار گذاشتیم و آمدیم پارک لاله که کنار گل و سبزه و چمن و درختان زیبا از طبیعت لذت ببریم و در کنار هم از هوای پاک و خوب با نم باران لذت ببریم. بچه ها پسته ‏، آجیل، شیرینی، شکلات و چای آورده اند. ساعت 10 آنجا بودیم. بچه ها به گروه هایی تقسیم شدند تا هم سیزده مان را به در کنیم و هم از مردمی که برای گردش آمده بودند وهنوز بیانیه کمپین را امضاء نکرده بودند امضا بگیرند. نزدیک آمفی تأتر زیر درختان کنار نیمکتی ایستاده بودیم که مردی با کت و شلوار سیاه و ریش و بی سیم به طرف ما آمد و گفت ببینم این کاغذها چیست؟ یکی از بچه ها یکی از برگه های جمع آوری امضا را برداشت و به او نشان داد. سوسن گفت برای رفع تبعیض قانونی زنان امضا جمع می کنیم.

مرد خواست با بی سیم به دیگری خبر دهد که گفتم: کارت تان؟ سرهنگ نیروی انتظامی که کنارش ایستاده بود گفت: «من مجوز ایشان هستم» و کارتش را نشان داد. گفت ما مأموریم تا مراقب باشیم مشکلی در پارک مشکلی پیش نیاید. گفتم: تصورم این بود که شما هم می خواهید بیانیه را امضاء کنید که مأمور از کار درآمدید. بچه ها توضیح دادند که مشکلات و فشارهای زیادی در جامعه برای زنان است مثل نداشتن حق طلاق و یا ازدواج دختران کوچک با اجازه پدر. مرد سیاه پوش که خود را محمدی از اطلاعات نامید گفت: بله، مثلا دختر خود من که 15 سال دارد هنوز دوست دارد عروسک بازی کند چطور می تواند به این زودی ازدواج کند؟ ولی قوانینی که شماها می خواهید عوض شوند همه شرعی اند و نمی شود کاری کرد. او اصرار داشت که همه باشند که با آنها صحبت کند و چند تا از بچه ها را به گفته خودش به سمت مقر اطلاعات هدایت کرد تا صحبت کند. فوری به دنبال آنها رفتم و گفتم: خب ما همین جا هستیم و هر کس می خواهد اینجا سئوال کند. بچه ها برگشتند کنار نیمکت و مأمورها با مکث همان جا ایستادند. نیم ساعت ایستادیم. مأمور نیامد. محبوبه و فخری و سعیده و من آنجا بودیم. بچه ها می آمدند و می رفتند.

نامی، همسر سارا را مأموری به طرف در پارک هدایت کرد. به آقای محمدی چندین بار اصرار کردم که من و فخری می مانیم و از ما سئوال کنید بچه ها بروند. گفت: نه همه باید باشید. بالاخره بعد از مدتی صبر کردن و نیامدن مأمور، علیرغم تلفن ها و بی سیم زدن های متعددی که می زد و آدرس می داد گفت: شما دو نفر (من و فخری که مسن تر بودیم) بروید و ما با این دو خانم می رویم مقر که فقط چند تا سئوال از آنها بشود و فوری برمی گردند.
پرسیدم : مطمئن باشیم که اذیت نمی شوند؟ و بازداشت نخواهند شد؟ گفت: نه بابا همین طور که آن خانم گفت (اشاره به فخری) شما درخواست هایی دارید یا قبول می شود یا رد. شما ها کاری ندارید. خواسته هایتان را مطرح می کنید. خندید و با بچه ها رفت. از در پارک بیرون آمدم بچه ها: نامی، ناهید، محبوبه، سعیده و سارا را سوار فولکس استیشن سفید کردند و گفتند می رویم کلانتری 104 نیلوفر.

ما هم به دنبال شان به کلانتری نیلوفر رفتیم. آنجا گفتند کمیته ی وزرا نزدیک پارک ساعی. کلافه و ناراحت شده بودم. مردم دسته دسته با ساک و غذا و زیرانداز به پارک ساعی می رفتند و شادی کنان قصد داشتند سیزدهم فروردین را در طبیعت به در کنند و من کلافه و ناراحت می بینم همان نزدیک پارک عزیزانم را در کمیته به ردیف نشانده اند. به جرم اینکه مطالباتشان را با مردم در پارک در میان گذاشته اند. دو تا خانم سیاه پوش دوطرف آنها نشسته اند و یکی از آنها مرتب می گوید شما ها هم بروید وگرنه برایتان بد می شود. نگران نباشید مشکلی پیش نمی آید و چند دقیقه بعد آزاد می شوند. حتماٌ!!

چند دقیقه بعد بچه ها به همراه پلیس های زن به کلانتری 104 برده می شوند. آنجا رفتیم طبقه دوم. گفتند دم در باشید و صبر کنید چند سئوال می پرسیم و بر می گردند.
حدود ساعت چهار بعداز ظهر دوباره آنها را به کمیته وزرا بردند و آنجا دخترها را بازداشت کردند و برای نامی مانده بودند که چه کنند. نه اینجا نمی شود، اینجا مال خانم هاست. مأمور می گفت خواهش می کنم می شه لطفا این آقا را هم نگه دارید؟ مأمور وزراء عصبانی شد و گفت مگر کیلویی است که می گویی لطفا؟ گفتم نمی شه. اصرار کردیم که حالا که نمی شه خب نامی را آزاد کنید و بره خانه شان. مأمور گفت: نه نمی شه و او را دوباره با فولکس استیشن سفید بردند کلانتری 104 نیلوفر.

بالاخره فهمیدیم باید نگران باشیم چون "چند دقیقه بعد" آزاد نشدند.