|
بنفشه؛ در کوچه پس کوچه های سرزمینشسه شنبه28 مهر 1388 مریم مالک؛ این بار مثل همیشه به دادگاه خانواده نرفتم، در همین نزدیکی ها و در خیابان های تهران، در کوچه پس کوچه های شوش و مولوی با زنانی از سرزمین خودم روبرو شدم که با وجود سن پایین، گرد و غبار پیری و شکست بر چهره هایشان قابل دیدن بود. زنانی که قربانی خشونت همسرانشان شده اند؛ خشونتی به نام اعتیاد. بنفشه 19 ساله یکی از این زنان است، دختر بسیار زیبایی که در نگاه اول فکر می کردی با چه ظرافت خاصی خود را آرایش کرده، اما اینطور نبود، باور نکردنی بود زیبایی بنفشه با آن چشمان درشت. اما او در حال ترک مواد مخدر بود آن هم از نوع کراک و شیشه. زندگی اش را برایم اینطور تعریف کرد: برادرم 18 سال داشت که ازدواج کرد. در آن زمان پدرم رفته بود و برادرم خرج ما و زندگی خودش را تأمین می کرد. برایش خیلی سخت بود، ناچار بود درسش را رها کند معدلش همیشه 19 بود و عاشق درس خواندن. اما نمی توانست هم درس بخواند و هم کار کند. بعد از مدتی برادرم معتاد شد و در خانه جلوی ما مواد مصرف می کرد همسرش هم بعد از مدتی از او جدا شد. محیط خانه برایم غیر قابل تحمل شده بود، قهر و آشتی های پدر و مادرم همچنان ادامه داشت و من می خواستم فقط از آنجا بروم و بالاخره از خانه فرار کردم، نمی دانستم کجا بروم و چکار کنم تا اینکه پسری ورزشکار با من دوست شد و گفت به خانه ی آنها بروم. شب بود و من چاره ای نداشتم، خانه ی بزرگی داشتند ولی مرا به زیرزمین خانه که وسایلی برای زندگی آنجا داشت برد. به من گفت حالا آماده هستی؟ من تعجب کردم، شوکه شدم و تازه فهمیدم چه بلایی می خواهد سرم بیاید، با صدای بلند گریه کردم و دیدم فرشید ناراحت شد و گفت مگه تو از خانه فرار نکردی؟ یعنی نمی دانی که باید چکار کنی؟ من برایش زندگی ام را تعریف کردم و فهماندم که از سر ناچاری از خانه فرار کردم برای اینکه می خواهم در آرامش زندگی کنم. فرشید هم که صداقت مرا دید قسم خورد که اذیتم نکند به شرطی که فقط مال او باشم و به او خیانت نکنم. بعد از دو ماه فرشید مرا به خانه ام برد و از خانواده ام خواستگاری کرد و علیرغم مخالفت پدرم با او ازدواج کردم. در همان زیرزمین خانه فرشید زندگی می کردیم تا اینکه فرشید برایم مقداری مواد آورد و گفت با اینها همه غصه هایت فراموش می شود و من هم که از مواد بدم نمی آمد و قبلا دیده بودم برادرم مصرف می کرد آنها را گرفتم و با هم مواد مصرف کردیم. پدر فرشید هم بعد از مدتی من را پذیرفت اما تازه فهمیدم که آن خانه بزرگ و آن همه پول از کجا آمده بود. پدر فرشید یک قاچاقچی مواد بود، مرا صدا می کرد و با هم مواد مصرف می کردیم تا اینکه یک روز دیدم از من خواسته نامعقولی دارد، بلافاصله به فرشید گفتم از این خانه باید برویم و تو باید کار پیدا کنی اما فرشید قبول نکرد. بعد از شش ماه که از زندگی مان گذشته بود فهمیدم فرشید به غیر از من با زنان دیگر ارتباط دارد دیگر نمی توانستم تحمل کنم. یک اشتباه کوچک باعث بدبختی من شد، معتاد شده بودم و شوهرم هم مرد زندگی نبود، هر کاری کردم که درست شود نشد، به خانه مان برگشتم و از مادر و پدرم خواستم کمکم کنند آنها هم به دادگاه رفتند تا طلاقم را از فرشید بگیرند . زمانی که فرشید فهمید دارم طلاق می گیرم به خانه مان آمد و مادرم را با چاقو زد، پدرم و مرا نیز به شدت کتک زد، چون ورزشکار بود حریفش نشدیم. نمی خواست طلاقم بدهد و می گفت دوستم دارد. وقتی او را با زنان دیگر می دیدم دوست داشتن را فراموش می کردم، مجبور شدم پیش پلیس بروم. گفتم معتاد است و پلیس هم او را دستگیر کرد و به زندان انداخت اما بعد از چند روزی با کمک پدرش از زندان آزاد شد. اینبار هم به خانه ما آمد ولی در را باز نکردیم. به او گفتم اگر ما را اذیت کند پدرش را لو می دهم. او هم ترسید و بالاخره راضی به طلاق من شد. از یک زندگی سرد و تاریک راحت شدم و حالا هم در حال ترک مواد هستم اما ریه ام به شدت درد می کند و آسیب دیده است، تا زمانی هم که ترک نکنم به خانه برنمی گردم چرا که نمی خواهم الگوی خواهر کوچک ترم باشم، دارد درسش را می خواند و پدر و مادرم دیگر مثل سابق با هم دعوا نمی کنند. بنفشه اراده قوی ای دارد و حالا در سن 19 سالگی می خواهد راحت و آرام زندگی کند. دستهای مهربانی هم برای کمک به بنفشه به سمتش دراز شده اما توانایی آن دستها هم زیاد نیست. بنفشه پر از امید است، امید به آینده ای که این بار خود آن را می سازد، با تجربه هایی که از این روزگار به دست آورده است. او می خواهد تغییر کند. |