|
پنج نما از خشونت، پنج راه مقابله / سمیه رشیدیيكشنبه8 آذر 1388 نمای اول- خیابان- ایستگاه اتوبوس (نه دیگر تمام شد، نمی گذارم) تند می دود، نفس می زند
سوار اتوبوس می شود و خودش را به زور داخل جمعیت جا می دهد، خانم ها تورو خدا یه کم جا بدهید بیام بالا پام لای در مونده. خودش را به میله وسط اتوبوس می رساند، میله را سفت می چسبد و آهی از سر راحتی می کشد، خوب شد دیگر دیر نمی رسم. چیزی روی دستش ، فشار می دهد، سر برمی گرداند، مردی جوان حدودا" 30 ساله، صورتی گرد با ریش، سر به زیر و البته آرام. گمان می کند، اشتباه کرده.مرد نجیبیست خیلی مظلوم است. کمی بعد, کمرش و آهسته آهسته باسنش و.... یخ می کند ،خودش را می کشد کنار
همانجا خشکش می زند.
وای 4 تا دیگه مانده، پیاده می شم. به درک 1 ساعت دیگه خونم، وای خدایا نه! پدر دارد داد می زند، صدایش را واضح تر از هیشه می شنود، بدجور عصبانیست: باز که دیر اومدی!! کلاست مگر چقدر طول می کشد، من از اول هم مخالف این کلاس کوفتی این وقت شب بودم. بسه هر چی زبان خوندی دیگر حق نداری ... عصبانی به عقب نگاه می کند. حالا زل زده درست توی چشمهاش، به چه فکر می کند؟! به من؟ یا به... نه دیگر تمام شد، نمی گذارم. رک می روم توی چشمهایش، انگاری خوشش آمده. چشم برنمی دارد، سرتق می شوم خیره خیره. خودش را جمع می کند عقب می رود ، عقب تر و زل می زند گره به ابرو میندازد.
خنده ی سردی می کند.
همه نگاه ها و حواس ها به سمت ما نگاه خیره راننده به آینه
راننده داد می زند ایستگاه .... تندی پایین می پرد بعد و طوری که همه بشنوند می گوید "خدا شفات بده" و می رود خدا می داند چند ایستگاه باید پیاده برود؟ شاید هم منتظر یک اتوبوس دیگر، یک مسافر دیگر... نمای دوم- خانه (یکی دارد خودکشی می کند و دیگری هم آدم کشی) تورو خدا یک کسی باید کاری بکند اگر شما نمی روید من می روم. دارد می کشدش
دو تا صدای جیغ، یک چیزی محکم می افتد روی پله ها و چند بار روی پله این طرف و آن طرف می خورد.
سیلی محکمی روی صورت
صدای آزیر پلیس 110، زنگ در
صورت خونی، تن لت و پار. رنگ پریده ای که یا از خجالتست یا ... صورت خشمگین چشمان قرمز، نگاه سرد و حق به جانب
هیوا خانم سرش را حتی بالا نمی آورد که دوباره نمی دانم از شرم است یا...
مرد را کنار می کشد،
داخل اتاق گریه می کند، پدر وارد می شود لیوان آبی به دست.... دیگر بس است ، اگر دفعه دیگر دستتان روی من بلند شود شکایت می کنم. پدر لبخندی می زند و بیرون می رود نمای سوم- صحنه اول- تاکسی (من؟ نه!)
تاکسی ترمز می کند ،عقب می نشیند، یک مرد جلو و دو مرد دیگرعقب مرد پایش را چهار طاق باز می کند وگشاد می نشیند ، جایی دیگر نیست تقریبا" صورتش به پنجره چسبیده
نمای سوم – صحنه دوم- تاکسی (بگذارید یک باردیگر امتحان کنم این لامصبو) دیگر دیر شده، خط تاکسی ها خالی است، شب شده، کنار خیابان می ایستد
پیکان سفید رنگی می ایستد، در عقب را باز می کند، در باز نمی شود، راننده در جلو را باز می کند و داد می زند "خرابه خانم" کمی مکث می کند، عجله دارد چیزی به ذهنش نمی رسد و سوار می شود
خدایا شروع شد
چرا مسافر سوار نمی کند؟
کمربند را می گیرد در راستای سینه ام محکم می کشد و دستش هم همان گونه پایین می آید، یخ کردم
نمای چهارم- اتوبان("من پلیس راهنمام")
صدای بوق، چراغ راهنما، پرشیا نقره ای رنگ، با فاصله کمی جلوتر می رود و چراغ هم چنان چشمک می زند... صدای بوق، چراغ راهنما ، 206 آلبالیویی، موزیک بلند ساسی مانکن، عقب می آید، شیشه را پایین می دهد، یک پسر جلو، دونفر هم عقب، سرها بیرون از پنجره
بوق، بوق، بوق، پیکان سفید رنگ مدل 70و..؟ می خواند: سازمو بر دارم برم.... شیشه را به زور دست پایین می کشد، صدایش را نمی شنوم، از ماشین پایین می آید
دوباره بوق، چراغ راهنما و .... ترمز می کشد، عقب می آید. جلو می روم ، جلوتر و جلوتر، حالا درست جلوی ماشینم، خم می شوم. به راننده خیره می شوم، تعجب می کند، خودکار را بر می دارمو کف دستم می نویسم ...9 18ج 12مدل...
عصبانی و با سرعت زیاد. نفس می کشم. حسی در منست حسی شبیه " من یک پلیس راهنمام" نمای پنجم- در کوچه پس کوچه های این شهر( من این کوچه پس کوچه ها را نمی شناسم) دندانم درد می کند، ساعت 9 شب است، اتوبوس پس کی می آید،هان! دیدم، آمد. روی صندلی می نشینم، خوابم می برد.
راننده است، از اتوبوس پایین می آید.
جنوبی ترین قسمت شهر، جایی که فقط همیشه اسمی از کوچه هایش در صفحه حوادث خواندم. وای ... جمعه شب است و همه جا بسته، جز تک و توک مغازه های تعمیرات ماشین. کوچه ای نزدیک به من و چند جوان در حال شوخی و خنده به کی می شود اعتماد کرد؟ چرا این قدر محله تاریک است؟ پس شهرداری چه می کند؟ ماشینی از دور می آید باید بروم.
سوار می شوم. بوی عرق و حشیش مخلوط. پیکانی که شاید از یک اوراق چی خریداری شده باشد. سر بر می گرداند، خوب چهره اش را نمی توانم ببینم، ریشهایی که تمام صورتش را گرفته اند، دندانهایی که در دهان نیست و سیگاری که تازه روشن می شود.
سیگار روشن شده را می گیرم، می خواهم کمی شیشه را باز کنم اما دستگیره اش را پیدا نمی کنم، خنده ای می کند
صدای خنده حس چندش آوریست شبیه بالا آوردن، با هر پک سیگار، مغزم از کار افتاده، به انگشتام کرخی عجیبی افتاده من این کوچه و پس کوچه هار را نمی شناسم، آرام می رود و یکهویی گازش را می گیرد، چرا به خیابان اصلی نمی رسیم؟! چرا کوچه، چرا فرعی، چرا این همه جاده خاکی؟! اینجا دیگر چه قبرستانیست!
آرام و شمرده تمام سئوال ها را جواب می دهم.
با تعجب برمی گردد، می خندد و به صورت ام خیره می شود. بر اعصابم مسلط می شوم. می ایستد
فکر می کنم به هوای جلو نشستن پایین می آیم و فرار.... اما کجا؟ توی یک جاده خاکی؟ چند نفر نزدیک اینجان؟ اینجا کجاست؟ می خندد.
قهقه می زند.
موقعیت خوبیست
هول می کند.
می ترسم.فکر می کند.نکنه قبول نکنه، نکنه بفهمه سرش را تکان می دهد.
می خندد.
وای خدایا، روشنایی، جاده اصلی، کوچه، خیابان اصلی. من اینجا را می شناسم.
پایم که به زمین می رسد، نفسم بیرون می آید. پشت سرش را نگاه نمی کند.
|