شماره مقاله: 5281

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article5281



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

رویای ما اجازه نمی خواهد/ دلارام علی

چهار شنبه9 دی 1388


برای سمیه و روزهایی که نیست

تغییر برای برابری - ساعت حوالی 3 بامداد نهم دی ماه است ، دقیق که حساب کنی می شود 11 روز از روزی که رفته ای و هنوز نیامدی. در این روزها از تو خبری نیست اما خبرها بسیار است.می خواهم برایت یک به یک بنویسم تا وقتی که آمدی مرور کنی و ببینی گاهی محبس چندان که می اندیشی هم بد نیست.

در این روزها که نبودی ایران یک بار به ماتم نشست.ماتم پیرمرد صبور و خانه نشین نجف آباد که کاش بودی و می دیدی که غریب نرفت.صدها و هزاران زن و مرد و کودک خیابان های قم و اصفهان و شیراز و نجف آباد را پوشانده بودند در سوگ پیرمرد و همچنان که ازادی را فریاد می کردند اشک از چشمانشان جاری بود.

در این روزها که نبودی یلدا آمد ، بلندترین شب سال ، و دوستی به کنایه می گفت خوش به حال کسانی که زندانند، روزشان ثانیه ای کوتاه تر می شود .یادت هست قرار بود شب یلدا را دور هم باشیم و کمی روحیه تازه کنیم ؟یادت هست گفتی اگر رفتم و نیامدم حرفی از من نزنید؟ ببخش اما نشد ، نشد که حرفی از تو نزنیم و فالی گرفتیم به نیت تو و حافظ مثل همیشه که درست می زند به هدف غزلی هدیه مان کرد که تا صبح خواب را از چشمانمان ربود.
در این روزها که نبودی عاشورا هم آمد.خیابان ها لاله گون بود و سهراب ها و نداها و اشکان ها باز به خاک افتادند.از آسمان سنگ و باتوم و زنجیر می بارید و از چشم ها سیلاب اشک بود از بس که هوا را آغشته بودند به اشک آور ها و یک نفر نبود که بگوید این ملت برای گریه اشک آور نمی خواهد، کافیست خاطرات تیر خورده اش را مرور کند ، کافیست دمی به سرمای اوین بیانیدیشد و یا .......

در این روزها که نبودی دستبند و مامور و زندان مثل همیشه بود ، مثل همیشه که هست.اینبار اما بیشتر بود ، شب که می خوابیدی ، صبح خبرها امانت را می برید، اگر می خواهی تصویرش کنی چشم هایت را ببند و به یاد بیاور روزهای 23 و 24 خرداد را .دیدی؟

در این روزها که نبودی مثل همان روزهای پیش از رفتنت که به خانه تان آمدند به خانه های زیادی رفتند، صاحب خانه و مهمان را با هم به حبس بردند و کسی را امان ندادند.سکوت 209 را باور نکن، اگر کمی گوش بچسبانی صدای بسیارانی را می شنوی ، صدای شیوا را که دوباره مهمان محبس شده ، صدای مهین را که کاش نداند امیدش را هم به محبس برده اند و صدای بسیارانی را که این روزها در اوین خانه کرده اند.می بینی ما بسیارانیم حتی در محبس.
حالا خوب مرور کن ، می بینی گاهی زندان آنچنان که می اندیشی هم بد نیست، گاهی بی خبری هدیه ایست که نا خواسته ارزانیت می شود تا شاید دمی بیاسایی در میانه این طوفان. اما می دانم ، می دانم دلت آرام نمی گیرد.می دانم حالا نشسته ای خیره به دیوار روبه رو ، اما فکرت پر می زند در تمام خیابان های شهر.می دانم حالا فکر همه چیز هستی جز چهاردیواری لعنتی سلول که مهارت کرده است ، می دانم ، رویا که روزنامه نمی خواهد ، سایت و تلفن و اس ام اس نمی خواهد ، خودش پر می کشد می رود آنسوی میله ها و خبر می شود برایت.

حالا بلند شو ، برو گوش بچسبان به دیوار و ببین چقدر صدا می شنوی و برای آن همه صدا بگو ما رویاهایی داریم که اجازه نمی خواهند و دیر یا زود به حقیقت می رسد.